همیشه همان کتابخانه کوچک نمور و خلوت انتهای همان

- همیشه همان کتابخانه، کوچک . . نمور و خلوت، انتهایِ همان کوچه‌یِ باران‌زده و سرد.
همیشه همان کتاب، همان صندلیِ پشت‌ِپنجره، در همان ساعت.
جلدِ کتاب، مستهلک شده از مطالعه‌یِ زیاد، اما صفحاتِ کتاب، به تضادِ با جلد.
چرا که در تمام این سال‌ها،
تنها چیزی ک از آن کتاب خوانده می‌شد،
دستخطِ کشیده و خودکارنویسِ صفحه‌یِ اول کتاب بود و بس . .
-𝓠𝓾𝓮𝓻𝓮𝓷𝓬𝓲𝓪"
دیدگاه ها (۰)

- مثلِ یک مخروبه از آمال‌هایِ براورده‌نشده، . . چنان خونِ خش...

- یک چایِ گَس، نامه‌هایی که هیزم آتشِ شومینه می‌شد، خاطراتی ...

- انبوهِ حرف‌هایش را بلعید . .و افکارش را به نهالِ غم طناب‌پ...

یک بغل زخم، یک جفت چشمِ خواب‌آلوده.خاطراتی گَس، و زبانی برای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط