𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:63
(2009،نیویورک)
از میان شعله های داغ آتش فریاد میزد.
+ مامان! مامان بیا بیرون!

با دیدن سایه ای که بیرون می آمد امیدوار شد و جلو تر رفت و همان لحظه بود که صدای جیغ زنی بلند شد.

+مامان..

سایه نزدیک تر شد.. ولی کسی که از شعله های سوزان آتش بیرون آمد مادرش نبود.. جئون جیهون با خستگی و زخم بر روی بازو اش از آتش بیرون آمد و صدای فریاد های زن هر لحظه بیشتر میشد و او زنده زنده میسوخت.

+نه.. ن.. نه.. مامان.. مامان!

پسرک 17 ساله اشک از چشمانش سرازیر شد و سمت جیهون حمله کرد که یونگی 16 ساله دست او را گرفت.

•باید بریم! عموت گفت همین الان باید بریم!

+ نمیتونم.. نمیتونم بیام! مامانم داره اونجا میسوزه و اون حرومزاده هنوز زنده هست! باید نجاتش بدم!
«علامت سانگوو عموی تهیونگ ÷»
÷تهیونگ همین الان از اون عمارت دور شو، سریع باش!

مرد حدودا 45 ساله سمت پسرک دوید و دست او را گرفت و مانع رفتنش شد.

جیهون به آنها نگاه کرد و تکیه اش را به دیوار داد.

؛ انتقام زنم رو گرفتم.. چرا انقدر عصبانی ای، کیم کوچولو؟

اشک از چشمان پسر بر روی گونه هایش ریخت و خشمو کینه تمام وجودش را پر کرده بود که صدای بچه گانه ای آمد.. دو کودک که با سختی از آتش سوزی جان سالم بدر برده بودند سمت جیهون دویدند.

-بابا! بابایی!

کودک 6 ساله سمت مرد دوید و با گریه اسم او را فریاد زد... تمام وجودش را ترس برداشته بود و پای جئون را بغل کرد.

-مامانی... م..مامانی کجاست..

چشمان کیم تهیونگ به جونگکوک 6 ساله افتاد.. عمویش دست او را به آرامی فشرد.

÷تنها راه انتقامت اون بچه هست، ته.. تو میتونی انجامش بدی...

هوسوک سمت جیمین دوید و او را در آغوش گرفت.

×داشتم از نگرانی میمردم.. خداروشکر حالت خوبه، جیمینا

غرور سانگوو با دیدن آن صحنه خدشه دار شد، با صدای محکمی به پسرش دستور داد.

÷هوسوک، از اون بچه دور شو.. همین حالا

پسر نوجوان گوش نداد و ایندفعه این تهیونگ بود که با خشم در سینه اش سمت پسر رفت و او را از آن آغوش نسبتا تحقیر آمیز جدا کرد.

+ نشنیدی عمو چی گفت؟ از این عوضی ها دور بمون.

جیهون که پسر بچه اش را در آغوش داشت لب زد.

؛ من قصد نداشتم مادرت رو بکشم.. فقط از خودم دفاع کردم و حقمو گرفتم.. درست مثل کاری که با پدرت کردم، کیم کوچولو.



(زمان حال، 8:24 pm)

تهیونگ در اتاقش بود و به تصویر جونگکوک خیره شده بود..

صورتش واکنشی نداشت ولی قلبش از هر زمانی بیشتر احساس سنگینی، دلتنگی و عذاب وجدان میکرد.
تمام لحظاتشان در ذهنش مرور میشد.
لمس هایشان
لب های نرم او بر روی لبانش
لبخند بامزه جونگکوک و لجبازی های رو مخش

آهسته خندید.. سر تکان داد..

+ فکر کنم حق با هیونگ بود..
________________________________________________________
شرایط پارت بعد:
لایک: 65
کامنت: 68
بازنشر: 25
دیدگاه ها (۵)

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:60دختر با کمی دستپاچگی و لکنت لب زد. ~من.. من فق...

حمایت شهhttps://wisgoon.com/kkookkkookk

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:33بعد قطع شدن تماس جونگکوک زوی تخت نشست... باید ...

وارث تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط