پارسا، با شنیدنِ کلامِ آنیسا، لبهایش را به شدت روی هم فش
پارسا، با شنیدنِ کلامِ آنیسا، لبهایش را به شدت روی هم فشرد. او دیگر چیزی نگفت، اما سکوتش از همان کلماتِ تندتر بود. او سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را به جایی در فضای خالیِ تاریکِ اتاق دوخت. بدنش هنوز منقبض بود و از حالتِ بدنش پیدا بود که انگار از این «همدردیِ اجباری» و «نادیده گرفته شدنِ حقیقت» به شدت دلخور است؛ انگار او را در نقشِ آدمِ بد و بیانصاف قرار داده بودند، در حالی که خودش فقط میخواست بفهمد چرا همهچیز اینطور شده است.
در این میان، نازنین که از شدتِ ضعف، انگار روحی در بدن نداشت، با دیدنِ تکرارِ این جروبحث، تمامِ وجودش تکانی خورد. او نمیتوانست تحمل کند که دوباره شاهدِ این برخوردِ کلامی باشد. با بدنی که هنوز مثل برگ میلرزید و پاهایی که انگار توانِ تحملِ وزنِ خودش را هم نداشتند، با بیحالی و با زحمتی تمام، تلاش کرد از جای خود بلند شود.
او با تکیه بر دیوار و با هر قدمی که برمیداشت، انگار داشت با تمامِ وجودِ خود مبارزه میکرد. هدفش فقط یک چیز بود: رسیدن به سینا.
اما درست همان لحظهای که نازنین میخواست کنارِ سینا روی زمین بنشیند، اتفاقی افتاد که تمامِ حصارهای دفاعیِ قلبِ نازنین را فرو ریخت.
سینا، که تا آن لحظه خودش را در میانِ ابهتِ پارسا و اعتراضِ آنیسا پنهان کرده بود، وقتی نازنین را دید، سرش را کمی بالا آورد. او نگاهش را به نازنین دوخت؛ نگاهی که هیچ شباهتی به یک مردِ گناهکار یا کسی که باعثِ این همه درد شده بود، نداشت. چشمانِ سینا، پر از یک «بیپناهیِ مطلق» بود. نگاهی که انگار میگفت: *«من هیچکس را ندارم، حتی خودم را...»*
آن نگاهِ مظلومانه و درماندهی سینا، مثل جرقهای در دلِ نازنین عمل کرد. تمامِ خستگی، سرگیجه و دردِ جسمانیاش، برای یک لحظه زیرِ سایهی یک احساسِ عمیقتر گم شد. قلبِ نازنین از شدتِ دیدنِ آن حالتِ بیکسیِ سینا، آتش گرفت. او با خود فکر کرد که چقدر این آدم، با وجودِ تمامِ اشتباهاتی که کرده، در این لحظه شبیه به یک کودکِ گمشده و تنهاست.
نازنین بدونِ آنکه کلمهای بگوید، با تمامِ توانِ باقیماندهاش کنار سینا نشست. او حتی اجازه نداد سینا فرصت کند نگاهش را برگرداند؛ با نزدیک شدن به او، انگار میخواست با حضورِ فیزیکیاش به او بگوید که حتی اگر دنیا هم علیه او باشد، او فعلاً اینجا، در کنارش، هست.
در این میان، نازنین که از شدتِ ضعف، انگار روحی در بدن نداشت، با دیدنِ تکرارِ این جروبحث، تمامِ وجودش تکانی خورد. او نمیتوانست تحمل کند که دوباره شاهدِ این برخوردِ کلامی باشد. با بدنی که هنوز مثل برگ میلرزید و پاهایی که انگار توانِ تحملِ وزنِ خودش را هم نداشتند، با بیحالی و با زحمتی تمام، تلاش کرد از جای خود بلند شود.
او با تکیه بر دیوار و با هر قدمی که برمیداشت، انگار داشت با تمامِ وجودِ خود مبارزه میکرد. هدفش فقط یک چیز بود: رسیدن به سینا.
اما درست همان لحظهای که نازنین میخواست کنارِ سینا روی زمین بنشیند، اتفاقی افتاد که تمامِ حصارهای دفاعیِ قلبِ نازنین را فرو ریخت.
سینا، که تا آن لحظه خودش را در میانِ ابهتِ پارسا و اعتراضِ آنیسا پنهان کرده بود، وقتی نازنین را دید، سرش را کمی بالا آورد. او نگاهش را به نازنین دوخت؛ نگاهی که هیچ شباهتی به یک مردِ گناهکار یا کسی که باعثِ این همه درد شده بود، نداشت. چشمانِ سینا، پر از یک «بیپناهیِ مطلق» بود. نگاهی که انگار میگفت: *«من هیچکس را ندارم، حتی خودم را...»*
آن نگاهِ مظلومانه و درماندهی سینا، مثل جرقهای در دلِ نازنین عمل کرد. تمامِ خستگی، سرگیجه و دردِ جسمانیاش، برای یک لحظه زیرِ سایهی یک احساسِ عمیقتر گم شد. قلبِ نازنین از شدتِ دیدنِ آن حالتِ بیکسیِ سینا، آتش گرفت. او با خود فکر کرد که چقدر این آدم، با وجودِ تمامِ اشتباهاتی که کرده، در این لحظه شبیه به یک کودکِ گمشده و تنهاست.
نازنین بدونِ آنکه کلمهای بگوید، با تمامِ توانِ باقیماندهاش کنار سینا نشست. او حتی اجازه نداد سینا فرصت کند نگاهش را برگرداند؛ با نزدیک شدن به او، انگار میخواست با حضورِ فیزیکیاش به او بگوید که حتی اگر دنیا هم علیه او باشد، او فعلاً اینجا، در کنارش، هست.
- ۱۵۶
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط