Beauty and the Beast...
part¹
یک پیراهن آبی تیره و یک دامن مشکی پوشید.
موهای ابریشمی اش را جمع کرد و گوجه ای بست و چند تار مو را آزاد گذاشت. آرایش ملایمی کرد و در آخر صندل هایش را پوشید و به سمت گل فروشی رفت.
در مرکز شهر، مغازهای بود که انگار از دل قصهها بیرون پریده بود. دخترک، صاحب این بهشت کوچک، خود نیز گویی از جنس همان گلها بود.
لطیف، زیبا و سرشار از زندگی..
دختر کمحرف بود. همیشه با دقتی عجیبی برگهای زرد را از شاخهها جدا میکرد، روبان دور دستهگلها را صاف میکشید و اسم هر گل را بهتر از هر کسی به یاد داشت. مشتریهای محل او را به خوشسلیقگی و وقارش میشناختند، اما کمتر کسی میتوانست بیشتر از چند جمله با او همصحبت شود.
مغازهاش ارکیدههای وحشی، رزهای مخملی به رنگ خون و غروب، و مریمهای سفید و معطری را در خود جای داده بود که عطرشان در همه جا میپیچید. دختر، با دستان هنرمندش، نه تنها گل میفروخت، بلکه احساسات را در گلدانها و دستهها به تصویر میکشید.
وقتی به گل فروشی رسید، آرام کرکره مغازه را بالا داد و شروع کرد به انجام سفارشات.
بخشی از شاخه ارکیده آبی را قلم زد و بعد همراه با گل های سفیدریز و نسبتا درشت و گل های صورتی خیلی ریز دور هم جمع کرد و روبان را با ظرافت دورش پیچید.
ناگهان زنگوله در به صدا درآمد.
دختر با لبخند دلربا و همیشگی اش برگشت.
«سلام..خوش او...»
حرفش با دیدن پسر رو به رویش نصفه ماند.
پسری که هر روز به بهانه خرید گل، به دیدار دخترک میآمد.
جونگکوک، هر روز چون پروانهای شیدا به سمت نور مغازه دخترک پر میکشید. نه برای خریدن گل، بلکه برای دیدن ات. او هر بار بهانهای میتراشید؛ شاید یک شاخه رز سرخ برای هدیه به مادرش، یا دستهای نرگس سفید برای تبریک به یک همکار. اما در حقیقت، هر گل بهانهای بود برای چند لحظه نفس کشیدن در هوای پر از عطر حضور دختر و حرفی برای گفتن.
«چند ماه قبل»
یک روز پسری به مغازه آمد. قدبلند بود، با چهرهای آرام و لبخندی که انگار همیشه گوشهی لبش جا داشت. گفت:
«یک شاخه رز سفید میخواستم.»
ات بدون آن که زیاد نگاهش کند رز سفیدی از میان گلها برداشت، کاغذ دورش پیچید و داد دستش.
پسر پول را پرداخت و رفت.
فردای آن روز دوباره آمد.
«امروز یک دسته گل میخک صورتی میخوام مادمازل.»
ات این بار کمی با تعجب نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. گل را داد و پسر باز رفت.
این ماجرا روزهای بعد هم ادامه پیدا کرد. یک روز لاله، یک روز آفتابگردان، یک روز نرگس. پسر هر بار به بهانهی خریدن گل میآمد، چند لحظه بیشتر در مغازه میماند، به گلها نگاه میکرد و گاهی سؤالی میپرسید:
«این یکی بیشتر دووم میاره؟»
«بوی کدوم گل شبها بیشتر میشه؟»
«اگر بخوام برای کسی گل بخرم که کم میخنده و حرف میزنه چه گلی مناسبتره؟»
ات معمولاً کوتاه جواب میداد.
«سوسن.»
«یاس.»
«رز صورتی.»
محل زیادی به او نمیداد و پسر این را خوب میفهمید. اما با این حال باز هر روز میآمد؛ نه آنقدر پررو که مزاحم شود، نه آنقدر دور که فراموش شود. حضورش مثل نسیم خنکی بود که آرام از لای در نیمهباز مغازه میگذشت.
و دخترک کم کم به آمدنش عادت کرد. حتی بعضی صبحها، بیآنکه بخواهد، وقتی مشغول مرتب کردن گلها بود، نیمنگاهی به ساعت میانداخت....
«زمان حال»
«دوباره...تو؟»
پسر لبخندی مغرورانه و بامزه زد.
«سلام مادمازل...امروز میخوام یه دست گل رز قرمز آماده کنی... میخوام به یه دختر خاص هدیه بدم.»
دخترک کمی تعجب کرد، اما بروز نداد.
ته دلش خالی شد و ابروهایش به طور نامحسوس در هم رفت.
اما چرا باید همچین احساسی پیدا میکرد؟
دخترک سعی میکرد خودش را با آوردن بهانه های مختلف آرام کند.
نمیخواست باور کند که الان به یک مرد غریبه که فقط چند ماه است که فقط می آید و از او گل میخرد حسادت کرده است.
دختر به نشانه تایید سفارش پسر سری تکان داد.
دسته ای از گل های رز تازه برداشت و شاخه هایش را قلم زد.
به طور مرتب دور هم جمعشان کرد و با روبانی بست.
گل را به طرف پسرک گرفت.
«بفرما.»
پسرک لبخند زد و دسته گل را گرفت.
انگشتانش تماس کوچکی با انگشتان ظریف دختر پیدا کرد.
دختر سریع دستش را عقب کشید.
پسر سعی کرد به خجالت دختر نخندد.
دسته گل را نزدیک صورتش برد و با نفسی عمیق بوی تازه گل را وارد ریه هایش کرد.
بوی گل ها آنقدر خاص و خوش عطر بود که مرد را زنده میکرد و پروانه های درون دل پسر را به پرواز در می آورد.
« مثل همیشه بی نقص و زیبآ.... درست مثل خودت پرنسس»
آخرین جمله را طوری گفت که فقط خودش بشنود.
.
.
ادامه دارد..
(ببخشید اگه بد بود.. من بیشتر چند پارتی با پایان غمگین مینویسم.. اولین باره که میخوام با پایان خوب پارت آپ کنم. میشه حمایتم کنین؟)
لایک:7
کامنت:3
بازنشر:2
یک پیراهن آبی تیره و یک دامن مشکی پوشید.
موهای ابریشمی اش را جمع کرد و گوجه ای بست و چند تار مو را آزاد گذاشت. آرایش ملایمی کرد و در آخر صندل هایش را پوشید و به سمت گل فروشی رفت.
در مرکز شهر، مغازهای بود که انگار از دل قصهها بیرون پریده بود. دخترک، صاحب این بهشت کوچک، خود نیز گویی از جنس همان گلها بود.
لطیف، زیبا و سرشار از زندگی..
دختر کمحرف بود. همیشه با دقتی عجیبی برگهای زرد را از شاخهها جدا میکرد، روبان دور دستهگلها را صاف میکشید و اسم هر گل را بهتر از هر کسی به یاد داشت. مشتریهای محل او را به خوشسلیقگی و وقارش میشناختند، اما کمتر کسی میتوانست بیشتر از چند جمله با او همصحبت شود.
مغازهاش ارکیدههای وحشی، رزهای مخملی به رنگ خون و غروب، و مریمهای سفید و معطری را در خود جای داده بود که عطرشان در همه جا میپیچید. دختر، با دستان هنرمندش، نه تنها گل میفروخت، بلکه احساسات را در گلدانها و دستهها به تصویر میکشید.
وقتی به گل فروشی رسید، آرام کرکره مغازه را بالا داد و شروع کرد به انجام سفارشات.
بخشی از شاخه ارکیده آبی را قلم زد و بعد همراه با گل های سفیدریز و نسبتا درشت و گل های صورتی خیلی ریز دور هم جمع کرد و روبان را با ظرافت دورش پیچید.
ناگهان زنگوله در به صدا درآمد.
دختر با لبخند دلربا و همیشگی اش برگشت.
«سلام..خوش او...»
حرفش با دیدن پسر رو به رویش نصفه ماند.
پسری که هر روز به بهانه خرید گل، به دیدار دخترک میآمد.
جونگکوک، هر روز چون پروانهای شیدا به سمت نور مغازه دخترک پر میکشید. نه برای خریدن گل، بلکه برای دیدن ات. او هر بار بهانهای میتراشید؛ شاید یک شاخه رز سرخ برای هدیه به مادرش، یا دستهای نرگس سفید برای تبریک به یک همکار. اما در حقیقت، هر گل بهانهای بود برای چند لحظه نفس کشیدن در هوای پر از عطر حضور دختر و حرفی برای گفتن.
«چند ماه قبل»
یک روز پسری به مغازه آمد. قدبلند بود، با چهرهای آرام و لبخندی که انگار همیشه گوشهی لبش جا داشت. گفت:
«یک شاخه رز سفید میخواستم.»
ات بدون آن که زیاد نگاهش کند رز سفیدی از میان گلها برداشت، کاغذ دورش پیچید و داد دستش.
پسر پول را پرداخت و رفت.
فردای آن روز دوباره آمد.
«امروز یک دسته گل میخک صورتی میخوام مادمازل.»
ات این بار کمی با تعجب نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. گل را داد و پسر باز رفت.
این ماجرا روزهای بعد هم ادامه پیدا کرد. یک روز لاله، یک روز آفتابگردان، یک روز نرگس. پسر هر بار به بهانهی خریدن گل میآمد، چند لحظه بیشتر در مغازه میماند، به گلها نگاه میکرد و گاهی سؤالی میپرسید:
«این یکی بیشتر دووم میاره؟»
«بوی کدوم گل شبها بیشتر میشه؟»
«اگر بخوام برای کسی گل بخرم که کم میخنده و حرف میزنه چه گلی مناسبتره؟»
ات معمولاً کوتاه جواب میداد.
«سوسن.»
«یاس.»
«رز صورتی.»
محل زیادی به او نمیداد و پسر این را خوب میفهمید. اما با این حال باز هر روز میآمد؛ نه آنقدر پررو که مزاحم شود، نه آنقدر دور که فراموش شود. حضورش مثل نسیم خنکی بود که آرام از لای در نیمهباز مغازه میگذشت.
و دخترک کم کم به آمدنش عادت کرد. حتی بعضی صبحها، بیآنکه بخواهد، وقتی مشغول مرتب کردن گلها بود، نیمنگاهی به ساعت میانداخت....
«زمان حال»
«دوباره...تو؟»
پسر لبخندی مغرورانه و بامزه زد.
«سلام مادمازل...امروز میخوام یه دست گل رز قرمز آماده کنی... میخوام به یه دختر خاص هدیه بدم.»
دخترک کمی تعجب کرد، اما بروز نداد.
ته دلش خالی شد و ابروهایش به طور نامحسوس در هم رفت.
اما چرا باید همچین احساسی پیدا میکرد؟
دخترک سعی میکرد خودش را با آوردن بهانه های مختلف آرام کند.
نمیخواست باور کند که الان به یک مرد غریبه که فقط چند ماه است که فقط می آید و از او گل میخرد حسادت کرده است.
دختر به نشانه تایید سفارش پسر سری تکان داد.
دسته ای از گل های رز تازه برداشت و شاخه هایش را قلم زد.
به طور مرتب دور هم جمعشان کرد و با روبانی بست.
گل را به طرف پسرک گرفت.
«بفرما.»
پسرک لبخند زد و دسته گل را گرفت.
انگشتانش تماس کوچکی با انگشتان ظریف دختر پیدا کرد.
دختر سریع دستش را عقب کشید.
پسر سعی کرد به خجالت دختر نخندد.
دسته گل را نزدیک صورتش برد و با نفسی عمیق بوی تازه گل را وارد ریه هایش کرد.
بوی گل ها آنقدر خاص و خوش عطر بود که مرد را زنده میکرد و پروانه های درون دل پسر را به پرواز در می آورد.
« مثل همیشه بی نقص و زیبآ.... درست مثل خودت پرنسس»
آخرین جمله را طوری گفت که فقط خودش بشنود.
.
.
ادامه دارد..
(ببخشید اگه بد بود.. من بیشتر چند پارتی با پایان غمگین مینویسم.. اولین باره که میخوام با پایان خوب پارت آپ کنم. میشه حمایتم کنین؟)
لایک:7
کامنت:3
بازنشر:2
- ۱۳.۹k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط