پارت ۲۰
پارت ۲۰
صدای خرچ خرچ شاخه ها زیر چکمه های ساکورا توی جنگل ساکت میپیچید.
هیچکس نبود، فقط جنگل و موجودات زنده ی داخلش.
و یک پرنسس که با اضطراب بین شاخ و برگ ها راه میرفت.
نمیدانست کجا میرود یا از کجا سر در خواهد اورد، ولی هر جا که بود قطعا از قصر بهتر میبود.
مه اطراف، قطرات خیس کوچکی را روی قلاب کمربند و چکمه های ساکورا تشکیل میداد. لباس هایش مرطوب شده بودند.
هوا خنک و رو به سرد بود، بر خلاف اتاق های گرم و راحت قصر.
ولی ساکورا؟ همچنان دلش نمیخواست برگردد.
اخم خفیفی روی پیشانی اش بود و بعد...از بین درخت ها ناگهان یک جاده دید.
بیشتر شبیه میانبر بود، با خط های موازی و واضحی با فاصله ی مشخص از هم. رد کالسکه.
انگار وسایل نقلیه از انجا رد شده بودند، چشم های ساکورا برق زد.
ولی احتمالا نباید میرفت توی جاده، چون به محض اینکه پایش را انجا گذاشت....یک کالسکه دید.
کالسکه نه مال سرزمین اوزوماکی بود و نه اوچیها، حتی مال سرزمین خودشان هم نبود.
چشم هایش گشاد شدند. سریع خواست برگردد که شنلش زیر چکمه اش گیر کرد.
بدترین موقع، بدترین لحظه
ساکورا خورد زمین و صدا پیچید. کالسکه چی ها سریع سرشان را چرخاندند.
"اون کیه؟"
"نمیدونم، نکنه جاسوسه؟"
ساکورا سریع روی زانوهایش بلند شد و دست هایش را گرفت بالا:"نه نه من جاسوس نیستم، قسم میخورم."
یکی از کالسکه چی ها چشم هایش را تنگ کرد و...مارک اوچیها را روی بقچه ی ساکورا دید. سریع داد زد:"جاسوسه، از اوچیها اومده. بگیریدش!"
●
N:"اخه من تا کجا عر بزنممممم؟"
ناروتو با خوشحالی وسط سالن بزرگ اتاقش چرخ میزد، شنلش پشت سرش باز و بسته میشد و چین های زیبایش خودنمایی میکردند.
و توی دست ناروتو، نامه ی ساسکه بود که داده بود سوناده به قصر برگرداند.
با هر کلمه روبانی از خوشحالی دور قلب ناروتو بسته میشد و با هر تصور از ساسکه موقع نوشتن ان نامه، موجی از ذوق و شوق را توی بدنش میفرستاد.
و میشد گفت ناروتو بیشتر از ده بار از اول ان نامه را خوانده بود و هر چقدر بیشتر میخواند حالش بهتر میشد.
با یکی از زانوهایش پرید روی یک میز چرخ دار که برای صبحانه بود و سر خورد تا نزدیک پنجره ی بزرگ اتاقش:"ساسکه ی کلککک روش اعتراف خوبی بود با اینکه رو در رو نبود."
تک خنده ای زد:"قناری هم خودتی."
و یکی از کشو های میز کنار پنجره را کشید، قلم قهوه ای رنگ و بلندی را کشید بیرون که جوهر توی لوله ی شیشه ای پایینش مشخص بود.
انگار کسی با پر توی دلش را قلقلک میداد، خوشحال بود ساسکه حالش بهتر است.
البته قبل از اینکه ساسکه حتی ان را بگوید، خودش حدس میزد. به سوناده اعتماد داشت و حس ششمش دروغ نمیگفت.
کاغذ را به شیشه ی پنجره چسباند، بدون هیج ظرافتی. قرار نبود مثل پادشاه های قصه ی پریان نامه بنویسد یا مثل ساسکه مرتب پشت صندلی بنشیند.
با یک پایش روی میز صبحانه ی چرخ دار، کاغذ روی پنجره و ایستاده شروع کرد نامه نوشتن.
کلمه به کلمه، صادق و راستگو. خط به خط، شاد و سرحال. هر اغاز و پایان با محبت های پنهان.
طوری که قبلا نامه مینوشت، بدون اینکه نگران جنگ یا گزارش شدن برای همجنسگرایی باشد.
نوشته های پنهانی که بین سرزمین ها رد و بدل میشدند...مردمی که در انتظار جنگ بودند و اعتراض داشتند.
اوچیها هایی که به خون اوزوماکی تشنه بودند و اوزوماکی هایی که مرگ را برای اوچیها ارزو میکردند.
و ساسکه و ناروتو در این میان بین درگیری و خونریزی، یواشکی از طریق نامه به هم عشق میورزیدند و در تصور ها و خاطراتشان یکدیگر را لمس میکردند.
تا شاید راهی پیدا شود، تا شاید روزی برسد که دوباره با هم باشند.
صدای خرچ خرچ شاخه ها زیر چکمه های ساکورا توی جنگل ساکت میپیچید.
هیچکس نبود، فقط جنگل و موجودات زنده ی داخلش.
و یک پرنسس که با اضطراب بین شاخ و برگ ها راه میرفت.
نمیدانست کجا میرود یا از کجا سر در خواهد اورد، ولی هر جا که بود قطعا از قصر بهتر میبود.
مه اطراف، قطرات خیس کوچکی را روی قلاب کمربند و چکمه های ساکورا تشکیل میداد. لباس هایش مرطوب شده بودند.
هوا خنک و رو به سرد بود، بر خلاف اتاق های گرم و راحت قصر.
ولی ساکورا؟ همچنان دلش نمیخواست برگردد.
اخم خفیفی روی پیشانی اش بود و بعد...از بین درخت ها ناگهان یک جاده دید.
بیشتر شبیه میانبر بود، با خط های موازی و واضحی با فاصله ی مشخص از هم. رد کالسکه.
انگار وسایل نقلیه از انجا رد شده بودند، چشم های ساکورا برق زد.
ولی احتمالا نباید میرفت توی جاده، چون به محض اینکه پایش را انجا گذاشت....یک کالسکه دید.
کالسکه نه مال سرزمین اوزوماکی بود و نه اوچیها، حتی مال سرزمین خودشان هم نبود.
چشم هایش گشاد شدند. سریع خواست برگردد که شنلش زیر چکمه اش گیر کرد.
بدترین موقع، بدترین لحظه
ساکورا خورد زمین و صدا پیچید. کالسکه چی ها سریع سرشان را چرخاندند.
"اون کیه؟"
"نمیدونم، نکنه جاسوسه؟"
ساکورا سریع روی زانوهایش بلند شد و دست هایش را گرفت بالا:"نه نه من جاسوس نیستم، قسم میخورم."
یکی از کالسکه چی ها چشم هایش را تنگ کرد و...مارک اوچیها را روی بقچه ی ساکورا دید. سریع داد زد:"جاسوسه، از اوچیها اومده. بگیریدش!"
●
N:"اخه من تا کجا عر بزنممممم؟"
ناروتو با خوشحالی وسط سالن بزرگ اتاقش چرخ میزد، شنلش پشت سرش باز و بسته میشد و چین های زیبایش خودنمایی میکردند.
و توی دست ناروتو، نامه ی ساسکه بود که داده بود سوناده به قصر برگرداند.
با هر کلمه روبانی از خوشحالی دور قلب ناروتو بسته میشد و با هر تصور از ساسکه موقع نوشتن ان نامه، موجی از ذوق و شوق را توی بدنش میفرستاد.
و میشد گفت ناروتو بیشتر از ده بار از اول ان نامه را خوانده بود و هر چقدر بیشتر میخواند حالش بهتر میشد.
با یکی از زانوهایش پرید روی یک میز چرخ دار که برای صبحانه بود و سر خورد تا نزدیک پنجره ی بزرگ اتاقش:"ساسکه ی کلککک روش اعتراف خوبی بود با اینکه رو در رو نبود."
تک خنده ای زد:"قناری هم خودتی."
و یکی از کشو های میز کنار پنجره را کشید، قلم قهوه ای رنگ و بلندی را کشید بیرون که جوهر توی لوله ی شیشه ای پایینش مشخص بود.
انگار کسی با پر توی دلش را قلقلک میداد، خوشحال بود ساسکه حالش بهتر است.
البته قبل از اینکه ساسکه حتی ان را بگوید، خودش حدس میزد. به سوناده اعتماد داشت و حس ششمش دروغ نمیگفت.
کاغذ را به شیشه ی پنجره چسباند، بدون هیج ظرافتی. قرار نبود مثل پادشاه های قصه ی پریان نامه بنویسد یا مثل ساسکه مرتب پشت صندلی بنشیند.
با یک پایش روی میز صبحانه ی چرخ دار، کاغذ روی پنجره و ایستاده شروع کرد نامه نوشتن.
کلمه به کلمه، صادق و راستگو. خط به خط، شاد و سرحال. هر اغاز و پایان با محبت های پنهان.
طوری که قبلا نامه مینوشت، بدون اینکه نگران جنگ یا گزارش شدن برای همجنسگرایی باشد.
نوشته های پنهانی که بین سرزمین ها رد و بدل میشدند...مردمی که در انتظار جنگ بودند و اعتراض داشتند.
اوچیها هایی که به خون اوزوماکی تشنه بودند و اوزوماکی هایی که مرگ را برای اوچیها ارزو میکردند.
و ساسکه و ناروتو در این میان بین درگیری و خونریزی، یواشکی از طریق نامه به هم عشق میورزیدند و در تصور ها و خاطراتشان یکدیگر را لمس میکردند.
تا شاید راهی پیدا شود، تا شاید روزی برسد که دوباره با هم باشند.
- ۵۵۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط