رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۲۸
ویو دازای
خب مثل اینکه این بچه حوصلش سر رفته
چویا:دازای کجا موندییییییی(داد)
دازای: دارم میامممم
باشه ای کرد و از اتاق زدم بیرون
دازای: بریم بیرون تو شهر
چویا: نظرت چیه بریم وسایل پیک نیک بگیریم بریم تو جنگل یه شب بخوابیم
دازای: هر چی تو بگی
خنده ریزی کرد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و وقتی داشتم از کنارش رد میشدم. گونه شو بوسیدم
چویا: چکار کردی(خجالت کشیده)
دازای: گونه یه خانواده مو بوسیدم
چویا: باشه مشکلی نیست پس
چویا گونه مو بوسید

خودمو جمع کردم و رفتیم وسایل بگیریم



رفتیم داخل یه مغازه و هر چی دم دست بودو گرفتیم

توی راه خونه بوديم که دکتر چویا زنگ زد
(نکته: از تصادف چویا ۳هفته میگذرع)
چویا: کیه؟؟
دازای: دکترته
چویا:جواب بدع


دکتر: سلام اقای اوسامو
دازای: بفرمایید
دکتر: عکس دست و پای چویا نشون میده که استخوان ها تشکیل شدن و میتونن بازشون کنید
چشمی کردم و قطع کردم

به سمت بیمارستان رفتم
چویا: چرا اومدی بیمارستان
دازای:گچ هاتو باز کنیم
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودان پارت۲۹ویو چویا چویا: خیلییی خوبه هومی کرد و ...

✨🦋

رمان عشق جاودانپارت ۲۷دازای در رو باز کرد و وارد شدیم . اینج...

رمان عشق جاودانپارت ۲۶ موری: سلام دازای چیشده اومدی ؟دازای: ...

هنتای :: سوکوکو

part 3" سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط