ساعت نیمه شب شده بود از شدت گرسنگی شکمش به قار و قور ...
𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 18
ساعت ۳ نیمه شب شده بود از شدت گرسنگی شکمش به قار و قور (آممم نمیدونم درست نوشتم یا نه🤧) افتاده بود دختر آلفا که فهمیده بود اسمش یون سوعه چشم غره ای بهش رفت
-به هر حال یه آدم مرفح بی درد بایدم با چند ساعت گشنگی به این روز بیوفته
-سه سال پیش وضع من از شما هم بدتر بود توی پناهگاه بیخانمان زندگی می کردم. اما خب جفتی که الهه ماه برام در نظر گرفته بود جز پولدارترین مرد های کره به شمار می رفت و این شد که الان وضعم اینه!
یون سو جا خورد بعد از اندکی فکر کمی نرم تر به نظر می رسید و اون گاردی که اول نسبت به تهیونگ داشت کمتر شده بود.
قطعا جیمین حسابی نگرانش شده بود اما کاری از دست هیچ کس بر نمیومد با اینکه نمیدونست چه اتفاقی در انتظارشه اما با توجه به شناختی که از پدر جونگ کوک داشت حس می کرد راه فراری وجود نداره.
ولی دلیل نمی شد روحیش رو ببازه و امید الکی به سه هم اتاقیش نده!
-من چیزی از مافیاها و کاراشون سر در نمیارم با این حال ما داریم میریم یه کشور دیگه و از اون جایی که هوا از اول مسیر سرد تر شده منطقا یه کشوریه که هوای سردی داره
بورا یا همون امگای بلوز نسکافه ای بشکنی زد
-روسیه،دارن یک برنمون روسیه شک ندارم
-اگه یه جوری هم بتونیم فرار کنیم هیچ کاری از دست مون بر نمیاد چون پول نداریم حتی زبان انگلیسی هم بلد نیستیم چه برسه به روسی
پسر بتا که مین سو نام داشت نالید
-من یکم انگلیسی بلدم به لطف جفتم
با یادآوری خاطرش اشک توی چشم هاش حلقه زد
{فلش بک...}
-تهیونگ به عنوان امگای من باید انگلیسی یاد بگیری
-نمی خوام! گفتم که از انگلیسی متنفرمممم اه
دست به سینه روش رو از جونگ کوک برگردوند نمی فهمید که چرا باید زبان یاد بگیره
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و شقیقه هاشو ماساژ داد
-توت فرنگی به کارایی که از صبح انجام دادی فکر کردی؟ امروز تعطیله و من از اول هفته کلی کار کردم تا طبق قولی که بهت دادم یه روز کامل در اختیارت باشم اما تو از صبح چیکار کردی؟ اول به خاطر اینکه نوتلا مون برای صبحانه تموم شده کلی غر زدی بعد گیر دادی که بریم شهربازی ولی وقتی فهمیدی به خاطر بارون بستس گریه کردی و یک ساعت به خاطرش باهام قهر بودی! بعدم گفتی بریم رستورانی که جیمین و یونگی قراره برن اما جیمین گفت برنامه شون عوض شده و بازم گریه کردی و دوباره با مننن بی تقصیر قهر کردی!! الانم که میبینی...
جونگ کوک راست می گفت نمی دونست چرا اینجوری شده شاید به خاطر وجود بچه ای که تازه دیروز متوجهش شده بود انقدر گریه می کرد و غر می زد
بغض کرده بود و حسابی شرمنده آلفاش شده بود
-من..ن-نمیدونم چرا ا-اینجوری شدم ببخشید...
جونگ کوک بغلش کرد و با نوازش سعی در آروم کردنش داشت
-باشه باشه...هیش آروم باش توت فرنگی اشکالی نداره
-آخه من گ-گند..هق..زدم ب-به روز تعطیل...هق..مون ا-امروز قرار...هق..بود خ-خوش بگذره ولی..هق..من ه-همش غر زدم!(آخه من کند زدم به روز تعطیل مون امروز قرار بود خوش بگذره ولی من همش غر زدم!)
-مهم نیست فدا سرت اصلا ارزش نداره مروارید هایی که از چشمات میان رو حروم همچین چیزی بکنی ساعت تازه ۸ شبه هنوز شام نخوردیم می تونیم بریم هر رستورانی که دوست داری یا نه اصلا دوتایی آشپزی بکنیم تا صبح هم می تونیم فیلم ببینیم باشه؟ حالا دیگه گریه نکن My strawberry
-اینی که گفتی یعنی چی؟!
شونه ای بالا انداخت. صورتش کنار گوش تهیونگ قرار گرفت و آروم زمزمه کرد
-انگلیسی یاد بگیر تا معنیش رو بفهمی بیب
-خیلی خب باشه ولی فقط یک ساعت تازه آخرش هم باید معنی چیزی که گفتی رو بهم بگی بعدم آشپزی کنیم و تا خود صبح فیلم ببینیم به منم ربطی نداره فردا باید بری سرکار باشه؟
-باشه بالاخره من که یه تهیونگ بیشتر ندارم!
{پایان فلش بک}
بعد از اون هر بار آلفاش از یه جمله انگلیسی استفاده می کرد و تهیونگ از سر کنجکاوی باهاش زبان می خوند...
کشتی از حرکت ایستاد و چند دقیقه بعد سه تا مرد هیکلی و بزرگ در اتاق رو باز کردن و وارد شدن...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید دیر شد🤧
ساعت ۳ نیمه شب شده بود از شدت گرسنگی شکمش به قار و قور (آممم نمیدونم درست نوشتم یا نه🤧) افتاده بود دختر آلفا که فهمیده بود اسمش یون سوعه چشم غره ای بهش رفت
-به هر حال یه آدم مرفح بی درد بایدم با چند ساعت گشنگی به این روز بیوفته
-سه سال پیش وضع من از شما هم بدتر بود توی پناهگاه بیخانمان زندگی می کردم. اما خب جفتی که الهه ماه برام در نظر گرفته بود جز پولدارترین مرد های کره به شمار می رفت و این شد که الان وضعم اینه!
یون سو جا خورد بعد از اندکی فکر کمی نرم تر به نظر می رسید و اون گاردی که اول نسبت به تهیونگ داشت کمتر شده بود.
قطعا جیمین حسابی نگرانش شده بود اما کاری از دست هیچ کس بر نمیومد با اینکه نمیدونست چه اتفاقی در انتظارشه اما با توجه به شناختی که از پدر جونگ کوک داشت حس می کرد راه فراری وجود نداره.
ولی دلیل نمی شد روحیش رو ببازه و امید الکی به سه هم اتاقیش نده!
-من چیزی از مافیاها و کاراشون سر در نمیارم با این حال ما داریم میریم یه کشور دیگه و از اون جایی که هوا از اول مسیر سرد تر شده منطقا یه کشوریه که هوای سردی داره
بورا یا همون امگای بلوز نسکافه ای بشکنی زد
-روسیه،دارن یک برنمون روسیه شک ندارم
-اگه یه جوری هم بتونیم فرار کنیم هیچ کاری از دست مون بر نمیاد چون پول نداریم حتی زبان انگلیسی هم بلد نیستیم چه برسه به روسی
پسر بتا که مین سو نام داشت نالید
-من یکم انگلیسی بلدم به لطف جفتم
با یادآوری خاطرش اشک توی چشم هاش حلقه زد
{فلش بک...}
-تهیونگ به عنوان امگای من باید انگلیسی یاد بگیری
-نمی خوام! گفتم که از انگلیسی متنفرمممم اه
دست به سینه روش رو از جونگ کوک برگردوند نمی فهمید که چرا باید زبان یاد بگیره
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و شقیقه هاشو ماساژ داد
-توت فرنگی به کارایی که از صبح انجام دادی فکر کردی؟ امروز تعطیله و من از اول هفته کلی کار کردم تا طبق قولی که بهت دادم یه روز کامل در اختیارت باشم اما تو از صبح چیکار کردی؟ اول به خاطر اینکه نوتلا مون برای صبحانه تموم شده کلی غر زدی بعد گیر دادی که بریم شهربازی ولی وقتی فهمیدی به خاطر بارون بستس گریه کردی و یک ساعت به خاطرش باهام قهر بودی! بعدم گفتی بریم رستورانی که جیمین و یونگی قراره برن اما جیمین گفت برنامه شون عوض شده و بازم گریه کردی و دوباره با مننن بی تقصیر قهر کردی!! الانم که میبینی...
جونگ کوک راست می گفت نمی دونست چرا اینجوری شده شاید به خاطر وجود بچه ای که تازه دیروز متوجهش شده بود انقدر گریه می کرد و غر می زد
بغض کرده بود و حسابی شرمنده آلفاش شده بود
-من..ن-نمیدونم چرا ا-اینجوری شدم ببخشید...
جونگ کوک بغلش کرد و با نوازش سعی در آروم کردنش داشت
-باشه باشه...هیش آروم باش توت فرنگی اشکالی نداره
-آخه من گ-گند..هق..زدم ب-به روز تعطیل...هق..مون ا-امروز قرار...هق..بود خ-خوش بگذره ولی..هق..من ه-همش غر زدم!(آخه من کند زدم به روز تعطیل مون امروز قرار بود خوش بگذره ولی من همش غر زدم!)
-مهم نیست فدا سرت اصلا ارزش نداره مروارید هایی که از چشمات میان رو حروم همچین چیزی بکنی ساعت تازه ۸ شبه هنوز شام نخوردیم می تونیم بریم هر رستورانی که دوست داری یا نه اصلا دوتایی آشپزی بکنیم تا صبح هم می تونیم فیلم ببینیم باشه؟ حالا دیگه گریه نکن My strawberry
-اینی که گفتی یعنی چی؟!
شونه ای بالا انداخت. صورتش کنار گوش تهیونگ قرار گرفت و آروم زمزمه کرد
-انگلیسی یاد بگیر تا معنیش رو بفهمی بیب
-خیلی خب باشه ولی فقط یک ساعت تازه آخرش هم باید معنی چیزی که گفتی رو بهم بگی بعدم آشپزی کنیم و تا خود صبح فیلم ببینیم به منم ربطی نداره فردا باید بری سرکار باشه؟
-باشه بالاخره من که یه تهیونگ بیشتر ندارم!
{پایان فلش بک}
بعد از اون هر بار آلفاش از یه جمله انگلیسی استفاده می کرد و تهیونگ از سر کنجکاوی باهاش زبان می خوند...
کشتی از حرکت ایستاد و چند دقیقه بعد سه تا مرد هیکلی و بزرگ در اتاق رو باز کردن و وارد شدن...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ببخشید دیر شد🤧
- ۹.۵k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط