پارت
پارت ۳۲
یونگی:فقط بچه ها باید یکم صبر کنین بابام بیرونه گفته کارش طول میکشه .
نامی:پس الان باید صبر کنیم ؟؟
ته:نه اگه کارش زیاد طول بکشه معلوم نیست چه بلایی سر کوک میارن باید زودتر یکاری کنیم(با نگرانی)
یونگی :پس الان بهش زنگ میزنم و میگم که قضیه خیلی جدیه .
"ویو ته"
هزار تا فکر خیال تو سرمه
وای نکنه بلایی سر کوک بیارن؟؟ نه نه تهیونگ تو باید نجاتش بدی
یونگی زنگ زد به باباش امیدوارم زودتر بیاد.
"ویو یونگی"
باید به بابام زنگ بزنم
اره داره بوق میخوره تعجب میکنم بر عکس بقیه ی موقع ها گوشیش خاموش نیست
بابای یونگی (آقای مین): الو سلام یونگی.
یونگی: سلام بابا ؛بابا زود باید بیای خونه قضیه خیلی جدیه.
آقای مین :چی شده مگه یونگی؟؟
یونگی:پشت گوشی نمیشه گفت باید بیای خونه .
آقای مین :خیل خب الان میام .
(موقعی که آقای مین اومد خونه)
آقای مین:سلام یونگی ؛سلام بچه ها شما اینجا چیکار میکنین؟
ته،نامی:سلام
یونگی سلام بابا بشین باید قضیه رو واست تعریف کنم .
"ویو نامی "
آقای مین اومد و براش همچیو توضیح دادیم
اون یجورای آدم خشنیه ول با ما همیشه خوب رفتار میکنه
آقای مین :خب به پلیس خبر ندادین؟؟
ته :آقای مین من لارا رو میشناسم اگه پای پلیسو به این قضیه بکشونیم ممکنه یه بلایی سر کوک بیاره(با نگرانی)
آقای مین :پس خودمون باید یکاری بکنیم که جونگ کوک رو از اونجا بیاریم بیرون .
نامی:من یکم بهش فک کردم .
آقای مین : اگه هر کس نظری داره بگه ممکنه به دردمون بخوره ،نامجون تو اول بگو.
نامی من میگم یکی باید یجوری حواس لارا رو پرت کنه اون موقع بقیه میریم کوک و پیدا میکنیم.
آقای مین:فکر خوبه ولی کی قراره حواس لارا رو پرت کنه؟؟
ته: فک کنم فقط من بتونم این کارو کنم .
آقای مین : خوبه پس بقیه هم میریم جونگ کوک رو پیدا میکنیم .
یونگی:ته چجوری میخوای حواسشو پرت کنی؟؟
ته :بهش فکر کردم تو نگران اینجاش نباش.
یونگی:فقط بچه ها باید یکم صبر کنین بابام بیرونه گفته کارش طول میکشه .
نامی:پس الان باید صبر کنیم ؟؟
ته:نه اگه کارش زیاد طول بکشه معلوم نیست چه بلایی سر کوک میارن باید زودتر یکاری کنیم(با نگرانی)
یونگی :پس الان بهش زنگ میزنم و میگم که قضیه خیلی جدیه .
"ویو ته"
هزار تا فکر خیال تو سرمه
وای نکنه بلایی سر کوک بیارن؟؟ نه نه تهیونگ تو باید نجاتش بدی
یونگی زنگ زد به باباش امیدوارم زودتر بیاد.
"ویو یونگی"
باید به بابام زنگ بزنم
اره داره بوق میخوره تعجب میکنم بر عکس بقیه ی موقع ها گوشیش خاموش نیست
بابای یونگی (آقای مین): الو سلام یونگی.
یونگی: سلام بابا ؛بابا زود باید بیای خونه قضیه خیلی جدیه.
آقای مین :چی شده مگه یونگی؟؟
یونگی:پشت گوشی نمیشه گفت باید بیای خونه .
آقای مین :خیل خب الان میام .
(موقعی که آقای مین اومد خونه)
آقای مین:سلام یونگی ؛سلام بچه ها شما اینجا چیکار میکنین؟
ته،نامی:سلام
یونگی سلام بابا بشین باید قضیه رو واست تعریف کنم .
"ویو نامی "
آقای مین اومد و براش همچیو توضیح دادیم
اون یجورای آدم خشنیه ول با ما همیشه خوب رفتار میکنه
آقای مین :خب به پلیس خبر ندادین؟؟
ته :آقای مین من لارا رو میشناسم اگه پای پلیسو به این قضیه بکشونیم ممکنه یه بلایی سر کوک بیاره(با نگرانی)
آقای مین :پس خودمون باید یکاری بکنیم که جونگ کوک رو از اونجا بیاریم بیرون .
نامی:من یکم بهش فک کردم .
آقای مین : اگه هر کس نظری داره بگه ممکنه به دردمون بخوره ،نامجون تو اول بگو.
نامی من میگم یکی باید یجوری حواس لارا رو پرت کنه اون موقع بقیه میریم کوک و پیدا میکنیم.
آقای مین:فکر خوبه ولی کی قراره حواس لارا رو پرت کنه؟؟
ته: فک کنم فقط من بتونم این کارو کنم .
آقای مین : خوبه پس بقیه هم میریم جونگ کوک رو پیدا میکنیم .
یونگی:ته چجوری میخوای حواسشو پرت کنی؟؟
ته :بهش فکر کردم تو نگران اینجاش نباش.
- ۲.۲k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط