قسمت ششم....روزی بکو نزد میر رفت و به او گفت :یامیرشما به
قسمت ششم....روزی بکو نزد میر رفت و به او گفت :یامیرشما به تاج دین محبت کردید اورا داماد خود قرار دادید ولی نمی دانید که او چشم طمع به تاج و تخت شما را دارد و خودش هم تصمیم گرفته خواهرت زین را به مم بدهد .بکو آنقدر از تاج دین و مم بدگویی کرد تا ذهنیت میر را نسبت به آنها تغییرداد .میر خشمگین شد و گفت : به تاج و تختم سوگند یاد می کنم اگر کسی بخواهد به خواستگاری زین برای مم بیاید سرش را از تنش جدا خواهم کرد . کسی جرات نداشت برای اینکار داوطلب بشود .زین بعد از رفتن ستی تنها همدم خود را از دست داده بود اینک تک و تنها در قصر در آتش عشق مم می سوزد ومی سازد و روز به روز بیمارتر و لاغرتر می شود . شب وروز اشک می ریزد و می نالد . مم نیز حال وروز شبیه زین را دارد .روزی میر همه مردان را جمع کرده وبه شکار رفت مم از موضوع مطلع شده واز این فرصت استفاده کرده و خود را به باغ قصر میرساند تا زین را ببیند .آنها در باغ موفق به دیدار هم می شوند وآنقدر خوشحال میشوند ودر کنار هم می مانند که نمیدانند غروب شده ناگهان متوجه می شوند که میرو همراهان وارد باغ شدند . زین فرصت در رفتن را پیدا نمی کند مجبور می شود زیر عبای مم خود را پنهان کند ومم نیز خودرا به ناخوشی و خواب می اندازد .قبل از اینکه میر آنها را ببیند تاجدین آنها را دیده و می داند زین زیر عبای مم پنهان شده است به فکر چاره می افتد فوری به طرف قصر خود رفته قصر را آتش زده و اعلام کمک می کند میر و همراهان متوجه آتش شده و باغ را ترک می کنند بدین وسیله تاجدین مم وزین را نجات میدهد.
- ۳.۲k
- ۰۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط