p6

p6
تهیونگ تمام مسیر تا بیمارستان را در سکوت گذراند. حرف‌های آن مرد مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

«ماریا تنها نبود.»

وقتی وارد بیمارستان شد، جیمین را دید که جلوی اتاقش ایستاده بود.

= کجا بودی؟

تهیونگ بدون جواب وارد اتاق شد.

جیمین پشت سرش رفت.

= تهیونگ، چی شده؟

تهیونگ برگشت و مستقیم به چشم‌های جیمین نگاه کرد.

_ تو واقعاً هیچ‌چیزی درباره‌ی اون شب نمی‌دونی؟

جیمین برای لحظه‌ای مکث کرد.

همین مکث کوتاه کافی بود تا شک تهیونگ بیشتر شود.

_ جیمین...

= من فقط چیزایی رو می‌دونم که خودت می‌دونی.

_ پس چرا مکث کردی؟

جیمین آهی کشید.

= چون نمی‌خواستم دوباره گذشته رو وسط بکشی.

تهیونگ با عصبانیت نزدیک‌تر شد.

_ یه مرد اون شب همراه ماریا بوده.

جیمین ناگهان ساکت شد.

تهیونگ به چهره‌اش خیره شد.

_ تو اینو می‌دونستی؟

= نه.

_ پس چرا این‌طوری شدی؟

جیمین نگاهش را پایین انداخت.

= چون... یه چیزی یادم اومد.

تهیونگ منتظر ماند.

جیمین آرام ادامه داد:

= چند روز قبل از حادثه، ماریا رو دیدم.

تهیونگ نفسش را حبس کرد.

_ کجا؟

= جلوی یه کافه.

_ تنها بود؟

جیمین چند ثانیه سکوت کرد.

= نه.

تهیونگ قدمی عقب رفت.

_ اون مرد کی بود؟

= نمی‌دونم.

_ جیمین!

= تهیونگ، قسم می‌خورم نمی‌دونم! فقط یادمه ماریا با یه مرد صحبت می‌کرد. وقتی منو دید، سریع رفت.

تهیونگ دستش را روی صورتش کشید.

دوازده سال گذشته بود.

اما حالا گذشته دوباره داشت زنده می‌شد.

آن طرف شهر...

جنا هنوز به حرف‌های مرد غریبه فکر می‌کرد.

هانا روبه‌رویش نشسته بود.

× جنا، مطمئنی گفت «هنوز نمی‌دونه»؟

+آره.

× شاید درباره‌ی چیز دیگه‌ای حرف می‌زد.

جنا آرام سرش را تکان داد.

+ولی چرا باید درباره‌ی تهیونگ از من سؤال کنه؟

هانا جوابی نداشت.

در همان لحظه، گوشی جنا زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

جنا با تردید جواب داد.

+بله؟

صدایی آرام از پشت خط آمد.

مرد: پارک جنا؟

+بله، خودمم.

مرد: باید یه چیزی بهت بگم.

+شما کی هستین؟

مرد: کسی که گذشته‌ی خانواده‌ات رو می‌شناسه.

جنا ناگهان ساکت شد.

+منظورتون چیه؟

مرد: بهتره قبل از اینکه تهیونگ حقیقت رو پیدا کنه، تو بدونی...

تماس قطع شد.

جنا با ناباوری به گوشی نگاه کرد.

هانا با نگرانی پرسید:

× چی شد؟

جنا آرام سرش را بلند کرد.

+نمی‌دونم...

اما برای اولین بار، نام «تهیونگ» برای جنا فقط نام یک مشتری غریبه نبود.

انگار این مرد، به گذشته‌ای وصل بود که جنا هیچ چیزی از آن نمی‌دانست.

و حالا...

هم تهیونگ و هم جنا، بدون اینکه بدانند، قدم در مسیری گذاشته بودند که پایانش به یک حقیقت مشترک می‌رسید.
حمایت ✨️
دیدگاه ها (۰)

p7بعد از تماس عجیب، جنا تصمیم گرفت به خانه برگردد.تمام مسیر،...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

p5تهیونگ با عصبانیت از کافه بیرون آمد.باران شدیدی شروع شده ب...

p4تهیونگ به بیمارستان برگشت.جیمین جلوی در اتاقش منتظرش بود.=...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط