الان که برایت مینویسم دوباره شب شده ...آسمان سیاه....عزیز

الان که برایت مینویسم دوباره شب شده ...آسمان سیاه....عزیزم خیلی دلتنگم.
اینروزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم.
نیستی تا ببینی وقتی جایت خالیست بین شلوغی این شهر،بین دغدغه ها،بین خوشیها ، در تاریکی شبها....آنوقت است که هیچ چیزی نمیتواند آرامم کند
وقتیکه تو نیستی
مهربانی دیگران
غمگینم میکند....
حال من با نبودنت خراب است.
خواستم خلا نداشتنت را پر کنم اما نشد که نشد
خسته ام از اینجا، از این دنیای دروغین،از این آمدنها و رفتنهای بی دلیل.
خیلی به حالت غبطه میخورم عزیز سفر کرده ام.....
شرط عشق من و تو این نبود.بیا مراهم با خودت ببر.
منتظر خواب قشنگی هستم که امدی دنبالم ومنو ببری پیش خودت برای همیشه.
من مث همیشه، دوستت دارم و لحظه ای از یادت غافل نیستیم....
لحظه اییییییی
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌100برای اولین بار...نینا احساس کرد این ج...

Part9: با اینکه مرده مقابلش خیلی جذاب بود ولی جیمین نباید کم...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

پارت ۷: بازگشتِ پرنسس و رقابتِ مراقبت

Iove and the MoonPart 47ویو یوناصدای تیر توی کل خونه پیچید.ی...

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»خبر حمله به قلعه‌ی...

پارت ۲۲:

ابلیس

پروانه جان

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط