پارت ۵۱

پارت ۵۱

شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود. بارانِ تند و شدیدی به پنجره‌ها می‌کوبید و صدایِ رعدوبرق، فضایِ بیرون را تاریک‌تر می‌کرد. ته‌سوک، با لباسی تیره و چهره‌ای که در سایه پنهان بود، از ورودیِ خدمه واردِ عمارت شد.

او از اینکه همه‌چیز انقدر راحت پیش می‌رفت، پوزخندی زد. محافظانِ اصلی با تهیونگ رفته بودند و عمارت، به ظاهر بی‌دفاع بود. ته‌سوک با احتیاط به سمتِ دفترِ کارِ تهیونگ حرکت کرد. او می‌خواست ضربه‌یِ آخر را بزند؛ نابود کردنِ اسنادِ مالکیت و سرقتِ دارایی‌هایی که قرار بود تهیونگ را زمین بزند.

وقتی به اتاقِ کار رسید، در را آرام باز کرد. اتاق خالی بود. ته‌سوک به سمتِ گاوصندوقِ بزرگِ پشتِ میز رفت. اما همین که دستش را رویِ دستگیره‌یِ گاوصندوق گذاشت، ناگهان سکوتِ اتاق شکسته شد.

صدایِ «کلیک» سنگینِ قفل‌هایِ الکترونیکی در سراسرِ عمارت پیچید. تمامِ پنجره‌ها با کرکره‌هایِ ضدِ گلوله‌یِ فولادی پوشانده شدند. نورهایِ قرمزِ سیستمِ امنیتی روشن شد و آژیرِ ضعیفی شروع به نالیدن کرد.

ته‌سوک خشکش زد. او دستش را به کمرش برد تا سلاحش را در بیاورد، اما صدایی سرد از پشتِ سرش، او را متوقف کرد:

— «دنبالِ چی می‌گردی، ته‌سوک؟»

ته‌سوک به سرعت چرخید. رزا، در آستانه‌یِ در ایستاده بود. لباسِ ابریشمیِ تیره‌ای به تن داشت و دستش رویِ پنلِ کنترلِ دیوار بود. او دیگر آن دخترِ ضعیفِ چند هفته‌ی پیش نبود؛ در چشمانش، نوعی از آرامشِ ترسناک دیده می‌شد.

ته‌سوک با خنده‌ای عصبی گفت:

— «رزا؟ فکر کردی با این بازی‌هایِ بچگانه می‌تونی جلویِ منو بگیری؟ زود باش در رو باز کن!»

رزا قدمی به داخلِ اتاق گذاشت. او بی‌آنکه لرزشی در صدایش باشد، گفت:

— «این عمارت الان یه قفسه. هیچ‌کس نمی‌تونه بیاد تو، و از اون مهم‌تر… هیچ‌کس نمی‌تونه بره بیرون.»

ته‌سوک که کم‌کم داشت وحشت را در چشمانش حس می‌کرد، به سمتِ رزا حمله کرد. اما رزا با یک حرکتِ سریع، دکمه‌یِ دیگری را زد و یک دیوارِ شیشه‌ایِ ضدِ ضربه بینِ آن‌ها پایین آمد. ته‌سوک با مشت به شیشه کوبید، اما شیشه حتی تکان نخورد.

صدایِ تهیونگ از اسپیکرهایِ اتاق پخش شد، انگار داشت از راهِ دور تماشا می‌کرد:

— «حرفش رو گوش کن، برادر. بازیِ تو تموم شد.»

ته‌سوک، درمانده و خشمگین، به رزا که پشتِ شیشه بود خیره شد. رزا به جلو آمد، صورتش را به شیشه نزدیک کرد و با صدایی که تمامِ نفرتِ این چند هفته در آن موج می‌زد، گفت:

— «خانواده‌ام رو ازم گرفتی… فکر کردی می‌تونی به زندگی ادامه بدی؟ تو حتی ارزشِ یک گلوله رو هم نداری. تو قراره اینجا، تویِ این اتاق، تا وقتی تهیونگ برسه، از ترسِ خودت بمیری.»

ته‌سوک غرید:

— «تهیونگ یه ترسوئه! چرا خودش نیومد؟!»

رزا لبخندی تلخ زد و گوشیِ تهیونگ را رویِ میزِ خودش گذاشت.

— «چون می‌خواست من فرصت داشته باشم قبل از اینکه به پلیس تحویلت بدیم، تو رو تویِ چشم‌هایِ خودم خرد کنم.»
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط