یادم میاد بچگیم توی بازار دست مامانم رو ول کردم و گم شدم
یادم میاد بچگیم توی بازار دست مامانم رو ول کردم و گم شدم. بین یه عالمه زن که همه چادر مشکی سرشون بود نمیدونستم کدوم مامان منه.
سردرگمی و ترس کل وجودم رو گرفته بود. همشون شبیه هم بودن، همشون چادر مشکی داشتن؛ مثل تصمیمای زندگیم که همه شبیه هم بودن و ماهیتشون فرق داشت.
الان هم دقیقا پر حس ترس و سردرگمیام...
#عکس_نوشته #نوشته #خاص #زیبا #دلنوشته
سردرگمی و ترس کل وجودم رو گرفته بود. همشون شبیه هم بودن، همشون چادر مشکی داشتن؛ مثل تصمیمای زندگیم که همه شبیه هم بودن و ماهیتشون فرق داشت.
الان هم دقیقا پر حس ترس و سردرگمیام...
#عکس_نوشته #نوشته #خاص #زیبا #دلنوشته
- ۲۳.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط