پارت اول

پارت اول

چشمان مشکی و گردش باز کرد مادرش با دستان خوشک و لاغر خود وسایل آلنا را جمع می کرد که آماده ی سفر باشد امروز روز مهمی بود خانم ((دادونلی )) یک فرد بسیار سخت گیری که از طرف دولت بود قرار بود آلنا و چندین دختر هفده ساله ی آن روستا را ببیند و از بین آنها فقط ده نفر را به آموزشگاهی که به دختران یک بانوی ممتاز بودن را آموزش می دادند .....
آلنا از جایش بلند شد خواهر ها و برادر های کوچک ترش هنوز خواب بودند خود را درون آینده ی شکسته ای دید که کمی خاک خورده بود موهای کوتاه مشکی از پف کرده بودن شانه ای به آنها زد ولباسی بسیار زیبایی گوشه اتاق دید که آبی رنگ بود و توری آبی تیره هم کنارش بود مادرش نزدیک آلنا آمد و دستی به صورت سفید و استخوانی اش زد : دلم برات تنگ می شه آلنای من :)
آلنا با بغض خنده گفت : چقدر مطمئن هستی که من را انتخاب کن. !
مادر گفت : خودت خوب می دونی که تورا انتخاب می کنند )) آلنا گفت : نه ، از کجا باید بدونم )) مادر با دستمال درون دستش شیشه پنجره را تمیز کردو گفت : وقتی دوک ها در کوچه پس کوچه ها تورا می بینند با اینکه لباسی کهن و ساده تن داری ولی باز زیرنظرت می گیرند این چه معنی می دهد ؟؟ )
آلنا نفسی کشید و هیچ نگفت شروع کرد به آماده شدن وقت زیادی نداشت ....
آلنا نگاهی درون آینه کرد مثل فرشته های شده بود که بال های آبی دارند در به صدا درآمد مادر در را باز کرد مردی با چهره ی بسیار سردی که کلاه مشکی بر سر داشت گفت : اینجا منزل آلنا مونف هست ؟؟
مادر با چشمانی نگران گفت بله ... آلنا اومدن دنبالت..
آلنا جلوی در آمد . مرد جا خود ـ چقدر زیبا است )! به خود آمد و با صدای خش داری گفت بفرمایید سوار این کالسکه بشید ...
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

زنی شاغل بودن ممکن است بسیار دشوار باشد، ولی زن شاغل بچه‌دار...

شلوار لنین زنانه ارجینال برند ZARA زارا

p : 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط