#یاس_کبود

#یاس_کبود
با خستگی راه می‌رفتم؛
پشت سرم را نگاه کردم
بنظر می‌آمد که دارم با طنابی می‌کشم،
تپه‌ی اندوه را با دست راستم
و کوهِ امید را با دست چپم.
دیدگاه ها (۲)

#یاس_کبود یه قسمتی از بزرگسالی اونجاست که میفهمی زندگی منتظر...

#یاس_کبود زندگی در هر صورت نبرد سختی است. اگر حین این نبرد ک...

#یاس_کبود‏اگر بعدها خواستم از این روزهاداستانی تعریف کنم از ...

#یاس_کبود منو بغل کن؛ اونقدر محکم کهقلبامون باهم یکی بشن، من...

*‌«اِدامه دادن»واقعاً ارزشمنده؛چون خیلی از چیزهای خوبِ زندگی...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

No like ...حس ترجمه نیست ...از خودم دور افتادم ...اما چشمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط