رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_20

فصل دهم | سؤال ساده

هیونجین گفت:
— چون تو با دیدن من...
مکث کرد.
— اصلاً تعجب نکردی.
(این جا رو لازم دونستم نکته ای بگم : منظورش اینه قبل اون زمان که کارآموز باشه به این خونه اومده بود ، یعنی اون موقع فلیکس رو ندیده بود ولی میشناختش )
همه ساکت شدند.
فلیکس چند لحظه چیزی نگفت.
— یعنی چی؟
— یعنی انگار منتظرم بودی.
باد آرامی از پنجره رد شد.
فلیکس عقب رفت.
— من منتظرت بودم؟
— فکر کنم.
هان به چان نگاه کرد.
— این قسمت رو من اصلاً دوست ندارم.
چان آهسته گفت:
— منم.
فلیکس هنوز به هیونجین نگاه می‌کرد.
— بعدش چی شد؟
هیونجین نفسش را بیرون داد.
— تو یه چیزی بهم گفتی.
— چی؟
— نمی‌دونم.
— یادت نیست؟
— نه.
— سعی کن.
هیونجین چشم‌هایش را بست.
سکوت.
چند ثانیه.
بعد لب‌هایش تکان خورد.
— گفتی...
صداش خیلی پایین بود.
— «دوباره دیر کردی.»
همه خشکشان زد.
فلیکس آرام تکرار کرد:
— «دوباره»؟
هیونجین سرش را گرفت.
— آره.
یک تصویر دیگر در ذهنش ظاهر شد.
راهرو.
نور کم.
صدای باران.
و فلیکس که کنار پنجره ایستاده بود.
اما این بار...
هیونجین چیز دیگری هم دید.
روی دیوار...
همان نوشته‌ای که امشب دیده بودند.
«دفعه‌ی اول، هیچ‌کس باور نکرد.»
چشم‌هایش را باز کرد.
فلیکس متوجه شد.
— چیزی یادت اومد؟
هیونجین به دیوار نگاه کرد.
— اون نوشته...
لی‌نو پرسید:
— کدوم نوشته؟
هیونجین گفت:
— فکر کنم اون موقع هم روی دیوار بود.
همه به دیوار نگاه کردند.
هیچ چیزی نبود.
چان گفت:
— مطمئنی؟
— آره.
هان جلو رفت.
دستش را روی دیوار کشید.
— اینجا هیچی نیست.
هیونجین آرام گفت:
— پس چرا من یادمه؟
فلیکس چیزی نگفت.
بعد چشمش به کف اتاق افتاد.
— بچه‌ها...
همه برگشتند.
کنار پایه‌ی صندلی...
یک چیز کوچک روی زمین افتاده بود.
یک تکه فلز.
چان آن را برداشت.
شبیه پلاک کوچک یک کلید بود.
پشتش عددی حک شده بود.
17
لی‌نو گفت:
— هفده.
فلیکس ناگهان به یاد نوشته‌ی پشت عکس افتاد.
— هفدهم نوامبر...
هان گفت:
— همون تاریخی که روی کاغذ بود.
چان پلاک را برگرداند.
پشت آن یک حرف دیده می‌شد.
H
هیونجین با دیدن آن یک قدم عقب رفت.
فلیکس پرسید:
— هیونجین؟
هیونجین آرام گفت:
— این مال منه.
چان متعجب شد.
— مطمئنی؟
هیونجین پلاک را از دستش گرفت.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
— آره.
فلیکس پرسید:
— از کجا؟
هیونجین جواب داد:
— نمی‌دونم...
بعد پلاک را محکم‌تر در دستش گرفت.
— ولی می‌دونم این مال منه.
همان لحظه...
در کوچک روی دیوار آرام باز شد.
این بار هیچ صدایی نداشت.
پشت در تاریکی مطلق بود.
اما از داخلش...
صدایی خیلی آرام شنیده شد.
صدای فلیکس.
— هیونجین...
فلیکس خشکش زد.
— من چیزی نگفتم.
صدای داخل دوباره تکرار شد.
— هیونجین... دیر کردی.
هیونجین به در خیره ماند.
و خیلی آرام گفت:
— همون جمله‌ست.
فلیکس پرسید:
— کدوم جمله؟
هیونجین بدون اینکه چشم از تاریکی بردارد، جواب داد:
— همون چیزی که تو اون شب بهم گفتی.
مکث.
— دوباره دیر کردی.
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط