اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟕
.
.
.
.
.
.
.
آجوما سر ات را روی سینه اش فشار داد و آرام آرام موهایش را نوازش کرد
که یهو یکدفعه دو تقه به در زده شد
_ اگه گریه زاریت تموم شد آجوما رو ولی کن من گرسنمه شام میخوام
✧چشم ارباب...
+....
_ نکنه لالیییی «با داد فراوان»
+چ.. چ..چشم
جونگ کوک محل را ترک کرد سپس بعد از 27 دقیقه دیگر شام حاضر شد و آجوما کوک را برای شام صدا کرد سپس به اتاق ات راهی شد و او را هم صدا کرد ات که با ترس میخواست کمی دور تر از جونگ کوک بشیند ولی او هنوز به میز غذا خوری نزدیک نشد بود که با داد جونگ کوک به خودش لرزید:
_ مگه من نگفتم نمیخوام صورت تو‌ی هرزه رو ببینم«داد از‌چ‌عرض کنم عربده»
+(تن و دستاش داشتن میلرزیدن) م....م... معذرت میخوام.... ب... ببخشید....
_اخرین بارت باشه چون دیگه نمیگذرم «داد ولی اروم منظورمو بگیرید دیگ»
دیدگاه ها (۰)

اجباری...

اجباری...

اجباری...

اجباری...

part 5عشق پنهانجونگ کوک: اجومااا《 داد》اجوما: بلهجونگ کوک: گو...

part22 عشق پنهان《ویو ات》از حرفم پشیمونم . شام مون رو خوردیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط