آینه 50
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 50:
"دازای"
با تکون خوردن فئودور از روی تخت ، اروم چشمامو باز کردم
+ هی چیشده..
جوابمو نداد و از اتاق بیرون رفت و...
باورم نمیشد..
درست میدیدم؟
سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون..
اون.. واقعا چویا بود..
تمام این مدت.. کسی که داشت بهم کمک میرسوند، خود چویا بود.. و الان..
فئودور همه چیزو فهمید
فئودور: پس تمام این مدت، تو بودی.. چویا..
خشکم زده بود و مات به جفتشون خیره شده بودم
چویا: اوه پس ببین کی بلاخره دوزاریش افتاد.. بهت تبریک میگم فئودور.. منو پیدا کردی..
+ چویا..
فئودور با عصبانیت بهم خیره شد
- پس تو فهمیده بودی، دازای..
+ م.. من..
- میدونم باهات چیکار کنم
رفت جلو و درو کامل باز کرد
فئو: ببریدش..
همینکه اینو گفت، دو نفر اومدن داخل و از دو طرف دستای چویا رو گرفتن
چویا: پس واسم تله گذاشته بودی
فئو: البته که گذاشته بودم.. میدونستم تا دوربین رو بیینی برمیگردی داخل
چویا: از کی تاحالا میدونستی؟ پس چرا هیچوق—
با مشت محکمی که توی صورتش زد، حرفش قطع شد
نگاهی به من انداخت و خندید
چویا: دازای.. من ترتیب همه چیو دادم.. به من فکر نکن.. فقط بدون، حتی گاهی شیر ها هم گریه میکنن..
به زور از اتاق کشیدنش بیرون..
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد..!
حتی هنوز.. نفهمیده بودم که چی شده..
ولی..
اون.. همون جمله رو تکرار کرد..
نکنه منظورش..
فئو: خب دازای..
از صداش لرز بدی به جونم افتاد
- الان نوبت توعه..
+ جرعت داری بیا نزدیکتر فئودور..
خندید
- میدونی که.. این بار سومه که این اتفاق میوفته پس واسه من دیگه مشکلی نیست.. هربار به روش خودم رامت میکنم
درو قفل کرد و از توی کشو یه سرنگ برداشت
+ چ.. چه غلطی میخوای بکنی..!
- این ارومت میکنه دازای..
فقط واسه یه لحظه دستمو توی جیبم بردم و.. یدفعه سوزش وحشتناکی رو توی گردنم حس کردم..
ـ ـ ـ ـ ـ
- تو حالت خوبه دازای.. هیچی نشده.. کنار منی.. هیچ اتفاقی این بین نیفتاد و مسافرتی درکار نبود.. من چویام.. ما یه بچه چهارساله به اسم نوا داریم.. تو کسی به اسم فئودور رو نمیشناسی.. و چهره من رو فقط به شکل چویا میبینی و صدای چویا رو میشنوی..
یه مکث..
- حالا میتونی بیدار بشی..
چشمامو باز کردم و نگاهی به دور و اطرافم انداختم
چویا روبروم وایساده بود
- حالت چطوره؟
لبخند زدم
+ خوبم..
از جام بلند شدم
- واست صبحونه و قهوه اماده میکنم، برو دست و صورتتو بشور و بیا
سرمو پایین اوردم و رفتم توی دستشویی..
سردرد بدی داشتم..
چند باری صورتمو شستم و از توی آینه نگاهی به خودم انداختم
دیشب چی شد..؟
با نوا بازی میکردم که خوابم برد..؟
یادم نمیومد..
انگار.. یه چیزی یادم رفته بود.. یه چیز مهم...
فحش ازاد
𝓟𝓪𝓻𝓽 50:
"دازای"
با تکون خوردن فئودور از روی تخت ، اروم چشمامو باز کردم
+ هی چیشده..
جوابمو نداد و از اتاق بیرون رفت و...
باورم نمیشد..
درست میدیدم؟
سریع از جام بلند شدم و رفتم بیرون..
اون.. واقعا چویا بود..
تمام این مدت.. کسی که داشت بهم کمک میرسوند، خود چویا بود.. و الان..
فئودور همه چیزو فهمید
فئودور: پس تمام این مدت، تو بودی.. چویا..
خشکم زده بود و مات به جفتشون خیره شده بودم
چویا: اوه پس ببین کی بلاخره دوزاریش افتاد.. بهت تبریک میگم فئودور.. منو پیدا کردی..
+ چویا..
فئودور با عصبانیت بهم خیره شد
- پس تو فهمیده بودی، دازای..
+ م.. من..
- میدونم باهات چیکار کنم
رفت جلو و درو کامل باز کرد
فئو: ببریدش..
همینکه اینو گفت، دو نفر اومدن داخل و از دو طرف دستای چویا رو گرفتن
چویا: پس واسم تله گذاشته بودی
فئو: البته که گذاشته بودم.. میدونستم تا دوربین رو بیینی برمیگردی داخل
چویا: از کی تاحالا میدونستی؟ پس چرا هیچوق—
با مشت محکمی که توی صورتش زد، حرفش قطع شد
نگاهی به من انداخت و خندید
چویا: دازای.. من ترتیب همه چیو دادم.. به من فکر نکن.. فقط بدون، حتی گاهی شیر ها هم گریه میکنن..
به زور از اتاق کشیدنش بیرون..
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد..!
حتی هنوز.. نفهمیده بودم که چی شده..
ولی..
اون.. همون جمله رو تکرار کرد..
نکنه منظورش..
فئو: خب دازای..
از صداش لرز بدی به جونم افتاد
- الان نوبت توعه..
+ جرعت داری بیا نزدیکتر فئودور..
خندید
- میدونی که.. این بار سومه که این اتفاق میوفته پس واسه من دیگه مشکلی نیست.. هربار به روش خودم رامت میکنم
درو قفل کرد و از توی کشو یه سرنگ برداشت
+ چ.. چه غلطی میخوای بکنی..!
- این ارومت میکنه دازای..
فقط واسه یه لحظه دستمو توی جیبم بردم و.. یدفعه سوزش وحشتناکی رو توی گردنم حس کردم..
ـ ـ ـ ـ ـ
- تو حالت خوبه دازای.. هیچی نشده.. کنار منی.. هیچ اتفاقی این بین نیفتاد و مسافرتی درکار نبود.. من چویام.. ما یه بچه چهارساله به اسم نوا داریم.. تو کسی به اسم فئودور رو نمیشناسی.. و چهره من رو فقط به شکل چویا میبینی و صدای چویا رو میشنوی..
یه مکث..
- حالا میتونی بیدار بشی..
چشمامو باز کردم و نگاهی به دور و اطرافم انداختم
چویا روبروم وایساده بود
- حالت چطوره؟
لبخند زدم
+ خوبم..
از جام بلند شدم
- واست صبحونه و قهوه اماده میکنم، برو دست و صورتتو بشور و بیا
سرمو پایین اوردم و رفتم توی دستشویی..
سردرد بدی داشتم..
چند باری صورتمو شستم و از توی آینه نگاهی به خودم انداختم
دیشب چی شد..؟
با نوا بازی میکردم که خوابم برد..؟
یادم نمیومد..
انگار.. یه چیزی یادم رفته بود.. یه چیز مهم...
فحش ازاد
- ۱۳.۲k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط