「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 30
✦.................................
لینا خندید و شانهای بالا انداخت:
لینا:ساده؟ با شناختِ من از خانوادهمون؟ این فقط پیشدرآمدِ مهمونیه! قراره کلی آدم بیاد که هر کدومشون یه داستانی دارن. امشب خونه قراره روی سرمون خراب بشه، ولی خب... این یعنی زندگی!
بعد از کمی گپوگفت دربارهی جزئیاتِ تدارکات، لینا دست آیلین را گرفت و او را به سمت پذیرایی کشاند. فضای خانه پر از تکاپو بود، اما نه از آن نوعِ استرسزا؛ بلکه شور و نشاطِ قبل از یک جشنِ گرم. صدای خندههای بلند پدر از گوشهی دیگر خانه میآمد که داشت با یکی از اقوام پشت تلفن شوخی میکرد و مادر در حال چیدمان نهایی گلها بود.
آیلین در همان لحظاتِ اول، خودش را در آن جمعِ صمیمی پیدا کرد. به جای فکر کردن به حواشیِ دنیای بیرون، درگیرِ شوخیهای بیپایان لینا شد، با مادرش دربارهی جزئیاتِ میز شام مشورت کرد و حتی در چیدمانِ نهایی وسایل هم کمک کرد. برای چند ساعت، زمان برایش متوقف شده بود. خبری از تهیونگ نبود و انگار که اصلاً چنین شخصی در دنیای او وجود نداشت.
وقتی خورشید در حال غروب بود، خانه به شکوهِ خودش رسیده بود. همه چیز آماده بود. صدای اولین زنگِ در که در خانه پیچید، ضربان قلبِ آیلین از سرِ هیجان، نه از ترس، تندتر شد. اولین مهمانها وارد شدند؛ چهرههای آشنا، صدای خندههای قدیمی و گرمایِ عجیبی که در خانه جاری بود.
آیلین حالا در مرکزِ این فضای پر از انرژی، در کنار لینا و خانوادهاش، با هر کسی که وارد میشد، گرم میگرفت و به استقبال میرفت. امشب، فقط شبِ خانواده و صمیمیت بود.
مهمانی کمکم جان گرفته بود و خانه، حالا دیگر شبیه قلبی میزد که با هر خنده و هر سلام، تندتر و گرمتر میشد. نور زرد و نرمِ لوسترها روی دیوارهای روشن میلغزید و ظرفهای نقرهایِ پذیرایی زیر درخشششان برق میزدند. بوی شیرینی تازه، قهوه و عطر گلهای سفیدِ چیدهشده در گلدانهای بلند، در هوا پیچیده بود و حالوهوایی میساخت که آیلین را بیاختیار آرام میکرد.
او کنار لینا و مادرش چند بار از این طرف سالن به آن طرف رفته بود؛ خوشآمد گفته بود، لبخند زده بود، و با هر مهمان تازهای چند جملهی کوتاه رد و بدل کرده بود. دیگر از آن اضطرابِ صبح خبری نبود. حالا شانههایش آزادتر بود و نگاهش گرمتر.
در همین حین، صدای آشنای قدمها و بعد، صدای پرهیجان و دوستداشتنیِ کسی که همیشه میتوانست حال آیلین را بهتر کند، به گوش رسید.
انیا:آیییلین!
آیلین بلافاصله برگشت و لبخند روی صورتش نشست.
آنیا با همان انرژیِ همیشگی، با موهایی مرتب و لباسی که انگار برای همین مهمانی انتخاب شده بود، به سمتش آمد و بیمقدمه او را در آغوش گرفت.
آنیا:بهخدا دلم برات تنگ شده بود. چرا اینقدر کم پیدایی؟
آیلین خندید و او را محکم در آغوش گرفت.
+توام انگار هر بار که سروکلهت پیدا میشه یهدفعه همچی بهتر میشه.
انیا با همان لبخند شیطنتآمیزش کمی عقب رفت و او را از سر تا پا نگاه کرد.
آنیا:وای، این حرف رو نزن که بیشتر از این ذوق کنم. ولی جدی... خیلی خوشگل شدی. معلومه که قراره حسابی بدرخشی.
آیلین با خجالتِ شیرینی سر تکان داد و قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای دیگری از پشت سرشان آمد.
نامجون:فقط آیلین؟ یا منم اجازه دارم سهمی از این همه تعریف داشته باشم؟
آیلین و انیا همزمان برگشتند. نامجون با همان لبخند بازیگوش و نگاه گرمش. در کنارش، سلین ایستاده بود؛ خواهر آیلین، با برقِ خاصی در چشمها و لبخندی که نشان میداد از همان اول قصد دارد امشب را به یک شب فراموشنشدنی تبدیل کند.
سلین دستش را روی بازوی نامجون گذاشت و با نگاهی که هم عاشقانه بود و هم کمی شیطنتآمیز، گفت:
سلین:تو اگه یه شب از خودت تعریف نکنی، مریض میشی، نه؟
نامجون با ژستِ جدیِ ساختگی دستی روی سینهاش گذاشت.
نامجون:عزیزم، این اسمش اعتمادبهنفسه. تازه، من فقط دارم واقعیت رو میگم.
انیا زیر لب خندید و به آیلین نزدیکتر شد:
آنیا:این دو تا رو نگاه کن... انگار مهمونی برای عاشق بازیِ اوناست، نه برای بقیه.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 30
✦.................................
لینا خندید و شانهای بالا انداخت:
لینا:ساده؟ با شناختِ من از خانوادهمون؟ این فقط پیشدرآمدِ مهمونیه! قراره کلی آدم بیاد که هر کدومشون یه داستانی دارن. امشب خونه قراره روی سرمون خراب بشه، ولی خب... این یعنی زندگی!
بعد از کمی گپوگفت دربارهی جزئیاتِ تدارکات، لینا دست آیلین را گرفت و او را به سمت پذیرایی کشاند. فضای خانه پر از تکاپو بود، اما نه از آن نوعِ استرسزا؛ بلکه شور و نشاطِ قبل از یک جشنِ گرم. صدای خندههای بلند پدر از گوشهی دیگر خانه میآمد که داشت با یکی از اقوام پشت تلفن شوخی میکرد و مادر در حال چیدمان نهایی گلها بود.
آیلین در همان لحظاتِ اول، خودش را در آن جمعِ صمیمی پیدا کرد. به جای فکر کردن به حواشیِ دنیای بیرون، درگیرِ شوخیهای بیپایان لینا شد، با مادرش دربارهی جزئیاتِ میز شام مشورت کرد و حتی در چیدمانِ نهایی وسایل هم کمک کرد. برای چند ساعت، زمان برایش متوقف شده بود. خبری از تهیونگ نبود و انگار که اصلاً چنین شخصی در دنیای او وجود نداشت.
وقتی خورشید در حال غروب بود، خانه به شکوهِ خودش رسیده بود. همه چیز آماده بود. صدای اولین زنگِ در که در خانه پیچید، ضربان قلبِ آیلین از سرِ هیجان، نه از ترس، تندتر شد. اولین مهمانها وارد شدند؛ چهرههای آشنا، صدای خندههای قدیمی و گرمایِ عجیبی که در خانه جاری بود.
آیلین حالا در مرکزِ این فضای پر از انرژی، در کنار لینا و خانوادهاش، با هر کسی که وارد میشد، گرم میگرفت و به استقبال میرفت. امشب، فقط شبِ خانواده و صمیمیت بود.
مهمانی کمکم جان گرفته بود و خانه، حالا دیگر شبیه قلبی میزد که با هر خنده و هر سلام، تندتر و گرمتر میشد. نور زرد و نرمِ لوسترها روی دیوارهای روشن میلغزید و ظرفهای نقرهایِ پذیرایی زیر درخشششان برق میزدند. بوی شیرینی تازه، قهوه و عطر گلهای سفیدِ چیدهشده در گلدانهای بلند، در هوا پیچیده بود و حالوهوایی میساخت که آیلین را بیاختیار آرام میکرد.
او کنار لینا و مادرش چند بار از این طرف سالن به آن طرف رفته بود؛ خوشآمد گفته بود، لبخند زده بود، و با هر مهمان تازهای چند جملهی کوتاه رد و بدل کرده بود. دیگر از آن اضطرابِ صبح خبری نبود. حالا شانههایش آزادتر بود و نگاهش گرمتر.
در همین حین، صدای آشنای قدمها و بعد، صدای پرهیجان و دوستداشتنیِ کسی که همیشه میتوانست حال آیلین را بهتر کند، به گوش رسید.
انیا:آیییلین!
آیلین بلافاصله برگشت و لبخند روی صورتش نشست.
آنیا با همان انرژیِ همیشگی، با موهایی مرتب و لباسی که انگار برای همین مهمانی انتخاب شده بود، به سمتش آمد و بیمقدمه او را در آغوش گرفت.
آنیا:بهخدا دلم برات تنگ شده بود. چرا اینقدر کم پیدایی؟
آیلین خندید و او را محکم در آغوش گرفت.
+توام انگار هر بار که سروکلهت پیدا میشه یهدفعه همچی بهتر میشه.
انیا با همان لبخند شیطنتآمیزش کمی عقب رفت و او را از سر تا پا نگاه کرد.
آنیا:وای، این حرف رو نزن که بیشتر از این ذوق کنم. ولی جدی... خیلی خوشگل شدی. معلومه که قراره حسابی بدرخشی.
آیلین با خجالتِ شیرینی سر تکان داد و قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای دیگری از پشت سرشان آمد.
نامجون:فقط آیلین؟ یا منم اجازه دارم سهمی از این همه تعریف داشته باشم؟
آیلین و انیا همزمان برگشتند. نامجون با همان لبخند بازیگوش و نگاه گرمش. در کنارش، سلین ایستاده بود؛ خواهر آیلین، با برقِ خاصی در چشمها و لبخندی که نشان میداد از همان اول قصد دارد امشب را به یک شب فراموشنشدنی تبدیل کند.
سلین دستش را روی بازوی نامجون گذاشت و با نگاهی که هم عاشقانه بود و هم کمی شیطنتآمیز، گفت:
سلین:تو اگه یه شب از خودت تعریف نکنی، مریض میشی، نه؟
نامجون با ژستِ جدیِ ساختگی دستی روی سینهاش گذاشت.
نامجون:عزیزم، این اسمش اعتمادبهنفسه. تازه، من فقط دارم واقعیت رو میگم.
انیا زیر لب خندید و به آیلین نزدیکتر شد:
آنیا:این دو تا رو نگاه کن... انگار مهمونی برای عاشق بازیِ اوناست، نه برای بقیه.
- ۱.۲k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط