رمان چهارم
رمان چهارم
پارت دوم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو دازای
* چویا رو بردن اتاق شکنجه
وقتی رفتم داخل اتاق با اون خدمت کار رو به رو شدم
بدنش داشت از ترس میلرزید .برای یک لحظه دلم براش سوخت .ولی مهم نیست .
دازای : با هر بار زدن شلاق بشمار.فهمیدی ؟
چویا : ار...باب.... لط....فا ......(نقطه ها گریست )
دازای : * شلاق رو بردات * تا ۳۰ بشمار یا میتونم یه کاری کنم
جویا : هر...چی باش...ه قب....وله فق...ط ....
دازای : پس تو از این به بعد خد مت کار شخصی من هستی .
برو لباس هایی که میگم رو بپوش
چویا : چچ شم چشم
* مثلا رفت لباس ها رو پوشید
<< داخل اتاق دازای
ویو چویا
لباساش واقعا تنگ بود
دازای : اینجا اتاقمه و من الان میخوام برم حموم بیا سرم رو بشور
چویا * سرخ شد بچشم * چشم ارباب
دازای رفت تو حموم
دازای : سریع باش
چویا : الان میام
بدو رفتم سمت حموم . سعی میکردم زیاد نگاهش نکنم . فکر کنم نتوجه شد چون گفت
دازای : چیزی شده
چویا : نه ارباب ببخشید
دازای : پس سرم رو قشنگ بشور
چویا : چچشم
>>بعد حموم
دازای : لباسات تنگن، نه ؟
چویا : بله ارباب خیلی تنگن
دازای : پس میگم لباس های تنگ تری برات بیارن
چویا یه لحظه هنگ کرد بعد تعظیم کرد
ویو دازای
وقتی داخل حموم بودیم شده بود مثل گوجه ، ولی مهم نیست .
وقتی از حموم اومدیم بیرون گفتم
دازای : لباسات تنگن ، نه ؟
چویا : بله ارباب خیلی تنگن
دازای: پس میگم لباس هایتنگ تری برات بیارن .
و چویا بهم تعظیم کرد، خب عادی بود حتما انتظار همچین چیزی رو نداشت.
رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم
دازای : بیا اینجا ، بیا......
چویا : ولی ار.......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
پارت دوم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو دازای
* چویا رو بردن اتاق شکنجه
وقتی رفتم داخل اتاق با اون خدمت کار رو به رو شدم
بدنش داشت از ترس میلرزید .برای یک لحظه دلم براش سوخت .ولی مهم نیست .
دازای : با هر بار زدن شلاق بشمار.فهمیدی ؟
چویا : ار...باب.... لط....فا ......(نقطه ها گریست )
دازای : * شلاق رو بردات * تا ۳۰ بشمار یا میتونم یه کاری کنم
جویا : هر...چی باش...ه قب....وله فق...ط ....
دازای : پس تو از این به بعد خد مت کار شخصی من هستی .
برو لباس هایی که میگم رو بپوش
چویا : چچ شم چشم
* مثلا رفت لباس ها رو پوشید
<< داخل اتاق دازای
ویو چویا
لباساش واقعا تنگ بود
دازای : اینجا اتاقمه و من الان میخوام برم حموم بیا سرم رو بشور
چویا * سرخ شد بچشم * چشم ارباب
دازای رفت تو حموم
دازای : سریع باش
چویا : الان میام
بدو رفتم سمت حموم . سعی میکردم زیاد نگاهش نکنم . فکر کنم نتوجه شد چون گفت
دازای : چیزی شده
چویا : نه ارباب ببخشید
دازای : پس سرم رو قشنگ بشور
چویا : چچشم
>>بعد حموم
دازای : لباسات تنگن، نه ؟
چویا : بله ارباب خیلی تنگن
دازای : پس میگم لباس های تنگ تری برات بیارن
چویا یه لحظه هنگ کرد بعد تعظیم کرد
ویو دازای
وقتی داخل حموم بودیم شده بود مثل گوجه ، ولی مهم نیست .
وقتی از حموم اومدیم بیرون گفتم
دازای : لباسات تنگن ، نه ؟
چویا : بله ارباب خیلی تنگن
دازای: پس میگم لباس هایتنگ تری برات بیارن .
و چویا بهم تعظیم کرد، خب عادی بود حتما انتظار همچین چیزی رو نداشت.
رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم
دازای : بیا اینجا ، بیا......
چویا : ولی ار.......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
- ۸۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط