#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎
غرق خواب بودم که یکی زد به در و صدام کرد برای شام برم و فهمیدم که انگار یکی اومده اینجا.
اجوما:اقای جونگکوک لطفا بیدار شید تهیونگ اومده و میخان همه غذا بخورند.
جونگکوک:باشه اومدم( خوابالود)
به زور و زحمت بلند شدم و رفتم سمت سرویس و به صورتم چند بار اب زدم و با حوله خشک کردم صورت نازمو.
از اتاق زدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.
همه دور یک میز نشسته بودند، که چشمم خورد به یک پسره خوشگل، پوست جو گندمی، خوشتیپ، هیکلی، و کسی که ارزوی هر پسر دختری باشه.
ولی بی اهمیت بهش کنار میز ایستادم.
جونگکوک:خب من واقعا متاسفم یکم خوابیدم.
یونگ هو:اوه پسرم اشکالی نداره کناره تهیونگ بشین.
جونگکوک:چشم.
کنار این پسره ای که داشت با نگاهش منو میخورد نشستم، و نگاهم تازه به میز افتاد.
منکه برای غذا جون میدم این غذا ها هم باهام حرف میزنن خدایا منو نجات نده بیشتر بخورم.
ولی جونگکوک ادم باش اینجا پای ابروی مادرت وسطه در حدی که سیر شی بخور دیگه پر خوری نکن اره راهش همینه.
شروع کردم به خوردن به به دستپخت اجوما هم که حرف نداره.
ببین چه کرده با شکمه من.
یونگ هو:اه راستی جونگکوکی؟
جونگکوک همینطور که غذاش تو دهنش بود و لپاش پر بود به یونگ هو نگاهی میکنه و هومی میگه.
یونگ هو:بهت تهیونگ رو معرفی نکردم این تک پسرم تهیونگه و تهیونگ اینم جونگکوکی پسره مریه.
جونگکوک لقمه شو قورت داد و گفت.
جونگکوک:اقای یونگ هو پسره مری نه تک پسره مری منم مثل پسرتون تکم.
تهیونگ:فقط من تکم هیچکی به من نمیرسه بچه( اروم جوری که جونگکوک بشنوه)
یونگ هو:اه راست میگی، ببین چه خوبه هردوتون تک پسرین باهم میشین برادر.
جونگکوک تهیونگ:اون برادر من نیست( همزمان)
ویو راوی.
یونگ هو و مری که مشغول خوردن بودن با این حرف پسراشون بهت زده سرشون رو اوردن بالا.
یونگ هو:اه باشه.
جونگکوک:فکر نکن همچین فرد خاصی هستی که تک باشی و همتا نداشته باشی جناب( اروم رو به تهیونگ)
تهیونگ:همتا که معلومه ندارم ولی تو بشین غذا تو بخور انقدر حرف نزن( اروم)
جونگکوک:مردک خودت اول حرف زدی الان به من میگی.( اروم)
تهیونگ دیگه هیچی نخورد.
بالاخره همه غذا هاشون رو تموم کرده بودند و تو هال نشسته بودن.
جو سنگین بود و سکوت عجیبی همه جارو گرفته بود. جونگکوک و تهیونگ رو یک کاناپه کنار هم نشسته بودن و مری و یونگ هو کنار هم.
که یونگ هو سکوت رو شکست.
یونگ هو:خب جونگکوکی کارت تو بوسان چی بود یعنی چه شغلی داشتی.
جونگکوک تا میخاست جواب بده صدای کسی رو شنید.
تهیونگ:بیکاری( اروم جوری که جونگکوک بشنوه)
جونگکوک که حرصی شده بود از دست این پسر ولی خونسرد یه خودش رو حفظ کرد و بی توجه به یه احمق کنارش شروع کرد به صحبت کردن.
جونگکوک:خب من حقوق خوندم و در بوسان تو یک شرکتی وکیل بودم.
یونگ هو:چه عالی، میخای در کنار تهیونگ تو یکی از شرکت های من مشغول شی یعنی اونجا وکیل شرکت بشی.
تهیونگ که تا اون موقع به بحث بی خوده اینا گوش میداد با حرف پدرش سرش رو بهت زده سوق داد به سمت پدرش.
تهیونگ:چی؟
یونگ هو:هیچی پسرم میگم بیاد کنارت کار کنه.
تهیونگ:خ.خب وکیل نیاز نداریم خودمون وکیل داریم.
یونگ هو:وااا پسرم همین دیروز اومدی گفتی وکیل مون استفا داده رفته.
جونگکوک ریز ریز میخندید و این باعث حرص تهیونگ میشد، ولی جونگکوک از حرص دادن بقیه خیلی خوشش میومد.
جونگکوک:جناب تهیونگ الان یچیز میگم بسوزی( نیشخند اروم جوری که تهیونگ بشنوه)
تهیونگ که از این پسره همچین خوشش نمیومد با حرف پسر کنارش دود از سرش میومد.
جونگکوک:اه پیشنهاد خوبیه قبوله، منم دوست دارم در کنار برادر عزیزم باشم و کار کنم. ( جمله ی اخرشو روبه تهیونگ میگه)
تهیونگ:پسر جون بهتره پا رو دمم نزاری.( عصبی حرصی اروم.)
جونگکوک:مگه دم داری( اروم خنده)
تا تهیونگ خاست به جونگکوک چیزی بگه مری گفت.
مری:شما دوتا چی دارین پچ پچ میکنین.
جونگکوک:هیچی نازانم داشتم به برادر گلم میگفتم که خیلی دوسش دارم و قراره وکیل خوبی براش بشم. ( خنده)
تهیونگ:هه که حرص منو در میاری بچه جون، اینجارو باش( اروم روبه جونگکوک )
جونگکوک که از حرف مرد کناریش چیزی نفهمید بی خیال به مادرش که توی بغل اون مرتیکه بود نگاه میکرد. یجورایی به مرد حسودیش میشد.
تهیونگ:خانم مری چرا جونگکوک به شما میگه نازان.؟
جونگکوک که تا اون موقع داشت مرد کنار مادرش رو به رگبار فحش میبست با حرف تهیونگ به خودش اومد.
ادامه دارد........
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎
غرق خواب بودم که یکی زد به در و صدام کرد برای شام برم و فهمیدم که انگار یکی اومده اینجا.
اجوما:اقای جونگکوک لطفا بیدار شید تهیونگ اومده و میخان همه غذا بخورند.
جونگکوک:باشه اومدم( خوابالود)
به زور و زحمت بلند شدم و رفتم سمت سرویس و به صورتم چند بار اب زدم و با حوله خشک کردم صورت نازمو.
از اتاق زدم بیرون و از پله ها اومدم پایین.
همه دور یک میز نشسته بودند، که چشمم خورد به یک پسره خوشگل، پوست جو گندمی، خوشتیپ، هیکلی، و کسی که ارزوی هر پسر دختری باشه.
ولی بی اهمیت بهش کنار میز ایستادم.
جونگکوک:خب من واقعا متاسفم یکم خوابیدم.
یونگ هو:اوه پسرم اشکالی نداره کناره تهیونگ بشین.
جونگکوک:چشم.
کنار این پسره ای که داشت با نگاهش منو میخورد نشستم، و نگاهم تازه به میز افتاد.
منکه برای غذا جون میدم این غذا ها هم باهام حرف میزنن خدایا منو نجات نده بیشتر بخورم.
ولی جونگکوک ادم باش اینجا پای ابروی مادرت وسطه در حدی که سیر شی بخور دیگه پر خوری نکن اره راهش همینه.
شروع کردم به خوردن به به دستپخت اجوما هم که حرف نداره.
ببین چه کرده با شکمه من.
یونگ هو:اه راستی جونگکوکی؟
جونگکوک همینطور که غذاش تو دهنش بود و لپاش پر بود به یونگ هو نگاهی میکنه و هومی میگه.
یونگ هو:بهت تهیونگ رو معرفی نکردم این تک پسرم تهیونگه و تهیونگ اینم جونگکوکی پسره مریه.
جونگکوک لقمه شو قورت داد و گفت.
جونگکوک:اقای یونگ هو پسره مری نه تک پسره مری منم مثل پسرتون تکم.
تهیونگ:فقط من تکم هیچکی به من نمیرسه بچه( اروم جوری که جونگکوک بشنوه)
یونگ هو:اه راست میگی، ببین چه خوبه هردوتون تک پسرین باهم میشین برادر.
جونگکوک تهیونگ:اون برادر من نیست( همزمان)
ویو راوی.
یونگ هو و مری که مشغول خوردن بودن با این حرف پسراشون بهت زده سرشون رو اوردن بالا.
یونگ هو:اه باشه.
جونگکوک:فکر نکن همچین فرد خاصی هستی که تک باشی و همتا نداشته باشی جناب( اروم رو به تهیونگ)
تهیونگ:همتا که معلومه ندارم ولی تو بشین غذا تو بخور انقدر حرف نزن( اروم)
جونگکوک:مردک خودت اول حرف زدی الان به من میگی.( اروم)
تهیونگ دیگه هیچی نخورد.
بالاخره همه غذا هاشون رو تموم کرده بودند و تو هال نشسته بودن.
جو سنگین بود و سکوت عجیبی همه جارو گرفته بود. جونگکوک و تهیونگ رو یک کاناپه کنار هم نشسته بودن و مری و یونگ هو کنار هم.
که یونگ هو سکوت رو شکست.
یونگ هو:خب جونگکوکی کارت تو بوسان چی بود یعنی چه شغلی داشتی.
جونگکوک تا میخاست جواب بده صدای کسی رو شنید.
تهیونگ:بیکاری( اروم جوری که جونگکوک بشنوه)
جونگکوک که حرصی شده بود از دست این پسر ولی خونسرد یه خودش رو حفظ کرد و بی توجه به یه احمق کنارش شروع کرد به صحبت کردن.
جونگکوک:خب من حقوق خوندم و در بوسان تو یک شرکتی وکیل بودم.
یونگ هو:چه عالی، میخای در کنار تهیونگ تو یکی از شرکت های من مشغول شی یعنی اونجا وکیل شرکت بشی.
تهیونگ که تا اون موقع به بحث بی خوده اینا گوش میداد با حرف پدرش سرش رو بهت زده سوق داد به سمت پدرش.
تهیونگ:چی؟
یونگ هو:هیچی پسرم میگم بیاد کنارت کار کنه.
تهیونگ:خ.خب وکیل نیاز نداریم خودمون وکیل داریم.
یونگ هو:وااا پسرم همین دیروز اومدی گفتی وکیل مون استفا داده رفته.
جونگکوک ریز ریز میخندید و این باعث حرص تهیونگ میشد، ولی جونگکوک از حرص دادن بقیه خیلی خوشش میومد.
جونگکوک:جناب تهیونگ الان یچیز میگم بسوزی( نیشخند اروم جوری که تهیونگ بشنوه)
تهیونگ که از این پسره همچین خوشش نمیومد با حرف پسر کنارش دود از سرش میومد.
جونگکوک:اه پیشنهاد خوبیه قبوله، منم دوست دارم در کنار برادر عزیزم باشم و کار کنم. ( جمله ی اخرشو روبه تهیونگ میگه)
تهیونگ:پسر جون بهتره پا رو دمم نزاری.( عصبی حرصی اروم.)
جونگکوک:مگه دم داری( اروم خنده)
تا تهیونگ خاست به جونگکوک چیزی بگه مری گفت.
مری:شما دوتا چی دارین پچ پچ میکنین.
جونگکوک:هیچی نازانم داشتم به برادر گلم میگفتم که خیلی دوسش دارم و قراره وکیل خوبی براش بشم. ( خنده)
تهیونگ:هه که حرص منو در میاری بچه جون، اینجارو باش( اروم روبه جونگکوک )
جونگکوک که از حرف مرد کناریش چیزی نفهمید بی خیال به مادرش که توی بغل اون مرتیکه بود نگاه میکرد. یجورایی به مرد حسودیش میشد.
تهیونگ:خانم مری چرا جونگکوک به شما میگه نازان.؟
جونگکوک که تا اون موقع داشت مرد کنار مادرش رو به رگبار فحش میبست با حرف تهیونگ به خودش اومد.
ادامه دارد........
- ۸۴۸
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط