گفتم به برفها که نشستند بر تنت

گفتم به برفها که نشستند بر تنت
من راضیم به بوسه ای از شال گردنت
دارند رد پای مرا پاک میکنند
این ابرهای مست تو و راه رفتنت
باید تمام عمرببارند بعد از این
هر فصل سال روی زمستان دامنت
دیگر کلاغها همگی کوچ میکنند
تا چشم های قهوه ای سرد روشنت
من ماندم و سپیدی یک شهر بعد تو
با برفها که جای من از شال گردنت....
دیدگاه ها (۱)

من و دوستان آلمانی در آرامگاه فردوسی

>>---------> ما بی طرفیم!!!گفتم: سرت رو بنداز پایین زندگیتو ...

>>---------> ما بی طرفیم!!!گفتم: سرت رو بنداز پایین زندگیتو ...

#مافیا_عزیز_من#Part28عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر ک...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁴شَب هَمهِ ما یِڪی بود، اَما تاریڪی هایِمان فَر...

محبوب من باید که من عطر تنت بودمنزدیک تر...! باید خودِ پیراه...

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شودآب ؛ سرمست است وقتی از تنت...

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شودآب سرمست است وقتی از تنت ر...

کلبه شاعرانه:باد با رقصیدن از پیراهنت رد می‌شودآب سرمست است ...

هم کوچ ابرهای زمستانی ام ،نرو حالا که با تو گرم غزل خوانی ام...

ممنونم از حمایت و همراهی شما عزیزان 🙏

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط