🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁷ : پارت ¹⁷
ال یا چهره سوال بر انگیزی گفت:{منظورت چیه؟}ما به هاپر قول داده بودیم به بچه ها نگوییم نازی دست من را گرفت و فشار داد و زیر لبی به من گفت:{چیکار کنیم؟؟؟}گفتم:{حلش میکنم}
صاف نشستم و پست به سینه شدم و گفتم:{از اونجایی که ما از اینده اومدیم میدونم کالی میخواد زندگیتون رو نابود کنه لطفا دنبالش نگردید چون در کل دنبال دراماست}اال گفت:{اما اون خواهرمه}
{به حرفم گوش کن ال}
جو آرام و سنگین بود استیو میخواست یه جوک بی مزه بگه گفت:{دوتا چینی خوردن بهم شکستن}و قاه قاه زد زیر خنده همه موز شدیم سارا گفت:{جوک به این بی مزگی نشنیده بودم}لرد گفت:{منم}
و یکمی خندیدیم صدایی از شکمم اومد گشنمهههههه یه شکمو تو هاوکینزز هیچی نخوردههه و دلم قرمه سبزی میخواست پرسیدم:{کجا میتونم قرمه سبزی بگیریم دسته جمعی بخوریم؟}مایک گفت:{قرمه چی چی؟}هیلدا گفت:{ووییی اینجا ایران نیستت قرمه سبزی ندارنن!!}نازی گفت:{ما داریم اینگلیسی حرف میزنیم یا اونا دوبله،شدن؟}ما چهارتا گیج شدیم و حالت بیهوشی داشتیم انقدرر همچی عجیب شد نانسی گفت:{فازتون چیه؟؟}مکس در ادامه حرفش گفت:{یه چیزی زدن}
ووییی الان چیکار کنیمم؟؟؟
نازی گفت:{اینجا چیکار میکنیم برگردیم کلبه}
چراغ های پاساز قطع شد و ویل پشت گردنش حس عجیبی گرفت و من رو ترسوند سارا گفت:{اونا اینجان...}
چشمان هیدا کاملا سیاه شد و به آسمان رفت مکس گفت:{دوباره نهههههه!!}
ال بلند شد و دستش رو بالا گرفت و خون از دماغش بیرون می آمد و عبادا رو به پایین برد اما بعد جیغ زد و گفت:{یک لعنتییی ولم کننن}مایک ال را در آغوش گرفت و نوازشش میکردم و همیجوری ال گریه میکرد و..
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁷ : پارت ¹⁷
ال یا چهره سوال بر انگیزی گفت:{منظورت چیه؟}ما به هاپر قول داده بودیم به بچه ها نگوییم نازی دست من را گرفت و فشار داد و زیر لبی به من گفت:{چیکار کنیم؟؟؟}گفتم:{حلش میکنم}
صاف نشستم و پست به سینه شدم و گفتم:{از اونجایی که ما از اینده اومدیم میدونم کالی میخواد زندگیتون رو نابود کنه لطفا دنبالش نگردید چون در کل دنبال دراماست}اال گفت:{اما اون خواهرمه}
{به حرفم گوش کن ال}
جو آرام و سنگین بود استیو میخواست یه جوک بی مزه بگه گفت:{دوتا چینی خوردن بهم شکستن}و قاه قاه زد زیر خنده همه موز شدیم سارا گفت:{جوک به این بی مزگی نشنیده بودم}لرد گفت:{منم}
و یکمی خندیدیم صدایی از شکمم اومد گشنمهههههه یه شکمو تو هاوکینزز هیچی نخوردههه و دلم قرمه سبزی میخواست پرسیدم:{کجا میتونم قرمه سبزی بگیریم دسته جمعی بخوریم؟}مایک گفت:{قرمه چی چی؟}هیلدا گفت:{ووییی اینجا ایران نیستت قرمه سبزی ندارنن!!}نازی گفت:{ما داریم اینگلیسی حرف میزنیم یا اونا دوبله،شدن؟}ما چهارتا گیج شدیم و حالت بیهوشی داشتیم انقدرر همچی عجیب شد نانسی گفت:{فازتون چیه؟؟}مکس در ادامه حرفش گفت:{یه چیزی زدن}
ووییی الان چیکار کنیمم؟؟؟
نازی گفت:{اینجا چیکار میکنیم برگردیم کلبه}
چراغ های پاساز قطع شد و ویل پشت گردنش حس عجیبی گرفت و من رو ترسوند سارا گفت:{اونا اینجان...}
چشمان هیدا کاملا سیاه شد و به آسمان رفت مکس گفت:{دوباره نهههههه!!}
ال بلند شد و دستش رو بالا گرفت و خون از دماغش بیرون می آمد و عبادا رو به پایین برد اما بعد جیغ زد و گفت:{یک لعنتییی ولم کننن}مایک ال را در آغوش گرفت و نوازشش میکردم و همیجوری ال گریه میکرد و..
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
- ۲۹۴
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط