دخترک وقتی وارد این ساختمان شد حتی همین امروز صبح تنها آر

دخترک وقتی وارد این ساختمان شد حتی همین امروز صبح تنها آروزی داشت که زود بره خونه و رگ های دستش را عمیق تر تیغ بزند ولی حالا که پا به بیرون راه رو گذاشته بود امیدی در دلش روشن شده بود .. ولی صدای باعث شد به پشت اش نگاه کند .. جونگکوک نفسی کشید سپس تند گفت : وای این همه صدات زدم ..
دخترک با چشم های خسته از زیر عینک و ماسک نگاهش کرد جونگکوک تند پماد ای به سمت دخترک گرفت و با لحن مهرانی گفت : بیا ..
دخترک با دو دست پماد را گرفت سپس با گیچی نگاهش کرد جونگکوک آروم دستش را در جیبش برد و چشم دوخت به آن دخترک غمگین سپس با لحن آرامی گفت : بزن رو زخمای بدنت خوب میشه حتعقل برای مدتی این زخمای روی بدنت گم میشن
دخترک آهسته سر خم کرد و تشکر مانند سری تکون داد همان دقیقه بود که صدا محکم برادرش را شنید .. چرخید سمتش .. جونگکوک با احترام گفت : سلام آقای کیم
سئوجون : سلام دکتر .. خوبین
جونگکوک: بله به خوبی .. بفرمایید چایی مهمونتون کنم
سئوجون: نه دیگه بریم .. برای کمک هاتون ممنون
جونگکوک با لبخند سری تکون داد سپس آن دو خواهر و برادر به سمت در رفتند .. جونگکوک همچنین با چهره غمگین به رفتن آن ها خیره شد .. هر دو دستش را در جیب برد در اعماق اقیانوس افکارش فرو رفت .. و پر ذهنش با خود زمزمه کرد٫ یعنی چه جهنمی رو تجربه کردی که تو این حال هستی .. شاید درد مادرم یا مادر بزرگم و کشیدی .. ٫ آه ای کشید نه یک نفس عمیق بلکه خسته ..
........

وارد اتاقش شد سپس با ترس تند در را پشت اش قفل نمود و با گام سریع به سمت تخت قدیمی اش هجوم برد تند آن شیشه را زیر بالشت اش گذاشت و با ترس و بغض سری تکون داد ٫ آوا آروم باش .. تو میتونی .. آره .. میتونم به دکترت اعتماد کن .. ٫ چنگ زد به موهایش و به سمت مبل رفت و نشست آروم سرش را به پشتی مبل تکیه داد .. سکوت کرد فقد سکوت .. و در افکارش تنها خاطرات بد بود .. پر از بغض .. ده دقیقه گذشت ... بازم همان طور در سکوت سرش را روی مبل ... نیم ساعت گذشت .. ولی بازم .. در سکوت .. نمی‌فهمید .. چرا هنوز زنده بود چرا هنوز چرا هنوز نفس می‌کشید .. آن همه درد کشید آن همه فریاد کشید درون چاه ای پا اش لیز خورد که بیرون آمدنش یک رویا می‌بود...
پلک زد و در همین حین یک ساعت گذشت .. شاید هم دو ساعت .. به شدت گردنش خشک شده بود آهسته تکون خودرو ناله ای آرامی کرد سپس کفش هایش را کشید و با درد گردن اش روی مبل دراز کشید پهلو به تخت ...
( بهت قول میدم خوبتون میکنم )
این سخن دکتر هنوز در سر آوا می‌چرخید ... شاید این تلاش ها فایده ای هم داشت .. یعنی میخواست به دکترش نشان بدهد .. آره می‌تونست.. سری با محکومیت تکون داد و در وجودش جرغی زده شد ..

.......
دیدگاه ها (۱)

پسر بچه کوچک اخم کرد و دست به سینه شد و چشم ریز کرد : ممیخوا...

از وقتی به خانه برگشته بود پا از اتاق بیرون نگذاشته .، چرا ک...

نه احساسی نه آرامشی در سکوت آن اتاق سفید فرو رفته بود تنها ص...

دخترک پلک زد و آروم ماسک اش را کشید و آروم کلاه آفتابی اش را...

سئوجون : خواهر گوش کن .. من کاری نداشتم و خواستم اینجا پیشت ...

مادرش تند از دستش بیرون کشید و با لحن خنده ای گفت : ای چیکار...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط