جادویی عشق part 35

جادویی عشق part 35

نچ نچ به البرت فك كردم. اتیش پاره تخسیه خدا بخیر بگذرونه...

اومد اميلي دستم رو کشید بالا و گفت:واااي البرت يهويي یادم رفت چی میخواستم بهت بگم..میخواستم بگم فردا

میخوام خیاط بیاد..تو هم به لباس بیشتر نیاز داري.. لبخند زدم و گفتم اخ چه عالي..گندیدم تو این لباس..

خندید نکنه بو میدم؟ که این ایده لباس جدید و خیاط رو آوردی

بلند خندید و گفت:نه.. اخم کردم و گفتم آره.. و قلقلکش دادم.

خيلي بلند خندید و وول خورد و گفت:نه..نه باز قلقلکش دادم و گفتم آره.. داشت از خنده غش میکرد که کسی پشتمون داد زد:تو راه

پله شوخی نکنین..

هر دو يهويي ساکت شدیم و هول چرخیدیم و امیلی که پشتم بود نتونست خودشو نگه داره و خورد بهم که پرت

شدم جلوتر و یه پله رفتم پایین تر. وی با اخم خيلي خيلي غليظ و خشني نگاهمون میکرد

وی با اخم خيلي خيلي غليظ و خشني نگاهمون میکرد

و عصبي گفت: چه خبره؟

اميلي سريع خودشو کشید کنارم و صاف شد و گفت:ما.. تند گفتم ما فقط کمی داشتیم میخندیدیم... اگه نظر شما

اشکال نداشته باشه.

با غیض گفت: از تو نظر نخواستم.. وحشي خر

چشمامو چرخوندم. آلبرت اومد پشت سرش..

وی عصبي دستش رو بلند کرد و گفت:دفعه آخریه که بین پله ها مسخره بازي در ميارين..

آلبرت پشت سرش دستاشو همون طوري بلند کرد و اداشو در آورد.

منو اميلي به سختي سعي کرديم نخندیم و اميلي گفت: فقط داشتیم.

وی خشن بین حرفش :گفت:باید بیشتر مراقب باشي.. این چه کاریه؟تو از این عادت ها نداشتي.. و با غیض به من نگاه کرد و گفت: باید تاثیرات این

خدمتکار جدید باشه..

یه قدم اومد جلو که با تمام وجود سعی کردم محکم و قوي باشم..خشك

و جدي گفت: مراقب رفتارت باش..هر وقت دلم بخواد دستات رو جاي دزدیت ازت میگیرم و پرتت میکنم بیرون

لرزي به تنم افتاد.

آلبرت پشتش دهني کجي کرد که یه دفعه وی برگشت و بدون مکث گوشش رو گرفت و گفت: تو هم دفعه اخرت .باشه

آلبرت از کشیده شدن گوشش به بالا کج شد گفت: چشم...چشم.. من يكي غلط کردم.. تند وی گوشش رو ول کرد و جدي و خشن گفت:بالا..يالا.. و هلش داد جلو.. آلبرت دوید بالا.. خودشم با غیض از کنارم رد شد و رفت بالا. اميلي لبش رو گاز گرفت. با حرص :گفتم: كلا انقدر عوضيه؟ اميلي سعي كرد لبخند نزنه ولي نشد و لبخند گشادي روي لبش اومد و خندون گفت:نه همیشه. منم لبخند زدم. نگاهمو کشیدم روش و گفتم:چرا انقدر نگرانته؟ شونه انداخت و گفت: نگرانه دیگه.. خواست بره.. يه چيزي عادي نيست.. بازوش رو گرفتم و گفتم:بیش از حد نگرانه..نمیخواي بهم بگي چرا؟ نفس عميقي كشید و به پله ها نگاه کرد و گفت:چند سال پیش از روی همین پله ها افتادم پایین..سرم ضربه بدي خورد. متعجب و نگران گفتم واقعا؟ بازوم رو گرفت و گفت اره تو هم رفت و اروم گفت: فک میکنه نمیدونم اما..میدونم.. چشمامو باريك كردم و گفتم:چیو؟ لرزون گفت: فک نکنم زیاد زنده باشم.. تمام وجودم لرزید.
تمام وجودم لرزید.. واي..خداي من رفت بالا.

به زور دستم رو به دیوار گرفتم.

هنوز..هنوز خيلي جوونه.. اشک تو چشمام جمع شد.

خداي من. پس

داغون صورتمو توی دستم گرفتم و روي پله ها نشستم. واسه همینه که وی همیشه خيلي نگرانه.. خيلي دردناك بود که دوست کوچیکم اینطور از دست بدم.. میکردم قلبم رو به درد آورده.. حس نه.

حتي فكرشم داغونم میکرد.

پردرد نفسم عمیق کشیدم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم.

تو این دوره علم پیشرفت خیلی کمی داره. این میترسونتم اروم با قدمهاي سست و فکر و قلبي پردرد رفتم بالا.

کاش میتونستم کاري براش بکنم.. اميلي سر میز نشسته بود..

با دیدنش قلبم گرفت. هنوز خيلي كوچيك بود..

با بغض رفتم کنارش نشستم. نگام کرد. سعی کردم لبخند بزنم.

دستش رو روي دستم که روی میز بود گذاشت و اخم کرد و گفت: اگه قراره رفتارت باهام عوض شه خودم میندازمت

بقیه توی کامنت ها
دیدگاه ها (۱)

فیک نویس....https://wisgoon.com/rofi.2026

فیک نویسhttps://wisgoon.com/jeon_giso1

ادامه پارت 3۴میشنید. با لبخند رفتم بیرون. اميلي اومد سمتم و ...

جادویی عشق part 24 با غیض گفت باز تکرار کن که اینکارو نمیکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط