اگه به اجبار پدر و مادرت باهاشون ازدواج کنی ولی اونا عاشقت باشن
✿❯────「•💜•」────❮✿
اگه به اجبار پدر و مادرت باهاشون ازدواج کنی ولی اونا عاشقت باشن.
وانشات از: #لیوای #اتک_ان_تایتان
.
بعد از ازدواج به خانه ی بزرگمان رفتیم. خانه خیلی بزرگ بود اما یک اتاق داشت. حتما کار پدر و مادرم بود تا ما به اجبار به یکدیگر نزدیک تر شویم.
به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم(یک کراپ و شلوارک).
از این ازدواج اجباری متنفر بودم مخصوصا با این پسره ی یخی. شبیه ی تکه چوب بی احساس هست.
همونطور که داشتم با خودم حرف میزدم لیوای وارد اتاق شد و بدون توجه به حضور من تیشرت اش را در اورد و بدن عضلانی
[سخن میکاسا: به زبان خودمون بدن جونننن، بخورمش😁👍]
اش نمایان شد. میخواست شلوارش را هم در بیاورد و شلوارک بپوشد. سریع چشمانم را با دستانم پوشاندم.
(لیوای: - / ا.ت: +)
"+ داری چه غلطی میکنی!!؟؟"
لیوای با بی توجهی گفت:
" -دارم جلوی زنم لباس عوض میکنم"
"+من زن تو نیستم! این ازدواج اجباری بود!"
نزدیک شد و از پشت بغلم کرد و سرش را در گردنم فرو برد. نفس های داغ اش به گردنم میخورد و قلقلکم میداد. بدن عضلانی اش به بدن ظریفم فشرده شده بود.
"+داری چه کا-!''
قبل از اینکه جمله ام تمام شود لب هایش را روی لب هایم حس کردم.
چشمانم گرد شد، خشن مرا بوسید و جدا شد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند.
" -عاشقتم، همسر کوچولو من"
"+ ت...تو منو دوست داری؟"
" -اره، به اندازه ی همه ی دنیا...حالا امشب...مال من میشی"
و مرا روی تخت انداخت و رویم خیمه زد.
𝔞𝔫𝔡...>>
✿❯────「•💜•」────❮✿
اگه به اجبار پدر و مادرت باهاشون ازدواج کنی ولی اونا عاشقت باشن.
وانشات از: #لیوای #اتک_ان_تایتان
.
بعد از ازدواج به خانه ی بزرگمان رفتیم. خانه خیلی بزرگ بود اما یک اتاق داشت. حتما کار پدر و مادرم بود تا ما به اجبار به یکدیگر نزدیک تر شویم.
به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم(یک کراپ و شلوارک).
از این ازدواج اجباری متنفر بودم مخصوصا با این پسره ی یخی. شبیه ی تکه چوب بی احساس هست.
همونطور که داشتم با خودم حرف میزدم لیوای وارد اتاق شد و بدون توجه به حضور من تیشرت اش را در اورد و بدن عضلانی
[سخن میکاسا: به زبان خودمون بدن جونننن، بخورمش😁👍]
اش نمایان شد. میخواست شلوارش را هم در بیاورد و شلوارک بپوشد. سریع چشمانم را با دستانم پوشاندم.
(لیوای: - / ا.ت: +)
"+ داری چه غلطی میکنی!!؟؟"
لیوای با بی توجهی گفت:
" -دارم جلوی زنم لباس عوض میکنم"
"+من زن تو نیستم! این ازدواج اجباری بود!"
نزدیک شد و از پشت بغلم کرد و سرش را در گردنم فرو برد. نفس های داغ اش به گردنم میخورد و قلقلکم میداد. بدن عضلانی اش به بدن ظریفم فشرده شده بود.
"+داری چه کا-!''
قبل از اینکه جمله ام تمام شود لب هایش را روی لب هایم حس کردم.
چشمانم گرد شد، خشن مرا بوسید و جدا شد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند.
" -عاشقتم، همسر کوچولو من"
"+ ت...تو منو دوست داری؟"
" -اره، به اندازه ی همه ی دنیا...حالا امشب...مال من میشی"
و مرا روی تخت انداخت و رویم خیمه زد.
𝔞𝔫𝔡...>>
✿❯────「•💜•」────❮✿
- ۴.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط