وَ همان روزها بود… شعر سر رسید

وَ همان روزها بود… شعر سر رسید

به جست و جوی من. نمی دانم، نمی دانم از کجا

آمد، از زمستان یا که رودی

نمی دانم چه گونه و کجا

نه اصواتی بودند، نه

کلماتی و نه سکوت،

لیکن از خیابانی که فرا می خواندم

از آن شاخساران شب،

به ناگاه، از آن دیگر چیزها،

میان شعله های تند آتش

یا تنها بازآمدن،

آن جا که بی چهره بودم

و لمس ام کرد.





نمی دانستم چه بگویم، دهان ام

راهی

به نام ها نداشت.

چشمان ام نمی دیدند،

و چیزی در روح ام آغازیدن گرفته بود،

شور و دو بال فراموش شده،

و راه خود را می گشاییدم،

رمزگشایِ

آن آتش،

و می نگاشتم آن نخستین سطر مبهم را

مبهم، بی مایه، ناب

یاوه،

فرزانگی نابِ

کسی که هیچ نمی داند،

و به ناگاه دیدم

هفت آسمانِ

رها

و باز،

سیارات،

مزارع پُر تپش،

دیدم سیاهی از هم گسست،

غرق در

پیکان های گل و آتش،

شبِ وزان، جهان.
دیدگاه ها (۱)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

‌وَ همان روزها بود… شعر سر رسیدبه جست و جوی مننمی دانم، نمی ...

کُشتم نمی دانم خودم را یا ترا در خودسرکوب کردم حس بودن با تر...

تن من زندان استو منم زندانیمانده ام در دل ِ این کالبد نفسانی...

هزار گلشن دل را به یک بهانه گرفتی مرا دلیست که هرگز به دلبری...

رفتار من عادی استاما نمی دانم چرااین روزهااز دوستان و آشنایا...

طلا رنگ است - سیمین بهبانی :و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر...

شعری از استاد علی اکبر راعفی پور(آرما) عااااااااالی تن من زن...

✿мσнαммα∂✿خوبی؟ از آن سوال های مبهم است.یعنی از آن سوال هایی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط