𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶
𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶
سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیمین و کوک نگاه کرد و گفت:
«پسرا، هردوتون خوب گوش کنین. تو این ماه، دو هفته تعطیلی هست و من میخوام شمارو بفرستم به ترکیه تا خوش بگذرونین.»
جیمین و جونکوک با ذوق به هم نگاه کردن. ولی پدر ادامه داد:
«ولی چنتا همسفر دارین.»
جیمین با تعجب:
«کیا؟»
پدر با خونسردی:
«استادتون، آقای مین، برای دیدن خواهرش همراهتون میاد. سوهی که دوست دختر کوک هست و حتماً باید بیاد. عمو و زنعموی سوهی برای کاری این تعطیلات خونه میمونن، پس شما سولان رو هم همراهتون میبرین.»
جونکوک با ناباوری:
«مگه لشکرکشیه؟!»
پدر با لبخند:
«راستی جیمین، اون دوست سرهنگت هم قراره بیاد.»
جونکوک با صدای بلند:
«چیییییی؟!»
پدر با خونسردی:
«ازش خواستم همراهیتون کنه و مواظبتون باشه.»
جونکوک با ناراحتی به جیمین نگاه کرد و جیمین با لبخند راضی، شانه بالا انداخت.
چند روز بعد، فرودگاه
همه جمع شدن. یونگی با لباس رسمی و چمدان کوچک، سوهی با لبخند و ذوق، سولان با موهای بلند مشکی و نگاه آروم، جیمین با کیف مرتب، و جونکوک با اون نگاه شیطنتآمیز.
تهیونگ آخرین نفری بود که رسید. با یه لبخند به جیمین سلام کرد، ولی نگاهش رو به جونکوک دوخت که با اخم بهش نگاه میکرد.
تهیونگ با خونسردی:
«سلام وروجک. آمادهی سفر هستی؟»
جونکوک با ناراحتی:
«نه. ولی مجبورم.»
سوهی با خنده:
«کوک! ادب داشته باش!»
سولان که کنار سوهی ایستاده بود، با نگاه کوتاه به سوهی و بعد به جونکوک، چیزی نگفت، ولی لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
توی هواپیما، صندلیها:
· تهیونگ کنار جونکوک نشست.
· جیمین کنار یونگی نشست.
· سوهی کنار سولان نشست.
جونکوک با نگاه به تهیونگ:
«مگه جاهای دیگه تموم شده بود؟»
تهیونگ با خونسردی:
«نه، ولی ترجیح دادم کنار تو باشم تا مطمئن بشم که شیطنت نمیکنی.»
جونکوک با اخم:
«من که اصلاً شیطنت نمیکنم!»
تهیونگ با لبخند:
«آره، درست مثل امروز که کفش رو کردی تو چشمِ اون پسر.»
جونکوک با ناراحتی:
«خفه شو!»
تهیونگ با خندهای که فقط تو چشماش بود، به جلو نگاه کرد.
سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیمین و کوک نگاه کرد و گفت:
«پسرا، هردوتون خوب گوش کنین. تو این ماه، دو هفته تعطیلی هست و من میخوام شمارو بفرستم به ترکیه تا خوش بگذرونین.»
جیمین و جونکوک با ذوق به هم نگاه کردن. ولی پدر ادامه داد:
«ولی چنتا همسفر دارین.»
جیمین با تعجب:
«کیا؟»
پدر با خونسردی:
«استادتون، آقای مین، برای دیدن خواهرش همراهتون میاد. سوهی که دوست دختر کوک هست و حتماً باید بیاد. عمو و زنعموی سوهی برای کاری این تعطیلات خونه میمونن، پس شما سولان رو هم همراهتون میبرین.»
جونکوک با ناباوری:
«مگه لشکرکشیه؟!»
پدر با لبخند:
«راستی جیمین، اون دوست سرهنگت هم قراره بیاد.»
جونکوک با صدای بلند:
«چیییییی؟!»
پدر با خونسردی:
«ازش خواستم همراهیتون کنه و مواظبتون باشه.»
جونکوک با ناراحتی به جیمین نگاه کرد و جیمین با لبخند راضی، شانه بالا انداخت.
چند روز بعد، فرودگاه
همه جمع شدن. یونگی با لباس رسمی و چمدان کوچک، سوهی با لبخند و ذوق، سولان با موهای بلند مشکی و نگاه آروم، جیمین با کیف مرتب، و جونکوک با اون نگاه شیطنتآمیز.
تهیونگ آخرین نفری بود که رسید. با یه لبخند به جیمین سلام کرد، ولی نگاهش رو به جونکوک دوخت که با اخم بهش نگاه میکرد.
تهیونگ با خونسردی:
«سلام وروجک. آمادهی سفر هستی؟»
جونکوک با ناراحتی:
«نه. ولی مجبورم.»
سوهی با خنده:
«کوک! ادب داشته باش!»
سولان که کنار سوهی ایستاده بود، با نگاه کوتاه به سوهی و بعد به جونکوک، چیزی نگفت، ولی لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
توی هواپیما، صندلیها:
· تهیونگ کنار جونکوک نشست.
· جیمین کنار یونگی نشست.
· سوهی کنار سولان نشست.
جونکوک با نگاه به تهیونگ:
«مگه جاهای دیگه تموم شده بود؟»
تهیونگ با خونسردی:
«نه، ولی ترجیح دادم کنار تو باشم تا مطمئن بشم که شیطنت نمیکنی.»
جونکوک با اخم:
«من که اصلاً شیطنت نمیکنم!»
تهیونگ با لبخند:
«آره، درست مثل امروز که کفش رو کردی تو چشمِ اون پسر.»
جونکوک با ناراحتی:
«خفه شو!»
تهیونگ با خندهای که فقط تو چشماش بود، به جلو نگاه کرد.
- ۱۹۲
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط