رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت پنجم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت پنجم
کوک چند لحظه به خیابان خیره ماند.
تهیونگ کنار کالسکه ایستاده بود و منتظر بود او بالاخره تصمیم بگیرد کجا بروند.
کوک آهی کشید.
«خب... مغازهٔ وسایل نقاشی اون طرفه.»
تهیونگ سر تکان داد.
«پس بریم.»
چند قدم در سکوت راه رفتند.
کوک بالاخره گفت:
«تو همیشه اینقدر کم حرف میزنی؟»
«نه.»
کوک نگاهش کرد.
«پس؟»
تهیونگ خیلی ساده جواب داد:
«فقط وقتی حرفی برای گفتن ندارم.»
کوک خندید.
«عجیبی.»
«این دومین باره که اینو بهم میگی.»
«چون هنوز عوض نشدی.»
«قرار نیست عوض بشم.»
کوک سرش را تکان داد.
«خیلی خب، دکتر عجیب.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«نقاش لجباز.»
کوک ایستاد.
«من لجباز نیستم.»
تهیونگ هم ایستاد.
«باشه.»
«این "باشه" یعنی چی؟»
«یعنی لجباز نیستی.»
«پس چرا اونطوری گفتی؟»
«چهطوری؟»
کوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد خودش خندهاش گرفت.
«ولش کن.»
به مغازه رسیدند.
این بار باز بود.
کوک با ذوق وارد شد و تقریباً تمام حواسش رفت سمت قفسههای رنگ و قلممو.
تهیونگ همان نزدیکی ایستاد و نگاهش کرد.
کوک یک جعبه رنگ برداشت.
«این خوبه؟»
تهیونگ گفت:
«من از نقاشی چیزی نمیدونم.»
«ولی دیروز گفتی سبز یشمی قشنگه.»
«گفتم رنگش قشنگه. نگفتم نقاشی بلدم.»
کوک جعبه را سر جایش گذاشت.
«پس نظر نمیخوام.»
«باشه.»
چند دقیقه بعد، کوک با چند بسته قلممو و رنگ از مغازه بیرون آمد.
وقتی خواست وسایل را جابهجا کند، یکی از بستهها از دستش افتاد.
تهیونگ خم شد و آن را برداشت.
«این یکی.»
کوک گرفتش.
«ممنون.»
تهیونگ نگاهی به بسته انداخت.
«زیاد خریدی.»
«نقاشی کار ارزونی نیست.»
«پس چرا ادامهش میدی؟»
کوک لحظهای مکث کرد.
بعد گفت:
«چون وقتی نقاشی میکنم، لازم نیست وانمود کنم حالم خوبه.»
تهیونگ دیگر چیزی نگفت.
فقط بستهٔ دیگری را که نزدیک پای کوک افتاده بود برداشت و به او داد.
کوک نگاهش کرد.
برای اولین بار متوجه شد تهیونگ برخلاف چیزی که در نگاه اول به نظر میرسید، آدم بیتفاوتی نیست.
شاید فقط بلد نبود زیاد حرف بزند.
در راه برگشت، کوک پرسید:
«تو چرا پزشک شدی؟»
تهیونگ چند قدم سکوت کرد.
«چون یک نفر زمانی به کمک احتیاج داشت و من نتونستم کاری براش بکنم.»
کوک آرامتر پرسید:
«کی؟»
تهیونگ نگاهش را به خیابان دوخت.
«یه نفر که خیلی برام مهم بود.»
کوک سؤال دیگری نپرسید.
چند دقیقه بعد، وقتی به عمارت رسیدند، کالسکهٔ نایک هم برگشته بود.
نایک جلوی در ایستاده بود.
نگاهش اول روی کوک افتاد، بعد روی بستههای نقاشی.
«بالاخره خرید کردی؟»
کوک لبخند زد.
«آره.»
نایک به تهیونگ نگاه کرد.
«ممنون که همراهش بودی.»
تهیونگ سر تکان داد.
«خواهش میکنم.»
بعد خداحافظی کرد و از پلهها پایین رفت.
کوک هنوز نگاهش میکرد.
نایک کنار او ایستاد.
«کوک.»
«هوم؟»
«بیا داخل.»
کوک برگشت.
«باشه.»
اما درست قبل از اینکه وارد عمارت شود، تهیونگ برگشت و چیزی را از جیب کتش بیرون آورد.
یک تکه کاغذ کوچک.
آن را به طرف کوک گرفت.
«این رو جا گذاشته بودی.»
کوک کاغذ را گرفت.
روی آن، طرح کوچکی کشیده شده بود؛ همان منظرهای که صبح روی دفتر طراحیاش کشیده بود.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
«این...»
تهیونگ گفت:
«وقتی توی مغازه منتظر بودم، دیدمش.»
بعد بدون توضیح دیگری رفت.
کوک به کاغذ نگاه کرد.
نایک از پشت سرش گفت:
«چی شده؟»
کوک کاغذ را آرام تا کرد.
«هیچی.»
اما این بار، خودش هم میدانست که «هیچی» جواب واقعی سؤال نیست.
ادامه دارد....
کوک چند لحظه به خیابان خیره ماند.
تهیونگ کنار کالسکه ایستاده بود و منتظر بود او بالاخره تصمیم بگیرد کجا بروند.
کوک آهی کشید.
«خب... مغازهٔ وسایل نقاشی اون طرفه.»
تهیونگ سر تکان داد.
«پس بریم.»
چند قدم در سکوت راه رفتند.
کوک بالاخره گفت:
«تو همیشه اینقدر کم حرف میزنی؟»
«نه.»
کوک نگاهش کرد.
«پس؟»
تهیونگ خیلی ساده جواب داد:
«فقط وقتی حرفی برای گفتن ندارم.»
کوک خندید.
«عجیبی.»
«این دومین باره که اینو بهم میگی.»
«چون هنوز عوض نشدی.»
«قرار نیست عوض بشم.»
کوک سرش را تکان داد.
«خیلی خب، دکتر عجیب.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«نقاش لجباز.»
کوک ایستاد.
«من لجباز نیستم.»
تهیونگ هم ایستاد.
«باشه.»
«این "باشه" یعنی چی؟»
«یعنی لجباز نیستی.»
«پس چرا اونطوری گفتی؟»
«چهطوری؟»
کوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد خودش خندهاش گرفت.
«ولش کن.»
به مغازه رسیدند.
این بار باز بود.
کوک با ذوق وارد شد و تقریباً تمام حواسش رفت سمت قفسههای رنگ و قلممو.
تهیونگ همان نزدیکی ایستاد و نگاهش کرد.
کوک یک جعبه رنگ برداشت.
«این خوبه؟»
تهیونگ گفت:
«من از نقاشی چیزی نمیدونم.»
«ولی دیروز گفتی سبز یشمی قشنگه.»
«گفتم رنگش قشنگه. نگفتم نقاشی بلدم.»
کوک جعبه را سر جایش گذاشت.
«پس نظر نمیخوام.»
«باشه.»
چند دقیقه بعد، کوک با چند بسته قلممو و رنگ از مغازه بیرون آمد.
وقتی خواست وسایل را جابهجا کند، یکی از بستهها از دستش افتاد.
تهیونگ خم شد و آن را برداشت.
«این یکی.»
کوک گرفتش.
«ممنون.»
تهیونگ نگاهی به بسته انداخت.
«زیاد خریدی.»
«نقاشی کار ارزونی نیست.»
«پس چرا ادامهش میدی؟»
کوک لحظهای مکث کرد.
بعد گفت:
«چون وقتی نقاشی میکنم، لازم نیست وانمود کنم حالم خوبه.»
تهیونگ دیگر چیزی نگفت.
فقط بستهٔ دیگری را که نزدیک پای کوک افتاده بود برداشت و به او داد.
کوک نگاهش کرد.
برای اولین بار متوجه شد تهیونگ برخلاف چیزی که در نگاه اول به نظر میرسید، آدم بیتفاوتی نیست.
شاید فقط بلد نبود زیاد حرف بزند.
در راه برگشت، کوک پرسید:
«تو چرا پزشک شدی؟»
تهیونگ چند قدم سکوت کرد.
«چون یک نفر زمانی به کمک احتیاج داشت و من نتونستم کاری براش بکنم.»
کوک آرامتر پرسید:
«کی؟»
تهیونگ نگاهش را به خیابان دوخت.
«یه نفر که خیلی برام مهم بود.»
کوک سؤال دیگری نپرسید.
چند دقیقه بعد، وقتی به عمارت رسیدند، کالسکهٔ نایک هم برگشته بود.
نایک جلوی در ایستاده بود.
نگاهش اول روی کوک افتاد، بعد روی بستههای نقاشی.
«بالاخره خرید کردی؟»
کوک لبخند زد.
«آره.»
نایک به تهیونگ نگاه کرد.
«ممنون که همراهش بودی.»
تهیونگ سر تکان داد.
«خواهش میکنم.»
بعد خداحافظی کرد و از پلهها پایین رفت.
کوک هنوز نگاهش میکرد.
نایک کنار او ایستاد.
«کوک.»
«هوم؟»
«بیا داخل.»
کوک برگشت.
«باشه.»
اما درست قبل از اینکه وارد عمارت شود، تهیونگ برگشت و چیزی را از جیب کتش بیرون آورد.
یک تکه کاغذ کوچک.
آن را به طرف کوک گرفت.
«این رو جا گذاشته بودی.»
کوک کاغذ را گرفت.
روی آن، طرح کوچکی کشیده شده بود؛ همان منظرهای که صبح روی دفتر طراحیاش کشیده بود.
کوک با تعجب نگاهش کرد.
«این...»
تهیونگ گفت:
«وقتی توی مغازه منتظر بودم، دیدمش.»
بعد بدون توضیح دیگری رفت.
کوک به کاغذ نگاه کرد.
نایک از پشت سرش گفت:
«چی شده؟»
کوک کاغذ را آرام تا کرد.
«هیچی.»
اما این بار، خودش هم میدانست که «هیچی» جواب واقعی سؤال نیست.
ادامه دارد....
- ۴.۰k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط