⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁰
سکوتِ میدان، تنها با صدایِ لرزانِ نفسهایِ اِلا شکسته میشد. وُید، گویی که از میانِ خودِ تاریکی بیرون آمده باشد، از روی آن صخرهی یخی قدم برداشت. هر قدمش، برف و خاکِ میدان را با سرمایی مرگبار تسخیر میکرد. سربازان، که تا لحظهی پیش با غرورِ زرههایشان ایستاده بودند، حالا با وحشتی به شکلِ وحوشِ آسیبدیده، عقب مینشستند. هیچکس جرئت نمیکرد سلاحی را از غلاف بیرون بکشد؛ چرا که میدانستند در مقابلِ او، سلاحها تنها تکههایی از آهنِ بیمصرف هستند.
وُید با حرکتی که آنقدر سریع بود که چشمِ انسان قادر به دنبال کردنش نبود، به سمتِ سکوی اعدام جهید. او نه با قدرتِ یک جنگجو، بلکه با اقتدارِ یک خدایِ خشمگین بود. با یک ضربهی دست، زنجیرهایی که اِلا را به ستونها بسته بودند، مثلِ رشتههایِ کاغذ، در هم شکسته شدند.
اما اِلا، او دیگر آن دخترِ سرکش و پرانرژیِ روزهایِ اول نبود.
وقتی بدنِ بیجان و لرزانِ اِلا به سمتِ پایین سقوط کرد، وُید پیش از آنکه زمین او را لمس کند، او را در میانِ بازوانش گرفت. اِلا در میانِ آغوشِ او، مثلِ پرندهای که بالهایش بریده شده باشد، بیدفاع بود. وُید، با آن چهرهی سنگی و سردی که همیشه بر او حاکم بود، برای لحظهای مکث کرد.
او سنگینیِ بدنِ اِلا را حس کرد. او میتوانست ضربانِ ضعیف و نامنظمِ قلبش را از زیرِ انگشتانش حس کند. اِلا فقط از فرار خسته نبود؛ او ویران شده بود. صورتش از ضرباتِ سنگینِ سربازان در راهِ بازگشت، کبود و متورم شده بود. لبهایش از تشنگی و درد ترک خورده بود و لایههایِ نازکِ خون، لباسهای پارهاش را به پوستش چسبانده بود. او حتی توانِ این را نداشت که چشمهایش را باز کند یا در آغوشِ همان مردی که او را به این روز انداخته بود، پناه بگیرد.
در آن لحظهی کوتاه، در میانهی آن میدانِ پر از هیولا، وُید برای اولین بار چیزی شبیه به «درد» را در چشمانش منعکس کرد. اما نه دردی که از جراحت باشد، بلکه دردی که از دیدنِ تخریبِ چیزی که "متعلق به اوست" میآمد. او اِلا را محکمتر به سینهاش فشرد، طوری که انگار میخواست با تمامِ قدرتِ خود، تکههایِ شکسته شدهی او را به هم پیوند بزند.
پادشاه، که از دور با وحشت به این صحنه خیره شده بود، با صدایی لرزان فریاد زد: «او یک فراری است! او خطرناک است! سربازان! او را بازگردانید!»
وُید سرش را بلند کرد. نگاهش، نگاهِ یک شکارچی به یک حشرهی مزاحم بود. او به پادشاه خیره شد و لرزشی از وحشت در صدایِ پادشاه پیچید.
وُید با صدایی که حالا دیگر از خشم، به یک زمزمهی مرگبار تبدیل شده بود، گفت: «این شهر، این پادشاه و این میدان... همگی از همین لحظه به خاکستر تبدیل میشه. اگر یک نفر دیگه، حتی با نگاهی، به او آسیب بزنه.»
او دوباره به اِلا نگاه کرد. سرِ بیجانِ اِلا روی شانه داشت و او، با تمامِ آن ابهتِ سیاه و تاریکش، اِلا را در آغوش گرفته بود؛ مثلِ یک گنجینهی خونین که تنها کسی که حقِ لمس کردنش را دارد، اوست.
وُید قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، با یک غرشِ صوتی، موجی از انرژیِ سیاه را از خود ساطع کرد که تمامِ سربازانِ نزدیک به سکو را به عقب پرتاب کرد. او با اِلا که در میانِ آغوشش، از شدتِ درد و ضعف، به بیهوشی رفته بود، به سمتِ افق حرکت کرد.
او نمیرفت که فرار کند؛ او میرفت تا ویرانی را آغاز کند. اِلا، با تمامِ زخمها و دردهایش، حالا تنها دلیلِ باقیماندهیِ وجودِ وُید بود؛ و وُید، تنها دلیلِ بقایِ اِلا در میانهی این جنگِ خونین.
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹⁰
سکوتِ میدان، تنها با صدایِ لرزانِ نفسهایِ اِلا شکسته میشد. وُید، گویی که از میانِ خودِ تاریکی بیرون آمده باشد، از روی آن صخرهی یخی قدم برداشت. هر قدمش، برف و خاکِ میدان را با سرمایی مرگبار تسخیر میکرد. سربازان، که تا لحظهی پیش با غرورِ زرههایشان ایستاده بودند، حالا با وحشتی به شکلِ وحوشِ آسیبدیده، عقب مینشستند. هیچکس جرئت نمیکرد سلاحی را از غلاف بیرون بکشد؛ چرا که میدانستند در مقابلِ او، سلاحها تنها تکههایی از آهنِ بیمصرف هستند.
وُید با حرکتی که آنقدر سریع بود که چشمِ انسان قادر به دنبال کردنش نبود، به سمتِ سکوی اعدام جهید. او نه با قدرتِ یک جنگجو، بلکه با اقتدارِ یک خدایِ خشمگین بود. با یک ضربهی دست، زنجیرهایی که اِلا را به ستونها بسته بودند، مثلِ رشتههایِ کاغذ، در هم شکسته شدند.
اما اِلا، او دیگر آن دخترِ سرکش و پرانرژیِ روزهایِ اول نبود.
وقتی بدنِ بیجان و لرزانِ اِلا به سمتِ پایین سقوط کرد، وُید پیش از آنکه زمین او را لمس کند، او را در میانِ بازوانش گرفت. اِلا در میانِ آغوشِ او، مثلِ پرندهای که بالهایش بریده شده باشد، بیدفاع بود. وُید، با آن چهرهی سنگی و سردی که همیشه بر او حاکم بود، برای لحظهای مکث کرد.
او سنگینیِ بدنِ اِلا را حس کرد. او میتوانست ضربانِ ضعیف و نامنظمِ قلبش را از زیرِ انگشتانش حس کند. اِلا فقط از فرار خسته نبود؛ او ویران شده بود. صورتش از ضرباتِ سنگینِ سربازان در راهِ بازگشت، کبود و متورم شده بود. لبهایش از تشنگی و درد ترک خورده بود و لایههایِ نازکِ خون، لباسهای پارهاش را به پوستش چسبانده بود. او حتی توانِ این را نداشت که چشمهایش را باز کند یا در آغوشِ همان مردی که او را به این روز انداخته بود، پناه بگیرد.
در آن لحظهی کوتاه، در میانهی آن میدانِ پر از هیولا، وُید برای اولین بار چیزی شبیه به «درد» را در چشمانش منعکس کرد. اما نه دردی که از جراحت باشد، بلکه دردی که از دیدنِ تخریبِ چیزی که "متعلق به اوست" میآمد. او اِلا را محکمتر به سینهاش فشرد، طوری که انگار میخواست با تمامِ قدرتِ خود، تکههایِ شکسته شدهی او را به هم پیوند بزند.
پادشاه، که از دور با وحشت به این صحنه خیره شده بود، با صدایی لرزان فریاد زد: «او یک فراری است! او خطرناک است! سربازان! او را بازگردانید!»
وُید سرش را بلند کرد. نگاهش، نگاهِ یک شکارچی به یک حشرهی مزاحم بود. او به پادشاه خیره شد و لرزشی از وحشت در صدایِ پادشاه پیچید.
وُید با صدایی که حالا دیگر از خشم، به یک زمزمهی مرگبار تبدیل شده بود، گفت: «این شهر، این پادشاه و این میدان... همگی از همین لحظه به خاکستر تبدیل میشه. اگر یک نفر دیگه، حتی با نگاهی، به او آسیب بزنه.»
او دوباره به اِلا نگاه کرد. سرِ بیجانِ اِلا روی شانه داشت و او، با تمامِ آن ابهتِ سیاه و تاریکش، اِلا را در آغوش گرفته بود؛ مثلِ یک گنجینهی خونین که تنها کسی که حقِ لمس کردنش را دارد، اوست.
وُید قبل از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، با یک غرشِ صوتی، موجی از انرژیِ سیاه را از خود ساطع کرد که تمامِ سربازانِ نزدیک به سکو را به عقب پرتاب کرد. او با اِلا که در میانِ آغوشش، از شدتِ درد و ضعف، به بیهوشی رفته بود، به سمتِ افق حرکت کرد.
او نمیرفت که فرار کند؛ او میرفت تا ویرانی را آغاز کند. اِلا، با تمامِ زخمها و دردهایش، حالا تنها دلیلِ باقیماندهیِ وجودِ وُید بود؛ و وُید، تنها دلیلِ بقایِ اِلا در میانهی این جنگِ خونین.
ادامه دارد...
- ۱۴۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط