حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.

حاکمي به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگوييد.

حسنک بلند شد و گفت: گندم و شير که گفتي چه شد؟

مسکن چه شد؟

کار چه شد؟

حاکم گفت:ممنونم که مرا آگاه کردي همه چيز درست ميشود.

يکسال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگوييد،

کسي چيزي نگفت،کسي نگفت گندم و شير چه شد، کار و مسکن چه شد!

تنها از ميان جمع يک نفر گفت:

حسنک چه شد؟!
دیدگاه ها (۱)

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۹: «آخر...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

^♤.The Law of Violence.♤^.. Part ¹⁷..[فلش‌بک — پنج سال پیش]ش...

فرشته های من اومدم خودمو معرفی کنم... اگه نخونی قهرم.. ببینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط