...
ماشین رو جلوی در پارک کرد
با کت و شلوار از ماشینش پیاده شد و توی بارون شدید بدو بدو سمت در ارایشگاه رفت
کفش های آکسفورد ش بخاطر قطرهه های بارون لکه میشدن ولی چون طرف مقابلش کسی بود که چند دقیقه دیگه زنش میشد مهم نبود
موهاش رو دوباره با وسواس مرتب کرد درحالی که از وقتی از ارایشگاه مردونه بیرون اومد هزار بار روش دست کشید تا مرتب باشه
به شیشه های در اتوماتیک ارایشگاه خیره شد
تا گوشیش رو خواست دربیاره که به دختر زنگ بزنه، با لباس عروس ساده ولی خوشگل روبروش پیداش کرد
-مئو انژو.... خیلی.. خیلی خوشگل شدی...
گونه های دختر سرخ شدن
چشم های مشکیش رو به چشم های کهربایی دختر دوخت
لبخندی زد که قند توی دل دختر اب کرد
بالاخره از نگاه کردن دخترش سیر شد و دستش رو دراز کرد تا بتونه از پله ها پایین بیارتش
اونم دستش رو به پسر داد و با لطافت درخواست مردش رو قبول کرد و با کفش های پاشنه بلندش از پله ها پایین اومد
پسر چتر رو باز کرد و روی سر دختر گرفت
-مراقب باش لباست کثیف نشه... نمیخوام که بخاطرش ناراحتی کنی انژو...
نشستن توی ماشین
پسر دستی به کت دومادیش کشید
-میدونی چقدر جذاب شدی پسر؟
-تو میدونی چقدر خوشگل و خیره کننده شدی دختر؟
خنده های دختر باعث شد پسر دست معشوقه ش رو بگیره و بوسه ای روش بزاره
قبل از روشن کردن ماشین دوباره نگاهی به چشم های دختر انداخت
-امشب.... قشنگ ترین شب زندگیمه.. امیدوارم برای تو ام باشه
-برای منم قشنگه..
-دوستت دارم مئو انژو
و لبخند زد
با اینکه پسر اهل پرتغال نبود ولی این همیشه تیکه کلامش بود...
چون عاشق بود.. نه مثل هر کسی که تظاهر میکنه که عاشقه...
یه عاشق واقعی!!
*مئو انژو: فرشته ی من (به زبان پرتغالی)
با کت و شلوار از ماشینش پیاده شد و توی بارون شدید بدو بدو سمت در ارایشگاه رفت
کفش های آکسفورد ش بخاطر قطرهه های بارون لکه میشدن ولی چون طرف مقابلش کسی بود که چند دقیقه دیگه زنش میشد مهم نبود
موهاش رو دوباره با وسواس مرتب کرد درحالی که از وقتی از ارایشگاه مردونه بیرون اومد هزار بار روش دست کشید تا مرتب باشه
به شیشه های در اتوماتیک ارایشگاه خیره شد
تا گوشیش رو خواست دربیاره که به دختر زنگ بزنه، با لباس عروس ساده ولی خوشگل روبروش پیداش کرد
-مئو انژو.... خیلی.. خیلی خوشگل شدی...
گونه های دختر سرخ شدن
چشم های مشکیش رو به چشم های کهربایی دختر دوخت
لبخندی زد که قند توی دل دختر اب کرد
بالاخره از نگاه کردن دخترش سیر شد و دستش رو دراز کرد تا بتونه از پله ها پایین بیارتش
اونم دستش رو به پسر داد و با لطافت درخواست مردش رو قبول کرد و با کفش های پاشنه بلندش از پله ها پایین اومد
پسر چتر رو باز کرد و روی سر دختر گرفت
-مراقب باش لباست کثیف نشه... نمیخوام که بخاطرش ناراحتی کنی انژو...
نشستن توی ماشین
پسر دستی به کت دومادیش کشید
-میدونی چقدر جذاب شدی پسر؟
-تو میدونی چقدر خوشگل و خیره کننده شدی دختر؟
خنده های دختر باعث شد پسر دست معشوقه ش رو بگیره و بوسه ای روش بزاره
قبل از روشن کردن ماشین دوباره نگاهی به چشم های دختر انداخت
-امشب.... قشنگ ترین شب زندگیمه.. امیدوارم برای تو ام باشه
-برای منم قشنگه..
-دوستت دارم مئو انژو
و لبخند زد
با اینکه پسر اهل پرتغال نبود ولی این همیشه تیکه کلامش بود...
چون عاشق بود.. نه مثل هر کسی که تظاهر میکنه که عاشقه...
یه عاشق واقعی!!
*مئو انژو: فرشته ی من (به زبان پرتغالی)
- ۷۸
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط