اوسی اصلیام رو از اوسی بلولاکم جدا کردم اوسی مای هیزوم
اوسی اصلیام رو از اوسی بلولاکم جدا کردم . اوسی مای هیزوم هم حذف کردم(فعلا اوسی زیاد دازم
حال آرت جدید نداشتم، حمایت کنید دیگه پاک نمیکنم😭😭😭
اس یک الانشه، ای دو به بعد قدیم. لباس اصلیش است سه
.
میدونم نمیخونید و آرزو به دل میمونم ولیخب بیو::
سیانا
مسافر زمان
سن:۲۶
بیصیر، مرتب، یکم تنبل اما مسئولیت پذیر، عصبی، کم حرف، بددهن(تیکه میندازه فحش نمیده)، میشه گفت مهربان،
دورگه آلمانی و بریتانیایی
زندگی شادی نداشته و پدرش یه عوضی یه تمام معنا بوده. اصالت پدرش بریتانیایی. پدرش سرش با فاحشه ها گرم بود و بیشتر پولش رو صرف اونها میکرد و میشه گفت زندگی درست و درمونی نداشتن. با مادر سیانا همیشه و هرروز بحث داشتن، مادر سیانا از اون مرد میترسید اما زن قوی ای یود، ترجیح میداد حداقل با دلیل کنم بخوره. اما با وجود سیانا سخت بود، پس سکوت کرد. وقتی سیا ۹ سالش بود، مادر سیا دیگه تحمل نمیکرد و جواب پس میداد و باعث بیشتر هار شدن پدر سیا میشد. تا ۱۰ سالگی سیا ادامه پیدا کرد و مادر سیا اهمیتی نمیداد حتی وسیله اطرافش رو به سمت اون مرد پرت میکرد و میشه گفت میجنگیدند. تا دو ماه بعد ادامه پیدا کرد که پدر سیا از کنترل خارج شد و مادر سیا، با تبر زد فرق سر اون مرد. این درحالی بود که سیا همه اون هارو یا چشم هایش دید. زخم صورت سیا بخاطر خشونت های پدرشه.
سیا مضطرب و درمانده و افسرده شد. شوک بزرگی بود اما حداقل مادرش رو داشت، این تا قبل از ۱۳ سالگی سیا ادامه داشت. مادر اعدام شد. مرگ یکی از والدین باز هم جلوی چشم. و اون درمونده تر از همیشه شد. از خونه -که میشه گفت سگدونی- بیرون انداخته شد، به زور. تو کوچه پس کوچه ها زندگی میکرد، با دزدی سعی کرد شکمشو سیر کنه. در این بین سفر میکرد، و با موجوداتی آشنا شد. با جادو و طلسم سعی میکرد اونها رو به همراه دوستش متوقف کنه و به جهنم برگردونه. رفت و رفت و به جنگل رسید. اونجا چیزی بود، یکچیز عجیب. سیا سعی کرد از اون فرار کنه، اما جنگل دیگه ته نداشت. در آخر اون موجود گرفته و این پایان زندگی سیا در ۲۳ سالگی، در دوران **** به پایان رسید. این چیزی بود که فکر میکرد. با ابرو شکسته که خونریزی میکرد،با لباس های پاره و کثیف، به هوش اومد. دوسش که همیشه باهاش یود، دیگه نبود... بجاش کلی گل روییده بود در جایی که اون جان داده بود .راهش رو پیدا کرد و از جنگل خارج شد. تو روستا کوچیکی بود. اما جلوتر از زمان خودش؟!
.
.
دوستش رو پیدا کرد، تو بدن جدید با خاطراتی جدید(اوسی دیگمه میسازمش).
گردنبندش یک نوع طلسمه.
پیرسینگ هاش طبیعتا جدیدا زده نه تو دوران قدیم
حال آرت جدید نداشتم، حمایت کنید دیگه پاک نمیکنم😭😭😭
اس یک الانشه، ای دو به بعد قدیم. لباس اصلیش است سه
.
میدونم نمیخونید و آرزو به دل میمونم ولیخب بیو::
سیانا
مسافر زمان
سن:۲۶
بیصیر، مرتب، یکم تنبل اما مسئولیت پذیر، عصبی، کم حرف، بددهن(تیکه میندازه فحش نمیده)، میشه گفت مهربان،
دورگه آلمانی و بریتانیایی
زندگی شادی نداشته و پدرش یه عوضی یه تمام معنا بوده. اصالت پدرش بریتانیایی. پدرش سرش با فاحشه ها گرم بود و بیشتر پولش رو صرف اونها میکرد و میشه گفت زندگی درست و درمونی نداشتن. با مادر سیانا همیشه و هرروز بحث داشتن، مادر سیانا از اون مرد میترسید اما زن قوی ای یود، ترجیح میداد حداقل با دلیل کنم بخوره. اما با وجود سیانا سخت بود، پس سکوت کرد. وقتی سیا ۹ سالش بود، مادر سیا دیگه تحمل نمیکرد و جواب پس میداد و باعث بیشتر هار شدن پدر سیا میشد. تا ۱۰ سالگی سیا ادامه پیدا کرد و مادر سیا اهمیتی نمیداد حتی وسیله اطرافش رو به سمت اون مرد پرت میکرد و میشه گفت میجنگیدند. تا دو ماه بعد ادامه پیدا کرد که پدر سیا از کنترل خارج شد و مادر سیا، با تبر زد فرق سر اون مرد. این درحالی بود که سیا همه اون هارو یا چشم هایش دید. زخم صورت سیا بخاطر خشونت های پدرشه.
سیا مضطرب و درمانده و افسرده شد. شوک بزرگی بود اما حداقل مادرش رو داشت، این تا قبل از ۱۳ سالگی سیا ادامه داشت. مادر اعدام شد. مرگ یکی از والدین باز هم جلوی چشم. و اون درمونده تر از همیشه شد. از خونه -که میشه گفت سگدونی- بیرون انداخته شد، به زور. تو کوچه پس کوچه ها زندگی میکرد، با دزدی سعی کرد شکمشو سیر کنه. در این بین سفر میکرد، و با موجوداتی آشنا شد. با جادو و طلسم سعی میکرد اونها رو به همراه دوستش متوقف کنه و به جهنم برگردونه. رفت و رفت و به جنگل رسید. اونجا چیزی بود، یکچیز عجیب. سیا سعی کرد از اون فرار کنه، اما جنگل دیگه ته نداشت. در آخر اون موجود گرفته و این پایان زندگی سیا در ۲۳ سالگی، در دوران **** به پایان رسید. این چیزی بود که فکر میکرد. با ابرو شکسته که خونریزی میکرد،با لباس های پاره و کثیف، به هوش اومد. دوسش که همیشه باهاش یود، دیگه نبود... بجاش کلی گل روییده بود در جایی که اون جان داده بود .راهش رو پیدا کرد و از جنگل خارج شد. تو روستا کوچیکی بود. اما جلوتر از زمان خودش؟!
.
.
دوستش رو پیدا کرد، تو بدن جدید با خاطراتی جدید(اوسی دیگمه میسازمش).
گردنبندش یک نوع طلسمه.
پیرسینگ هاش طبیعتا جدیدا زده نه تو دوران قدیم
- ۶.۵k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط