پشیمونی
پشیمونی..
پارت.۶
ویو جنا
کوک: هه..من نمیخوام زندگی ای با تو داشته باشم..چرا نمیفهمی...برام خجالت آوره که یه قاتل زنمه.. تو او برادرت..مافیایید.. برای من تحملش سخته...ازت متنفرم..حالم بد میشه میبینمت...اوق میزنم..
ته: جونگ کوک چیمیگی؟
یقه جونگ کوک رو گرفتم.
جنا: از من بد بگو ولی حق نداری..به برادرم بد بگیییی.
جونگهی کشیدم سمت خودش.
جونگهی: جنا اشکال نداره.(اروم)
خیلی آروم بود..بغض کوچیکی داشت.
جونگ کوک در حالی که خندیده بود..گفت.
کوک: دیدی..برادرت هم خودش قبول داره..
جیمین: جونگ کوک تمومش کن..
کوک: راست میگم..
رفت با یه دستش..یقه کت جونگهی رو گرفت.
و رو به جیمین و تهیونگ کرد.
کوک: اینم مطمئنم عین خواهرشه..
هعی جونگهی رو تکون میداد..
اشکام ریخت..
جونگهی خیلی با جونگ کوک صمیمی بود.
کوک: اون یه مافیا هستش..شغلش حال بهم زنه...خودشم همینطور..هرکی مثل شغل خودشه..
جونگهی یقه خودش رو از دست کوک کشید.
بغض بدی کرده بود...معلوم بود.
به جونگ کوک نگاه کرد و لبخندی زد.
لبخندی غمگین و دردناک..خود جونگ کوک هم اینو فهمیده بود.
جونگهی..خیلی شمرده شروع کرد به حرف زدن.
جونگهی: تو حق داری..من چند تا معذرت خواهی بهت بدهکارم...(از اینجا بغض شدید)
متاسفم برای این که باهات رفیق شدم متاسفم که گذاشتم با خواهرم ازدواج کنی..متاسفم که همچین حسی داری..برای همچی متاسفم...تو..سنی نداشتی..
بیست سالت بود که میخواستی با جنا ازدواج کنی..خب من نباید راضی میشدم..(خنده گریه قاطی) من طلاق خواهرم رو ازت میگیرم تا راحت شی.دیگه نه جنا رو میبینی..نه منو..علاقه زیادی هم به لیام نداری..اونم میاد پیش ما..هنوز سنی نداری..بیست و چهار، پنج سالته.. راحت زندگی کن..خدافظ(اشک)
جیمین و تهیونگ از حرفای جونگهی فقط اشک میریختن.
دستم رو گرفت و منو سوار ماشین کرد و به سمت عمارت من حرکت کردیم.
ویو جونگ کوک
جیمین شروع کرد به دست زدن برام
جیمین: آفرین رفاقت رو در حق هممون تموم کردی..جونگهی چیکارت کرده بود...یعنی ما انقدر چندشیم؟
حالا فهمیدم چیگفتم.
اما حسابی کفری بودم پس گفتم.
کوک: ارهههه..
جیمین: مرسی...خیلی خوب کردی گفتی.
و رفت..واقعا رفت؟ جیمینی که همیشه هوام رو داشت رفت.
نگاهم رفت سمت تهیونگ که با چشمای اشکی نگاهم میکرد.
کوک: تهیونگ من..
عربده ای سرم زد که لال شدم..
تهیونگ: خفههه شووو..اونا چه بدی در حقت کرده بودن..من چه بدی در حقت کرده بودم..
همه رو خورد کردی...جنا..لیام..جونگهی..جیمین..آخرم من..
من تنهات نمیزارم.. چون قبل امدن به جونگهی و جیمین قول دادم...ولی من یکم زمان میخوام..
و رفت...
ادامه دارد...
پارت.۶
ویو جنا
کوک: هه..من نمیخوام زندگی ای با تو داشته باشم..چرا نمیفهمی...برام خجالت آوره که یه قاتل زنمه.. تو او برادرت..مافیایید.. برای من تحملش سخته...ازت متنفرم..حالم بد میشه میبینمت...اوق میزنم..
ته: جونگ کوک چیمیگی؟
یقه جونگ کوک رو گرفتم.
جنا: از من بد بگو ولی حق نداری..به برادرم بد بگیییی.
جونگهی کشیدم سمت خودش.
جونگهی: جنا اشکال نداره.(اروم)
خیلی آروم بود..بغض کوچیکی داشت.
جونگ کوک در حالی که خندیده بود..گفت.
کوک: دیدی..برادرت هم خودش قبول داره..
جیمین: جونگ کوک تمومش کن..
کوک: راست میگم..
رفت با یه دستش..یقه کت جونگهی رو گرفت.
و رو به جیمین و تهیونگ کرد.
کوک: اینم مطمئنم عین خواهرشه..
هعی جونگهی رو تکون میداد..
اشکام ریخت..
جونگهی خیلی با جونگ کوک صمیمی بود.
کوک: اون یه مافیا هستش..شغلش حال بهم زنه...خودشم همینطور..هرکی مثل شغل خودشه..
جونگهی یقه خودش رو از دست کوک کشید.
بغض بدی کرده بود...معلوم بود.
به جونگ کوک نگاه کرد و لبخندی زد.
لبخندی غمگین و دردناک..خود جونگ کوک هم اینو فهمیده بود.
جونگهی..خیلی شمرده شروع کرد به حرف زدن.
جونگهی: تو حق داری..من چند تا معذرت خواهی بهت بدهکارم...(از اینجا بغض شدید)
متاسفم برای این که باهات رفیق شدم متاسفم که گذاشتم با خواهرم ازدواج کنی..متاسفم که همچین حسی داری..برای همچی متاسفم...تو..سنی نداشتی..
بیست سالت بود که میخواستی با جنا ازدواج کنی..خب من نباید راضی میشدم..(خنده گریه قاطی) من طلاق خواهرم رو ازت میگیرم تا راحت شی.دیگه نه جنا رو میبینی..نه منو..علاقه زیادی هم به لیام نداری..اونم میاد پیش ما..هنوز سنی نداری..بیست و چهار، پنج سالته.. راحت زندگی کن..خدافظ(اشک)
جیمین و تهیونگ از حرفای جونگهی فقط اشک میریختن.
دستم رو گرفت و منو سوار ماشین کرد و به سمت عمارت من حرکت کردیم.
ویو جونگ کوک
جیمین شروع کرد به دست زدن برام
جیمین: آفرین رفاقت رو در حق هممون تموم کردی..جونگهی چیکارت کرده بود...یعنی ما انقدر چندشیم؟
حالا فهمیدم چیگفتم.
اما حسابی کفری بودم پس گفتم.
کوک: ارهههه..
جیمین: مرسی...خیلی خوب کردی گفتی.
و رفت..واقعا رفت؟ جیمینی که همیشه هوام رو داشت رفت.
نگاهم رفت سمت تهیونگ که با چشمای اشکی نگاهم میکرد.
کوک: تهیونگ من..
عربده ای سرم زد که لال شدم..
تهیونگ: خفههه شووو..اونا چه بدی در حقت کرده بودن..من چه بدی در حقت کرده بودم..
همه رو خورد کردی...جنا..لیام..جونگهی..جیمین..آخرم من..
من تنهات نمیزارم.. چون قبل امدن به جونگهی و جیمین قول دادم...ولی من یکم زمان میخوام..
و رفت...
ادامه دارد...
- ۷.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط