گربهقرمز
#گربه_قرمز🐈📕
#روز_سیزدهم : ( سنسه)
انقد هیجان داشتیم سه تایی تا چهار صبح بیدار بودیم😐
خلاصه سرمون انقد گرم کردیم تا خودمون گرم شدیم
دیگه کم کم ساعت ۷:۳۰شد که تازه ما صبحونه خوردیم و...
حاضر شدم و آیویا و یمیرا هم منتظر ما بودن🙂
دیگه راهمون از هم کج کردیم رفتیم.
و اونجا یه کمممممممم خیلی نه یه کمممممممم منتظر موندیم و بعد سالها اومد
سلام بچهها من سنسه جدیدتون هستم
میکایی جینا هستم از آشنایی باهاتون خوشبختم
حالا خودتون معرفی کنید
آیارو آیویا هستم
(با وجود نفس تنگی که داره رتبش از همه بالاتره)
میارنو یمیرا هستم
سوکوکو سوجی هستم
(چقد آشنا عه)
جینا:هم... سو..کوکو.. انگار قبلا.... او آره فامیلی ساجی بود...
جا خوردم بعد از این حرفش آخهه ساجی رو از کجا میشناسه؟
من:داداشم رو میشناسی! غیر ممکن اصلا به من نگفته بود دوست داره
جینا:تا پس تو خواهر کوچیکشی.. من هم تیمیشم:)
اون همیشه از تو تعریف میکرد میگفت اگه یه روز از آکادمی بیرون بیاد میخوام سنسش تو باشی
(نویسنده:آخ گلبم)
تعجب کردم آخه هیچوقت همچین حرف های رو نگفته بود!
جینا :خب به نظرم قوی ترین ها افتادن تو تیمم
خب حالا فردا همینجا منتظر تونم و تمرین ها ماموریت مون رو از فردا شروع میکنیم.
وقتی رسیدم خوابگاه هعی درباره چیزایی که اتفاق افتاده بود فکر میکردم
تاحالا هیچ وقت همچین حرف های ازش نشنیده بود و.....
همینجوری مشغول این فکرا بودم که خوابم برد.
#روز_سیزدهم : ( سنسه)
انقد هیجان داشتیم سه تایی تا چهار صبح بیدار بودیم😐
خلاصه سرمون انقد گرم کردیم تا خودمون گرم شدیم
دیگه کم کم ساعت ۷:۳۰شد که تازه ما صبحونه خوردیم و...
حاضر شدم و آیویا و یمیرا هم منتظر ما بودن🙂
دیگه راهمون از هم کج کردیم رفتیم.
و اونجا یه کمممممممم خیلی نه یه کمممممممم منتظر موندیم و بعد سالها اومد
سلام بچهها من سنسه جدیدتون هستم
میکایی جینا هستم از آشنایی باهاتون خوشبختم
حالا خودتون معرفی کنید
آیارو آیویا هستم
(با وجود نفس تنگی که داره رتبش از همه بالاتره)
میارنو یمیرا هستم
سوکوکو سوجی هستم
(چقد آشنا عه)
جینا:هم... سو..کوکو.. انگار قبلا.... او آره فامیلی ساجی بود...
جا خوردم بعد از این حرفش آخهه ساجی رو از کجا میشناسه؟
من:داداشم رو میشناسی! غیر ممکن اصلا به من نگفته بود دوست داره
جینا:تا پس تو خواهر کوچیکشی.. من هم تیمیشم:)
اون همیشه از تو تعریف میکرد میگفت اگه یه روز از آکادمی بیرون بیاد میخوام سنسش تو باشی
(نویسنده:آخ گلبم)
تعجب کردم آخه هیچوقت همچین حرف های رو نگفته بود!
جینا :خب به نظرم قوی ترین ها افتادن تو تیمم
خب حالا فردا همینجا منتظر تونم و تمرین ها ماموریت مون رو از فردا شروع میکنیم.
وقتی رسیدم خوابگاه هعی درباره چیزایی که اتفاق افتاده بود فکر میکردم
تاحالا هیچ وقت همچین حرف های ازش نشنیده بود و.....
همینجوری مشغول این فکرا بودم که خوابم برد.
- ۶۶۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط