ز سرگذشتِ چمنْ دلْ به درد می آید

ز سرگذشتِ چمنْ دلْ به درد می آید
ببند پنجره را بادِ سرد می آید
دریغ باغِ گُلِ سرخِ من که در غمِ او
همه زمین و زمانْ زار و زرد می آید
نمی رود ز دلِ من صفای صورتِ عشق
و گر بر آینه بارانِ گَرد می آید
به شاهراهِ طلب نیست بیمِ گمراهی
که راهْ با قدمِ رهنورد می آید
تو مرد باش و میندیش از گرانیِ درد
همیشه درد به سروقتِ مرد می آید
دگر به سوزِ دلِ عاشقانْ که خواهد خواند
دلمْ ز ناله ی بلبل به درد می آید
دیدگاه ها (۵۶)

عــــــشق یعنی مست بودن بی شرابعــــــشق یعنی اشـــک جاری مث...

با تو گاهی قهر وگاهی نیز سازش میکنممن تمام راه ها را آزمایش ...

عاشقت هستم نگو این را نمی دانی بس استتا به کی این حاجت من را...

باد یڪ آه بلند است که گاهے دم عصرنرم مے آید و از بغض خدا مے ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط