(قسمت هفتم)

(قسمت هفتم)
(عاشقی)
منو کسری کنار هم نشستیم.میلی برای خوردن غذا نداشتم.راستش رو بخواید اصلا از غذایی که درست کرده بودن خوشم نمیومد.کسری متوجه این قضیه شد و بهم گفت:چرا نمیخوری؟غذاش خوبه.
-نه ممنون.فعلا میلی برای غذا ندارم.
+هرطور راحتی.اگه از این غذا خوشت نمیاد به خاله بگم یه غذای دیگه درست کنه؟
-نه نه!نمیخواد اون بیچاره رو برای من به دردسر بندازی
کسری بدون توجه به صحبت های من به خاله اش چشمک زد که بیاد تو آشپزخونه.
خاله متوجه چشمک زدن کسری شد و رفت داخل آشپزخونه.
خاله گقت:بله کسری جون؟کارم داشتی؟
-آره میخواستم بگم زینب این نوع غذا رو دوست نداره.اگه میشه یه چیز دیگه درست کنید.(البته گفته باشم چون خاله ی کسری در خارج زندگی میکرد با زبون خارجی با کسری صحبت میکرد و کسری هم با زبون انگلیسی جوابشو میداد)
خاله به دور و بر نگاهی کرد و چشمش خورد به ماکارونی و گفت:کسری تو بشین من براش پاستا درست میکنم.اینو میخوره دیگه؟
-آره آره دستت درد نکنه.
کسری اومد کنارم نشست و گقت:خاله الان برات پاستا درست میکنه.
بهش گفتم:چرا بهش گفتی؟من نمیخواستم به زحمت بیوفته.
یکی از مهمونا صدازد:گونگ کجایی پس؟(گونگ اسم کره ای هستش و در زبان انگلیسی میخوننkong)空间断了
کسری گفت:خاله کار داشت الان میاد.
شروع کردن به صحبت کردن و ماهم پچ پچ میکردیم که یه دفعه سروکله خاله گونگ پیدا شد.
-ببخشید یکم وقتتون هدر رفت ولی الان درخدمتتون هستم،بزارید براتون شپع هارو روشن کنم و یه فضای عاشقانه ای رخ بده.
خلاصه چراغ ها رو خاموش کرد و شمع هارو روشن کردن.خیلی اونشب بهمون خوش گذشت.
ساعت10 شب شده بود
ما اولین نفراتی بودیم که میخواستیم بریم.خاله گفت:چرا زود دارید میرید؟نکنه بهتون خوش نگذشته.؟
بهش گفتم:نه خاله جون.خیلی بهمون خوش گذشت ولی متاسفانه باید بریم بازار برای کاری و نمیتونیم بمونیم.
خلاصه بدون دردسر رفتیم سوار ماشین شدیم.به کسری گفتم:الان که ساعت10شبه و بازار بازه بیا بریم بازار
-نمیتونم.خسته ام.
+ولی کسری!تو داری اخلاقتو عوض میکنی.چرا این شکلی شدی؟
رومو کردم سمت پنجره که ناخداگاه دلم شروع به درد گرفتن شدیدی شد.
داد زدم:اییییییییی.
-چیشد زینب؟
+دلم داره درد اییییییییییییی میکنه.بریم بیمارستان.
سریعا رفتیم بیمارستان.من رو تخت دراز کشیدم و تو اتاق بودم.
دکتر از اتاق اومد بیرون که کسری گفت:اقای دکتر دستم به دامنت چیشده؟
-نمیدونم متاسفانه بگم یا خوشبختانه؟ولی باید درهرصورت بگم خانوم شما حامله هستند و 6 ماهشونه،راستی چطور تا الان دردی نداشته که باخبر بشید؟
-نمیدونم.اقای دکتر حالا پسره یا دختر؟
+بازم نمیدونم متاسفانه بگم یا خوشبختانه ولی دختره.
اقای دکتر همینو گفت و رفت.کسری رفت سمت پرستار و گفت:خانوم میشه من برم تو اتاقی که خانومم توشه؟
-نه که نمیشه.اسم خانومتون چیه؟
+زینبm )m فامیلمه)
-اها بله میتونید تشریف ببرید برای ملاقات ولی زیاد دورشو شلوغ نکنید.
کسری اومد تو اتاقم و رو صندلی نشست.
بهش گفتم:من دارم میمیرم؟
-نه خدا نکنه تو بمیری.تو حامله ای،6ماهت هم هست.بچمون دخمله.
+راست میگی؟
-دروغم چیه؟
درهمین موقع بود که پرستار اومد داخل و گفت:خانمتون 2 روزی تحت مراقبت های ویژه قرار میگیرند و بعد مرخص میشن.از شماهم تقاضا دارم الان این محیط رو برای ایشون خالی کنید و برید خونه خودتون.
کسری اومد نزدیکم و همدیگه رو روی لب ماچ کردیم.دستمو گذاشتم دور گردنش و هی بوسش میکردم.قبل رفتن کسری بهش گفتم:میشه یه کاغذ و خودکار برام بیاری؟
کسری گفت:بله که میارم ولی برای چیته؟
-کار دارم تو بیار.
کسری رفت و دنبال کاغذ میگشت و اومد.
---------------------
ادامه دارد..............
از حمایت شما متشکرم.
دیدگاه ها (۱۶)

(قسمت هشتم)(عاشقی)خوابیدم تا فردا صبح.ساعت8بیدار شدم،اصلا حا...

(قسمت نهم)(عاشقی)دیدم کسری اومد کنارم.داشتم وسایلامو جمع میک...

(قسمت ششم)(عاشقی)دلم براش سوخت و رفتم ازش گرفتم.بکش بکش شد ک...

(عاشقی)قسمت پنجم.رفتیم سرخونه زندگیمون.بعداز چند روز کسری با...

[ تو خوشگلی ولی پوادار هم هستی ۱ ]

چند پارتی جین رابطه پدر و دختری داشتین و ا.ت گریه میکنه P9 +...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط