پاییز را دوست دارم!

پاییز را دوست دارم!

نه به خاطر برگ هایش،

نه به خاطر رنگ هایش،

نه به خاطــــــر هیچ چیز دیگری...

فقط به خاطر این که ان روز،

در آن پاییز تنهایــی،

در زیر آن باران بی مهابا

در آن کوچه ی تنگ و تاریک،

تو آمدی! با چتری آبی،

همرنگ دو تیله چشمانت،

با لبخندی جذاب، همرنگ نگاهنت!

با قلبی از سنگ اما پر از مهـــر،

با شعری که حال اگر بپرسی،

نمیدانم از کیست!

آمدی، مانند آن باران، بی مهابا...

صدای قدم هایت که نزدیک تر میشد،

قلب من از دوست داشتنت،

از گیج شدنش، سکته مغــــزی میکرد!

صدایت...

آه

آن صدایی که هنوز که میگذرد ریتمش را در یاد دارم،

آن صدای بم خواص، راستی،

هنوز هم نگفتی، چه در آن چشم ها بود

که مرا اینگونه وابسته کــــرد؟

ای کاش قبل از رفتنت

قبل از این که تن برهنه ام را خاک لمس کند،

تنها پاسخ این سوال دیرینه ی بی رنک را می دادی...!
دیدگاه ها (۱)

موسیقی

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

last part

پارت دهم | پایان بازیصدای آن مرد هنوز در عمارت می‌پیچید.«باز...

پارت بیست‌وپنجم | نجاتباران شدیدی می‌بارید.جنگکوک طبق آدرسی ...

چند پارتی جونگ کوک

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۱

داستان عاشقانه جدید

بالهای سرخ پارت ۸

وقتی بیماری قلبی داشتی...(پایانی)جونگکوک بعد از مرگ تو،دیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط