دوستان خیلی دوستون دارم
دوستان خیلی دوستون دارم
مرسی که منتظرین خب بریم
یکم هنتای داره مشتی دوست نداری نخون فدات ✨✨
سانزو لباس های نانسی رو بزور درآورد و خشم دستاش رو روی بدن نانسی میکشید
اون بدون هیچ اخطاری سریع دست های نانسی رو با طنابی محکم به تاج تخت بست دهنشو با دستاش گرفت تا جیغ و داد نکنه
سریع دیکشو کرد تو نانسی و شروع کرد به تلمبه زدن
نانسی هم با زبون و دست های بسته تقلا میکرد اما سانزو همونقدر بیرحم و سریع تلمبه میزد جوری که انگار میخواد تمام خشمش رو سر نانسی خالی کنه
سانزو خیلی خشن به کارش ادامه میداد و نانسی دیگه تقریبا بیهوش شده بود
سانزو که دید نانسی بیهوش شده از موقعیت استفاده کرد و خیلی آروم پاهای نانسی رو برد بالا و برای نانسی ساک زد
نانسی بهوش اومد و دید روی تخت تنهاعه سریع همون لباس های قدیمی و کهنه اش رو پوشید و به سمت پایین رفت
دید سانزو توی آشپزخونه درحال پخت و پزه
نانسی با صدای آروم و لرزون گفت
+ س.. سلام
سانزو سرش رو برگردوند و با نگاهی تحقیر آمیز به نانسی نگاه کرد و گفت :
_ عه بیدار شدی فک کردم مردی از دستت خلاص شدم
نانسی سرش رو انداخت پایین
+ ببخشید
_ بگیر بشین پشت میز
+ چشم
سانزو یه کاسه رامن جلوی نانسی گذاشت
_ بیا این رامن به سبک منه
+ بله
نانسی خورد و درکمال تعجب خیلی خوشمزه شده بود
هردو سر میز نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن که سانزو یهو چشمش افتاد به قاب عکس برعکس شده.... اخماش رفت توهم و محکم از سر جاش بلند شد
به سمت قاب عکس رفت و اون رو دوباره برگردوند
_ تو اینو برعکس کرده بودی؟ * عصبانی
+.... ب... بله
سانزو بی معطلی به سمت نانسی حرکت کرد دستشو بلند کرد و از یقه لباس کهنه نانسی گرفت و اون رو روی هوا نگه داشت
_ توی توله سگ با چه حقی یه همچین گوهی خوردی ها؟
قبل اینکه نانسی با صدای لرزون و ترسیده اش شروع کنه به عذرخواهی کردن سانزو اون رو پرت کرد و نانسی محکم خورد روی زمین
نانسی بی رمق و و با سری که بر اثر برخورد با پایه ی میز یکم خون میومد به میز تکیه داد و دیگه حرفی نزد
سانزو دوباره سمت نانسی حرکت کرد و صورت کوچولوی نانسی رو. تو دستاش گرفت و سیلی محکمی به صورتش زد
سانزو با چهره ای. عصبانی به سمت اون رفت و میخواست با لگد اون رو بزنه اما...... راستش برای خود سانزو هم عجیبه اما وقتی لگد رو به سمت نانسی میبرد چشمش به نانسی افتاد از خشم درونش کم شد... آخه.. آخه اون دختر خیلی کوچولو مظلوم یه گوشه افتاده بود و حتی تقلا برای نجات هم نمیکرد و انگار عادت داشت به کتک خوردن
سانزو چشماش به بدن بی رمق نانسی افتاد دلش به رحم اومد و پاش رو آورد پایین و سعی کرد جلوی خشمش رو بگیره
دلش برای نانسی میسوخت و همچنان فک میکرد که نانسی خیلی گوگولیه
سانزو به سمت نانسی زانو زد و دستشو گرفت و اون رو بغل کرد و گذاشتش روی مبل و خودش کنار مبل نشست
نانسی با چهره ای ترسیده و ناراحت به سمت سانزو چشماشو برگردوند و سانزو از شرم و خجالت از نگاه بیچاره نانسی سرش رو برگردوند
نانسی آروم دستش رو گذاشت روی دست سانزو
+ آق... آقا من.. واق.. واقعا متاس.. فم
سانزو. با نگاهی آروم به نانسی نگاه کرد
_ اشکال نداره
سانزو نگران بود خیلی نگران
بدن کوچولوی نانسی درسته که به کتک خوردن و درد عادت داشت اماا.. سانزو حس کرد که چقد روی قلب و روح نانسی تاثیر بدی گذاشته از طرفی از سرش هم خون میومد و بدنش کبود شده بود و این چیزی بود که سانزو رو از خودش متنفر کرده بود
اون عذاب وجدان داشت و نگران بود
_ میخوای ببرمت بیمارستان نانسی؟
+.... ن.. نه... مم.. ممنونم
_ اماا... باشه
سانزو چشماشو بست دوباره صورتشو اونور کرد داشت توی ذهنش به خودش لعنت میفرستاد که همچین کاری با بدن کوچولوی یه دختر معصوم کرده
اون نانسی رو کتک زده بود اما نمیدونست که این دربرابر کتک هایی که نانسی خورده هیچی نیست
( راستی دوستان این اون چیزی که تو میخواستی نبود فعلا بدبختی هاو نگرانی های سانزو مونده مشتی)
( رو به اون طرفی که خودش میدونه کیه 🤣🤣🤣)
خب دیگه
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨
مرسی که منتظرین خب بریم
یکم هنتای داره مشتی دوست نداری نخون فدات ✨✨
سانزو لباس های نانسی رو بزور درآورد و خشم دستاش رو روی بدن نانسی میکشید
اون بدون هیچ اخطاری سریع دست های نانسی رو با طنابی محکم به تاج تخت بست دهنشو با دستاش گرفت تا جیغ و داد نکنه
سریع دیکشو کرد تو نانسی و شروع کرد به تلمبه زدن
نانسی هم با زبون و دست های بسته تقلا میکرد اما سانزو همونقدر بیرحم و سریع تلمبه میزد جوری که انگار میخواد تمام خشمش رو سر نانسی خالی کنه
سانزو خیلی خشن به کارش ادامه میداد و نانسی دیگه تقریبا بیهوش شده بود
سانزو که دید نانسی بیهوش شده از موقعیت استفاده کرد و خیلی آروم پاهای نانسی رو برد بالا و برای نانسی ساک زد
نانسی بهوش اومد و دید روی تخت تنهاعه سریع همون لباس های قدیمی و کهنه اش رو پوشید و به سمت پایین رفت
دید سانزو توی آشپزخونه درحال پخت و پزه
نانسی با صدای آروم و لرزون گفت
+ س.. سلام
سانزو سرش رو برگردوند و با نگاهی تحقیر آمیز به نانسی نگاه کرد و گفت :
_ عه بیدار شدی فک کردم مردی از دستت خلاص شدم
نانسی سرش رو انداخت پایین
+ ببخشید
_ بگیر بشین پشت میز
+ چشم
سانزو یه کاسه رامن جلوی نانسی گذاشت
_ بیا این رامن به سبک منه
+ بله
نانسی خورد و درکمال تعجب خیلی خوشمزه شده بود
هردو سر میز نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن که سانزو یهو چشمش افتاد به قاب عکس برعکس شده.... اخماش رفت توهم و محکم از سر جاش بلند شد
به سمت قاب عکس رفت و اون رو دوباره برگردوند
_ تو اینو برعکس کرده بودی؟ * عصبانی
+.... ب... بله
سانزو بی معطلی به سمت نانسی حرکت کرد دستشو بلند کرد و از یقه لباس کهنه نانسی گرفت و اون رو روی هوا نگه داشت
_ توی توله سگ با چه حقی یه همچین گوهی خوردی ها؟
قبل اینکه نانسی با صدای لرزون و ترسیده اش شروع کنه به عذرخواهی کردن سانزو اون رو پرت کرد و نانسی محکم خورد روی زمین
نانسی بی رمق و و با سری که بر اثر برخورد با پایه ی میز یکم خون میومد به میز تکیه داد و دیگه حرفی نزد
سانزو دوباره سمت نانسی حرکت کرد و صورت کوچولوی نانسی رو. تو دستاش گرفت و سیلی محکمی به صورتش زد
سانزو با چهره ای. عصبانی به سمت اون رفت و میخواست با لگد اون رو بزنه اما...... راستش برای خود سانزو هم عجیبه اما وقتی لگد رو به سمت نانسی میبرد چشمش به نانسی افتاد از خشم درونش کم شد... آخه.. آخه اون دختر خیلی کوچولو مظلوم یه گوشه افتاده بود و حتی تقلا برای نجات هم نمیکرد و انگار عادت داشت به کتک خوردن
سانزو چشماش به بدن بی رمق نانسی افتاد دلش به رحم اومد و پاش رو آورد پایین و سعی کرد جلوی خشمش رو بگیره
دلش برای نانسی میسوخت و همچنان فک میکرد که نانسی خیلی گوگولیه
سانزو به سمت نانسی زانو زد و دستشو گرفت و اون رو بغل کرد و گذاشتش روی مبل و خودش کنار مبل نشست
نانسی با چهره ای ترسیده و ناراحت به سمت سانزو چشماشو برگردوند و سانزو از شرم و خجالت از نگاه بیچاره نانسی سرش رو برگردوند
نانسی آروم دستش رو گذاشت روی دست سانزو
+ آق... آقا من.. واق.. واقعا متاس.. فم
سانزو. با نگاهی آروم به نانسی نگاه کرد
_ اشکال نداره
سانزو نگران بود خیلی نگران
بدن کوچولوی نانسی درسته که به کتک خوردن و درد عادت داشت اماا.. سانزو حس کرد که چقد روی قلب و روح نانسی تاثیر بدی گذاشته از طرفی از سرش هم خون میومد و بدنش کبود شده بود و این چیزی بود که سانزو رو از خودش متنفر کرده بود
اون عذاب وجدان داشت و نگران بود
_ میخوای ببرمت بیمارستان نانسی؟
+.... ن.. نه... مم.. ممنونم
_ اماا... باشه
سانزو چشماشو بست دوباره صورتشو اونور کرد داشت توی ذهنش به خودش لعنت میفرستاد که همچین کاری با بدن کوچولوی یه دختر معصوم کرده
اون نانسی رو کتک زده بود اما نمیدونست که این دربرابر کتک هایی که نانسی خورده هیچی نیست
( راستی دوستان این اون چیزی که تو میخواستی نبود فعلا بدبختی هاو نگرانی های سانزو مونده مشتی)
( رو به اون طرفی که خودش میدونه کیه 🤣🤣🤣)
خب دیگه
امیدوارم خوشتون اومده باشه ✨
- ۱.۲k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط