ادامه...
ادامه...
[شب مهمونی.]
ساعت ۷ شب. آپارتمان پر از سکوت بود. لباس سرمهای رو پوشیده بودم، موهام رو با دقت آرایش کرده بودم، و فقط چاقوی تاکتیکی کوچکم رو لای کفشم جا داده بودم. تفنگم رو توی کیف کوچکم گذاشته بودم، جایی که فقط خودم میدونستم.
تهیونگ کنار در ایستاده بود. وقتی من رو دید، نگاهش به مدت چند ثانیه رویم ماند. اون نگاه ارزیابیکنندهی همیشگی.
_«آمادهای؟»
نگاهش کردم.
+«آمادهام. ولی یه چیزی رو باید بدونم.»
_«چی؟»
+«اگه همهچی به هم ریخت، برنامهی جایگزین چیه؟»
تهیونگ به چشمام نگاه کرد.
_«برنامهی جایگزین اینه که فرار کنی. بدون من. بدون نگاه به عقب. برو بیرون، با کاپیتان لی تماس بگیر، و خودت رو نجات بده.»
با تعجب گفتم:
+«تو چی؟»
_«من میمونم. اگه چیزی خراب بشه، باید کسی باشه که جلویش رو بگیره. تو برو.»
دلم گرفت. نه از ترس، نه از نگرانی. از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم. با عصبانیت گفتم:
+«من قرار نیست تو رو تنها بذارم. ما یه تیمیم.»
تهیونگ سمتم اومد. کنارم ایستاد و دستش رو گذاشت روی شونم. با صدایی که برای اولین بار کمی گرم بود، گفت:
_«می-سو... اگه چیزی پیش بیاد، تو باید زنده بمونی. این دستوره.»
نگاش کردم. لبهایم را گزیدم.
+«باشه. ولی اگه تو بمیری، من شخصاً کاپیتان لی رو میکشم.»
تهیونگ نگام کرد. برای یه لحظه، یه چیزی توی چشمانش درخشید. شبیه به خنده. ولی نه، اون هیچوقت نمیخندید.
_«بریم. ماشین منتظر ماست.»
───
[خونهی پارک جونگ-هو.]
یه عمارت بزرگ توی منطقهی خصوصی، با دروازههای آهنی و باغی به اندازهی یه پارک کوچک. ماشینمون رو توی پارکینگ جلوی خونه نگه داشتیم. چند محافظ با لباسهای مشکی کنار در ایستاده بودن.
وقتی پیاده شدیم، دستم رو گذاشتم توی دست تهیونگ. انگشتام رو لای انگشتاش حلقه کردم. اون هم بهم نگاه کرد و لبخندی زد. لبخندی که توی یک ماه تمرین، یاد گرفته بودم جعلیاش کنم. ولی اینبار، لبخندش به چشماش میرسید.
چرا؟ چرا اینبار به چشماش میرسید؟
داخل خونه، سالن پذیرایی پر از آدم بود. مردان با کتوشلوار، زنان با لباسهای مجلل، و همهجا بوی عطر و سیگار و پول.
تهیونگ دستم رو محکمتر گرفت و سمتم خم شد.
_«آروم باش. همهچیز طبق برنامه.»
دستم رو روی بازوش گذاشتم و لبخندی زدم.
+«نگران من نباش. این منم که باید نگران تو باشم.»
تهیونگ نگام کرد و یه چیزی توی چشمانش برق زد. ولی حرفی نزد.
از میان جمعیت رد شدیم. چند نفر به ما نگاه کردن، ولی کسی جلومون رو نگرفت. تا اینکه رسیدیم به انتهای سالن، جایی که مردی با صورت گرد و چشمان ریز پشت یه میز بلند نشسته بود.
پارک جونگ-هو.
وقتی ما رو دید، لبخندی زد. لبخندی که به چشماش نمیرسید. ،«پارک سوهو! و همسرِ زیبای شما. خوش آمدید.»
تهیونگ دستم رو ول نکرد و به سمت پارک رفت. با یه لبخند حرفهای گفت:
_«آقای پارک ، باعث افتخار منه ک مارو دعوت کردین.»
پارک نگاهم کرد. نگاهی که مثل خزنده بود، روی بدنم میلغزید.
،«همسر شما خیلی زیباست. تازه ازدواج کردید؟»
تهیونگ جواب داد:
_«بله، دو ماه پیش. می-سو تازه از آمریکا برگشته.»
پارک سرش رو خم کرد.
،«آمریکا؟ جای خوبی برای سرمایهگذاری نیست. ولی سئول... سئول جایِ پولهای بزرگه.»
تهیونگ جلو رفت.
_«دقیقاً به همین خاطر میخوام با شما حرف بزنم. یه پروژهی جدید دارم. استارتاپ امنیت سایبری. سرمایهی اولیهمون کمه، ولی پتانسیلش زیاده.»
پارک چشماش رو تنگ کرد.
،«جالب شد. بیا بریم توی دفترم، بشینیم حرف بزنیم.»
تهیونگ نگاهی بهم انداخت. یه نگاه کوتاه. ولی توش همهچی رو میگفت: «حالا نوبت توئه.»
دستم رو ول کرد و با پارک رفت سمت پلههای طبقه دوم.
من موندم توی سالن. با لبخند روی لب. با قلبی که تند میزد.
و یقهی لباسم را کمی بالا کشیدم.
حالا دیگه وقتِ انجامِ کارِ خودم بود.
[[تا چند ساعت بعد شاید بازم گذاشتم.]]
[شب مهمونی.]
ساعت ۷ شب. آپارتمان پر از سکوت بود. لباس سرمهای رو پوشیده بودم، موهام رو با دقت آرایش کرده بودم، و فقط چاقوی تاکتیکی کوچکم رو لای کفشم جا داده بودم. تفنگم رو توی کیف کوچکم گذاشته بودم، جایی که فقط خودم میدونستم.
تهیونگ کنار در ایستاده بود. وقتی من رو دید، نگاهش به مدت چند ثانیه رویم ماند. اون نگاه ارزیابیکنندهی همیشگی.
_«آمادهای؟»
نگاهش کردم.
+«آمادهام. ولی یه چیزی رو باید بدونم.»
_«چی؟»
+«اگه همهچی به هم ریخت، برنامهی جایگزین چیه؟»
تهیونگ به چشمام نگاه کرد.
_«برنامهی جایگزین اینه که فرار کنی. بدون من. بدون نگاه به عقب. برو بیرون، با کاپیتان لی تماس بگیر، و خودت رو نجات بده.»
با تعجب گفتم:
+«تو چی؟»
_«من میمونم. اگه چیزی خراب بشه، باید کسی باشه که جلویش رو بگیره. تو برو.»
دلم گرفت. نه از ترس، نه از نگرانی. از چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم. با عصبانیت گفتم:
+«من قرار نیست تو رو تنها بذارم. ما یه تیمیم.»
تهیونگ سمتم اومد. کنارم ایستاد و دستش رو گذاشت روی شونم. با صدایی که برای اولین بار کمی گرم بود، گفت:
_«می-سو... اگه چیزی پیش بیاد، تو باید زنده بمونی. این دستوره.»
نگاش کردم. لبهایم را گزیدم.
+«باشه. ولی اگه تو بمیری، من شخصاً کاپیتان لی رو میکشم.»
تهیونگ نگام کرد. برای یه لحظه، یه چیزی توی چشمانش درخشید. شبیه به خنده. ولی نه، اون هیچوقت نمیخندید.
_«بریم. ماشین منتظر ماست.»
───
[خونهی پارک جونگ-هو.]
یه عمارت بزرگ توی منطقهی خصوصی، با دروازههای آهنی و باغی به اندازهی یه پارک کوچک. ماشینمون رو توی پارکینگ جلوی خونه نگه داشتیم. چند محافظ با لباسهای مشکی کنار در ایستاده بودن.
وقتی پیاده شدیم، دستم رو گذاشتم توی دست تهیونگ. انگشتام رو لای انگشتاش حلقه کردم. اون هم بهم نگاه کرد و لبخندی زد. لبخندی که توی یک ماه تمرین، یاد گرفته بودم جعلیاش کنم. ولی اینبار، لبخندش به چشماش میرسید.
چرا؟ چرا اینبار به چشماش میرسید؟
داخل خونه، سالن پذیرایی پر از آدم بود. مردان با کتوشلوار، زنان با لباسهای مجلل، و همهجا بوی عطر و سیگار و پول.
تهیونگ دستم رو محکمتر گرفت و سمتم خم شد.
_«آروم باش. همهچیز طبق برنامه.»
دستم رو روی بازوش گذاشتم و لبخندی زدم.
+«نگران من نباش. این منم که باید نگران تو باشم.»
تهیونگ نگام کرد و یه چیزی توی چشمانش برق زد. ولی حرفی نزد.
از میان جمعیت رد شدیم. چند نفر به ما نگاه کردن، ولی کسی جلومون رو نگرفت. تا اینکه رسیدیم به انتهای سالن، جایی که مردی با صورت گرد و چشمان ریز پشت یه میز بلند نشسته بود.
پارک جونگ-هو.
وقتی ما رو دید، لبخندی زد. لبخندی که به چشماش نمیرسید. ،«پارک سوهو! و همسرِ زیبای شما. خوش آمدید.»
تهیونگ دستم رو ول نکرد و به سمت پارک رفت. با یه لبخند حرفهای گفت:
_«آقای پارک ، باعث افتخار منه ک مارو دعوت کردین.»
پارک نگاهم کرد. نگاهی که مثل خزنده بود، روی بدنم میلغزید.
،«همسر شما خیلی زیباست. تازه ازدواج کردید؟»
تهیونگ جواب داد:
_«بله، دو ماه پیش. می-سو تازه از آمریکا برگشته.»
پارک سرش رو خم کرد.
،«آمریکا؟ جای خوبی برای سرمایهگذاری نیست. ولی سئول... سئول جایِ پولهای بزرگه.»
تهیونگ جلو رفت.
_«دقیقاً به همین خاطر میخوام با شما حرف بزنم. یه پروژهی جدید دارم. استارتاپ امنیت سایبری. سرمایهی اولیهمون کمه، ولی پتانسیلش زیاده.»
پارک چشماش رو تنگ کرد.
،«جالب شد. بیا بریم توی دفترم، بشینیم حرف بزنیم.»
تهیونگ نگاهی بهم انداخت. یه نگاه کوتاه. ولی توش همهچی رو میگفت: «حالا نوبت توئه.»
دستم رو ول کرد و با پارک رفت سمت پلههای طبقه دوم.
من موندم توی سالن. با لبخند روی لب. با قلبی که تند میزد.
و یقهی لباسم را کمی بالا کشیدم.
حالا دیگه وقتِ انجامِ کارِ خودم بود.
[[تا چند ساعت بعد شاید بازم گذاشتم.]]
- ۴۰۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط