پارت

پارت۴
امروز هوا خنک تر از روزای قبل بود . آبان ماه کم کم دارد سرمای خودش را نشان میدهد و به زمستان میگوید منم هستم!

سویشرتم را از روی تخت برداشتم . دم در کفشم را پوشیدم و راه افتادم. منتظر اتوبوس ایستادم. درست است که ساعت ۹ است اما باید دو سه تا اتوبوس عوض کنم تا دانشگاه اتوبوس که صد در صد تاخیر میکند راه هم طولانی است اما باز هم به دلم می آید که دیر میرسم . خم شدم تا ببینم قرار نیست این اتومبیل کوفتی بی‌آید؟!! یکی هست دارد می‌آید . شانس با من یار باشد و اتوبوس مقصد من باشد.

خودش است . سوار شدم . جای خالی برای نشستن زیاد بود . یک ردیف رفتم پشت تا در معرض دید مردان نباشم . کنار پنجره نشستم .

در طول راه تعداد مسافران بیشتر شد و کم کم صندلی ها پر شدند. بالاخره رسیدم ‌.پیاده شدمو کرایه دادم. چشم چرخاندم تا دانشگاه به آن بزرگی که چشم های من ریز میدیدند را پیدا کنم.

ساعت ۱۰:۱۵ دقیقه بود. روی صندلی در حیاط نشستم . دانشجوها وهنرجو های باهوش‌‌ هه . دانشگاه شریعتی . در این دانشگاه قبول شدن کار هر کسی نیست کار منکه قطعا نخواهد بود!

اکیپی از دختران دنبال مردی راه افتاده بودند و پا به پای او قدم برمیداشتند و او را استاد صدا میزدند

_استاد؟؟

_استاد؟!!

_استاد!!

_استاد فقط سه و نیم نمره

استاد:نه

_استاااااد!

خندم گرفته بود . گویا استاد سرسخت تر از این که بخواهد با این لوس و لوند بازیا سه و نیم نمره بدهد سه و نیم نمرررره!! انگار بیست و پنج صدم است! یا سه و نیم نمره برایش حکم بیست و پنج صدم را دارد . چه میدانم!

این بار یه اکیپ پسر از همان در آمدن بیرون و در فضای سبز آنطرف نشستند سه نفرشان رو صندلی نشستند و دو نفرشان رو چمن. بهشان دید داشتم . یکیشان دستش را دور گردن وسطی حلقه کرد و صورتش را به گونه هایش نزدیک کرد !پلک هایم گشاد شد! نگاهی به اطراف انداختم . جمعیتی زیادی در حیاط نبودند . کسی هم حواسشان به این پنج نفر نبود! دوباره نگاهشان کردم اینبار لبانش با اینکه لبخند بر لب داشت کاملا به گونه هایش چسبانده بود . داشتم شاخ در می‌آوردم دوتا پسر؟؟!! این کار ها...آن هم در ملاءعام؟؟!! پسر وسطی نیشخندی زد .نگاهش را به نگاهم دوخت که گر گرفتم! پسر کناری‌اش خودش را از او جدا کرد با چشمانش حیاط را گشت . دنبال من بود.گوش هایم که پنبه ای نیست! چشمکی بهم زد که مصادف شد با پایین انداختن سرم . صدا قهقهشان دانشگاه را پر کرد . حاظرم بگویم آن چهار نفر دیگر هم به من نگاه میکنند!سرم را بالا آوردم اما بهشان نگاه نکردم .

بعد دقایقی همگی‌شان از جایشان بلند شدن و به سمت دانشکده رفتند. هیچ برنگشتند ببیند نگاهشان میکنم یا نه!

احتمالا درونشان حسی بنام حس کنجکاوی وجود ندارد . البته ربطی هم ندارد . همینجوری گفتم!
دیدگاه ها (۸)

چرا نمیتونم عکس پروفایل بذارم؟

چرا عکسایی که دان میکنم سیو نمیشن؟

#پارت۳ملیکا:پارچه را زیر چرخ گذاشتم و دوباره سعی کردم بدوزمش...

#پارت۲حسین:چهارمین اتوبوس نگه‌داشت اما چه فایده؟!! این اتوبو...

part .1.(ذهن جی یون * حرف های جی یون +)(ذهن جونگ کوک &حرف ها...

رمان جیمین ( سایه عشق پارت ۶)ویو بعد از صبحونه: × کولمو بردا...

#𝑳𝑶𝑽𝑬_𝑴𝒀_𝑻𝑬𝑨𝑪𝑯𝑬𝑹 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁴هوا سرد شده بود و نزدیک غروب بود... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط