بُز را بکُش تا تغییر کنی !

بُز را بکُش تا تغییر کنی !

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکر کرد کاش قادر بود به او کمک کند، وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد: "اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد
و بزشان را بکش!".
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و شبانه بز را در تاریکی کشت ...
سال ها گذشت و روزی مرید و مرشد وارد شهری زیبا شدند و سراغ تاجر بزرگ را گرفتند که زنی بود با لباس های مجلل و خدم و حشم فراوان. وقتی راز موفقیتش را جویا شدند، زن گفت سال ها پیش من تنها یک بز داشتم ویک روز صبح دیدیم که مرده. مجبور شدیم برای گذران زندگی هر کدام به کاری روی آوریم. فرزند بزرگم یک زمین زراعی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا و دیگری با قبایل اطراف داد و ستد کرد...
مرید فهمید هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشد و تغییرمان است و باید برای رسیدن به موفقیت و تغییرات بهتر آن را قربانی کرد.

بز تو چیست!؟!!!!
دیدگاه ها (۷)

بُز را بکش تا تغییر کنی !روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر ...

بُز را بکش تا تغییر کنی !روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر ...

🔴 بُز را بکش تا تغییر کنی !روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سف...

بُز را بکش تا تغییر کنی !روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر ...

🍃 🍃 روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند.شبی را در خانه ...

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زن...

بز را بکش تا تغییر کنی !روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بو...

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشا...

بز درونت را بکش!!!روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند.د...

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط