free from the court (p12)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_دوازدهم
وقتی دید هنوزهم اشکام بند نیومده، دستم رو گرفت و من رو آروم توی بغلش کشید.
در همین حال زمزمه میکرد:" اشکالی نداره خوشگلم... منو ببین... حالم خوبه؛ خب؟"
همون لحظه دلم میخواست حرفی رو به زبون بیارم که میدونم مدتهاست از گفتنش محروم شدم.
شاید همین الانهم اگه پدرم بفهمه هیونجین اینجاست، بتونه کلِ قصر رو به آتیش بکشه!
ولی بدون ذرهای اهمیت به اینکه بقیه چه فکری میکنن، گفتم:" میترسیدم... خیلی میترسیدم هیونجین... انقدری میترسیدم که نتونستم بهت بگم چقدر دوسِت دارم...!"
ازم جدا شد و توی چشمام نگاه کرد.
با تعجب گفت:" ببینم... الان... داری جدی میگی؟!"
همراه با اشکی که زیرِ پلکهام برق میزد، لبخندِ ضایعی زدم!
آروم سَرَم رو به نشونهی تایید تکون دادم که اینبار، محکمتر من رو توی بغلش گرفت.
هیونجین قطعا یه فرشتهست.
نه کمتر... نه بیشتر.
درسته که همه یه آدم عادی و یه شاهزاده، مثل بقیه میبیننش؛ اما اون پسر به من ثابت کرد که هر فرشتهای بالهای نقرهای نداره.
ولی همهی فرشتهها یه معجزه مخصوص خودشون دارن.
این فرشته واسهی من... معجزهی عشق رو داشت...!
بیشترین عشقش که تاحالا توی زندگیم تجربه کرده بودم.
احساسِ قشنگی که برای اولین بار، با بهترین آدم دنیا تجربهش کردم.
خب... خیلی مسخرهست ولی الان واقعا خوشحالم.
قراره به زودی تبدیل به کسی بشم که ناخواسته ازش انتظار دارن تا آرزوهای خاندانش رو برآورده کنه.
از همون اولهم اونا میخواستن به قدرت برسن؛ اما من مجبور بودم سختیش رو تحمل کنم.
هرچیهم که بشه، فقط اینبار اصلا دلم نمیخواد از هیونجین جدا بشم.
اون قرارنیست دوباره بخاطر من آسیب ببینه؛ مگه نه؟
قرار نیست همچین اجازهای رو بدم.
اینها، تمام افکاری بودن که شاید توی کمتراز دودقیقه به ذهنِ شلوغم خطور کرد.
در بینِ همون آغوش طولانی...
در بینِ همون بوسهی شیرین...
من به بعدش فکر میکردم.
اینکه از این به بعد چطور قراره ادامهش بدیم...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_دوازدهم
وقتی دید هنوزهم اشکام بند نیومده، دستم رو گرفت و من رو آروم توی بغلش کشید.
در همین حال زمزمه میکرد:" اشکالی نداره خوشگلم... منو ببین... حالم خوبه؛ خب؟"
همون لحظه دلم میخواست حرفی رو به زبون بیارم که میدونم مدتهاست از گفتنش محروم شدم.
شاید همین الانهم اگه پدرم بفهمه هیونجین اینجاست، بتونه کلِ قصر رو به آتیش بکشه!
ولی بدون ذرهای اهمیت به اینکه بقیه چه فکری میکنن، گفتم:" میترسیدم... خیلی میترسیدم هیونجین... انقدری میترسیدم که نتونستم بهت بگم چقدر دوسِت دارم...!"
ازم جدا شد و توی چشمام نگاه کرد.
با تعجب گفت:" ببینم... الان... داری جدی میگی؟!"
همراه با اشکی که زیرِ پلکهام برق میزد، لبخندِ ضایعی زدم!
آروم سَرَم رو به نشونهی تایید تکون دادم که اینبار، محکمتر من رو توی بغلش گرفت.
هیونجین قطعا یه فرشتهست.
نه کمتر... نه بیشتر.
درسته که همه یه آدم عادی و یه شاهزاده، مثل بقیه میبیننش؛ اما اون پسر به من ثابت کرد که هر فرشتهای بالهای نقرهای نداره.
ولی همهی فرشتهها یه معجزه مخصوص خودشون دارن.
این فرشته واسهی من... معجزهی عشق رو داشت...!
بیشترین عشقش که تاحالا توی زندگیم تجربه کرده بودم.
احساسِ قشنگی که برای اولین بار، با بهترین آدم دنیا تجربهش کردم.
خب... خیلی مسخرهست ولی الان واقعا خوشحالم.
قراره به زودی تبدیل به کسی بشم که ناخواسته ازش انتظار دارن تا آرزوهای خاندانش رو برآورده کنه.
از همون اولهم اونا میخواستن به قدرت برسن؛ اما من مجبور بودم سختیش رو تحمل کنم.
هرچیهم که بشه، فقط اینبار اصلا دلم نمیخواد از هیونجین جدا بشم.
اون قرارنیست دوباره بخاطر من آسیب ببینه؛ مگه نه؟
قرار نیست همچین اجازهای رو بدم.
اینها، تمام افکاری بودن که شاید توی کمتراز دودقیقه به ذهنِ شلوغم خطور کرد.
در بینِ همون آغوش طولانی...
در بینِ همون بوسهی شیرین...
من به بعدش فکر میکردم.
اینکه از این به بعد چطور قراره ادامهش بدیم...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۱۳۵
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط