ماه و شبح

ماه و شبح

پارت ششم | حس ششم

موسیقی آرام هنوز در سالن جریان داشت.

دست‌های سلین و مرد نقاب‌دار هنوز در هم گره خورده بود.

چشم‌هایشان برای لحظه‌ای از هم جدا نمی‌شد.

اما...

ناگهان صدای شکستن شیشه‌های بزرگ سالن همه‌چیز را متوقف کرد.

بنگ!

چند مرد مسلح با لباس‌های مشکی از درهای اصلی و پنجره‌ها وارد شدند.

یکی از آن‌ها فریاد زد:

ـ هیچ‌کس تکون نخوره!

صدای جیغ مهمان‌ها سالن را پر کرد.

همه به سمت خروجی‌ها دویدند.

سلین در یک لحظه نگاهش را به اطراف چرخاند.

دستش بی‌اختیار به غلاف اسلحه‌ای رفت که زیر چاک لباسش، روی رانش بسته شده بود.

مرد نقاب‌دار با دیدن این حرکت، برای لحظه‌ای خشکش زد.

اسلحه...؟

سلین بدون ذره‌ای تردید اسلحه را بیرون کشید.

ـ پلیس! اسلحه‌هاتون رو بندازید!

یکی از افراد مسلح به سمت او نشانه رفت.

صدای شلیک در سالن پیچید.

سلین خودش را پشت ستون انداخت و با دو شلیک دقیق، سلاح مهاجم را از دستش انداخت.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

حرکت‌هایش...

دقت تیراندازی‌اش...

حتی طرز ایستادنش...

برای مرد نقاب‌دار بیش از حد آشنا بود.

او بدون اینکه چشم از سلین بردارد، در ذهنش زمزمه کرد:

نه... امکان نداره...

سلین از پشت ستون بیرون آمد و با یک حرکت سریع، مهاجم دیگری را خلع سلاح کرد.

مرد نقاب‌دار آرام لبخند زد.

حس ششمم هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه...

این... افسر کیمه.

همان لحظه، یکی از افراد مسلح از پشت سر سلین اسلحه‌اش را بالا آورد.

فلیکس بدون فکر، با سرعت خودش را میان آن‌ها رساند.

گلوله از کنار شانه‌اش رد شد و به دیوار برخورد کرد.

سلین با تعجب برگشت.

مرد نقاب‌دار، درست مقابلش ایستاده بود.

نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.

اما پیش از آنکه سلین چیزی بگوید...

فلیکس مچ دستش را گرفت.

ـ اگه می‌خوای زنده بمونی...

فعلاً به من اعتماد کن.

و پیش از اینکه سلین بتواند واکنشی نشان دهد، او را از میان دود و آشوب سالن به سمت راهروی پشتی کشید...


اگه ریدم ببخشید
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت هفتم | پشت نقابصدای تیراندازی هنوز از سالن اصل...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت پنجم | رقص زیر نقابصبح روز بعد...سلین هنوز مشغ...

ماه و شبحپارت چهارم | ردپانور صبح از پنجره‌های بلند اداره پل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط