ای ز عشقت روح را آزارها

ای ز عشقت روح را آزارها
بر در تو عشق را بازارها

ای ز شکر منت دیدار تو
دیده بر گردن دل بارها

فتنه را در عالم آشوب و شور
با سر زلفین تو اسرارها

عاشقان در خدمت زلف تواند
از کمر بر ساخته زنارها

نیستم با درد عشقت لحظه‌ای
خالی از غمها و از تیمارها

بر امید روی چون گلبرگ تو
می‌نهم جان را و دل را خارها

تا سنایی بر حدیث چرب تست
غره چون کفتار بر گفتارها

دارد از باد هوس آبی بروی
با خیال خاک کویت کارها


سنایی
دیدگاه ها (۱۱)

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزو...

آب حیوان است، آن لب، یا شکر؟یا سرشته آب حیوان با شکر؟نی خطا ...

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرانیست بی‌گفتار تو در دل توا...

سر دردم بر طبیب آسان نبودگفت: تب داری، غلط کرد، آن نبودنوش د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط