𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎
ویو تهیونگ
سواره ماشین شدیم و بعد به سمته خونشون حرکت کردیم.وقتی به دم در خونشون رسیدیم متوجه یه خانم شدیم که شبیه خوده ات بود و از اونجا فهمیدم که مادرشه.
متوجه ماشینم شد و بهمون خیره شده بود و ات هم سرخ شده بود از خجالت. قبل از اینکه ات بتونه پیاده بشه ، پیاده شدم و درو براش باز کردم. و بعد باهم به سمته مادرش رفتیم. که با لبخند بهمون نگاه میکرد.
ات به سمتش رفت و کنارش وایساد.
ته:سلام مادر جان
م. ا:سلام پسرم خیلی زحمت کشیدی دخترمارو رسوندی.
سرخ شدن ات از خجالت از چشمام دور نموند
ته:خواهش میکنم کاری نکردم که.
ویو ات
از داخله حیاط صدایه بابام میومد که صدام میکرد از تهیونگ خداحافظی کردم و به داخل رفتم اما همچنان مامانم پشته در بود و داشتن حرف میزدن.
بعد از کمک کردن به بابام به سکته اتاقم رفتم . لباسمو عوض کردم و کمی به خودم رسیدم و بعدش ولو شدم رویه تخت.گوشیمو روشن کردم و وقتی وارده دنیایه مجازی شدم همه جا پر شده بود از عکسه من و تهیونگ تو یه اون شب. خیلی ها تعریف میکرد .
......:خیلی بهم میان.
...... :امیدوارم این شایعه واقعی باشه.
....... :بهترین زوج.
و بعضی ها هم نظره منفی.
...... :مگه این دختره چی داره؟
....... :چیشون قشنگه که اینهمه براشون ذوق میکنید؟
برخی میگفتن شایعه اس، برخی دیگه میگفتن واقعیه.
واقعا؟ اگر از این به بعد هر اتفاقه دیگه ای هم بیوفته برایه منو تهیونگ من هم میرم زیره زره بین؟
بعد از کلی فکر کردن و گشتن تو یه فضا به مجازی که خوش سه ساعت زمان برد و تقریبا ساعته ۷شب شده بود. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
مامانم در حاله آماده کردنه غذا و بابام هم در حاله دیدنه فیلمش بود. خواستم بشینم که صدایه زنگه در تو یه فضایی خونه به گوش رسید.
به سمته در رفتم و بازش کردم.
اون اینجا چیکار میکرد؟
تهیونگ بود.
کفش هایه چرمیه گرون قیمت .همراه با یه لباسه بیرویه راحت اما همچنان هم ابهتش رو به رخ میکشید. موهایه مرتب شده. همراه با پوزخندش به من. و دسته گله تو یه دستش.
با تعجب بهش نگاه کردم که مامان و بابام به سمته در اومد و ازش استقبال کردن.
م. ا:خوش اومدی پسرم بیا داخل.
ب. ا:خیلی خوش اومدی.
درو بستم و به سمتشون برگشتم که دسته گل رو به دستم داد. و همین حرکت چشمامو چهارتا کرد
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎
ویو تهیونگ
سواره ماشین شدیم و بعد به سمته خونشون حرکت کردیم.وقتی به دم در خونشون رسیدیم متوجه یه خانم شدیم که شبیه خوده ات بود و از اونجا فهمیدم که مادرشه.
متوجه ماشینم شد و بهمون خیره شده بود و ات هم سرخ شده بود از خجالت. قبل از اینکه ات بتونه پیاده بشه ، پیاده شدم و درو براش باز کردم. و بعد باهم به سمته مادرش رفتیم. که با لبخند بهمون نگاه میکرد.
ات به سمتش رفت و کنارش وایساد.
ته:سلام مادر جان
م. ا:سلام پسرم خیلی زحمت کشیدی دخترمارو رسوندی.
سرخ شدن ات از خجالت از چشمام دور نموند
ته:خواهش میکنم کاری نکردم که.
ویو ات
از داخله حیاط صدایه بابام میومد که صدام میکرد از تهیونگ خداحافظی کردم و به داخل رفتم اما همچنان مامانم پشته در بود و داشتن حرف میزدن.
بعد از کمک کردن به بابام به سکته اتاقم رفتم . لباسمو عوض کردم و کمی به خودم رسیدم و بعدش ولو شدم رویه تخت.گوشیمو روشن کردم و وقتی وارده دنیایه مجازی شدم همه جا پر شده بود از عکسه من و تهیونگ تو یه اون شب. خیلی ها تعریف میکرد .
......:خیلی بهم میان.
...... :امیدوارم این شایعه واقعی باشه.
....... :بهترین زوج.
و بعضی ها هم نظره منفی.
...... :مگه این دختره چی داره؟
....... :چیشون قشنگه که اینهمه براشون ذوق میکنید؟
برخی میگفتن شایعه اس، برخی دیگه میگفتن واقعیه.
واقعا؟ اگر از این به بعد هر اتفاقه دیگه ای هم بیوفته برایه منو تهیونگ من هم میرم زیره زره بین؟
بعد از کلی فکر کردن و گشتن تو یه فضا به مجازی که خوش سه ساعت زمان برد و تقریبا ساعته ۷شب شده بود. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
مامانم در حاله آماده کردنه غذا و بابام هم در حاله دیدنه فیلمش بود. خواستم بشینم که صدایه زنگه در تو یه فضایی خونه به گوش رسید.
به سمته در رفتم و بازش کردم.
اون اینجا چیکار میکرد؟
تهیونگ بود.
کفش هایه چرمیه گرون قیمت .همراه با یه لباسه بیرویه راحت اما همچنان هم ابهتش رو به رخ میکشید. موهایه مرتب شده. همراه با پوزخندش به من. و دسته گله تو یه دستش.
با تعجب بهش نگاه کردم که مامان و بابام به سمته در اومد و ازش استقبال کردن.
م. ا:خوش اومدی پسرم بیا داخل.
ب. ا:خیلی خوش اومدی.
درو بستم و به سمتشون برگشتم که دسته گل رو به دستم داد. و همین حرکت چشمامو چهارتا کرد
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
- ۲۴۹
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط