بابام رفته بود شیرینی بخره ولی دست خالی برگشت.

بابام رفته بود شیرینی بخره ولی دست خالی برگشت.
همزمان با رسیدن بابام، مهمونامون هم رسیدن و یه بسته شیرینی برامون آورده بودن.
مامانم که فکر کرده بود شیرینی رو بابام خریده، چید تو ظرف و آورد تعارف کرد به مهمونا!
حالا هی میگه تورو خدا ببخشید ما هیچ وقت از این شیرینی آشغالیا نمیخریدیم نمیدونم چی شده شوهرم از این شیرینیا خریده، شرمندم...!
دیدگاه ها (۱)

KIM V

dark life = 38

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 81به مناسبت ۷۰۰ تایی...

بابام رفته بود شیرینی بخره ولی دست خالی برگشت.همزمان با رسید...

بابام رفته بود شیرینی بخره ولی دست خالی برگشتهمزمان با رسیدن...

#پارت54خاله دستمو گرفت: خب بگو بیینم این مدت چیکار کردی؟ مهس...

*وصیتنامه ملانصرالدین* 😇من از شب اول قبر می‌ترسم، منو شب دوم...

پارت ۷۲

سرنوشت)پارت ۳۹بغض گلومو فشار میداد یعنی تموم ارزوهام تو یه س...

پارت سه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط