همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 40.
"ویو جئون جونگ کوک"
از خونه بیرون اومدم...
یه نفس عمیق کشیدم.
هوای صبح سئول...
مثل همیشه خنک بود.
کلید ماشین رو از جیبم درآوردم.
تق...
قفل ماشین باز شد.
قبل از اینکه سوار بشم...
یه بار دیگه به خونه نگاه کردم.
پرده پذیرایی کنار رفته بود.
دوین...
داشت از پشت پنجره نگام میکرد.
همین که فهمید دیدمش...
سریع پرده رو کشید.
بیاختیار خندم گرفت.
_«بچه...»
زیر لب گفتم...
بعد سوار ماشین شدم.
چهل دقیقه بعد...
ماشینم وارد پارکینگ شرکت شد.
کارمندها با دیدنم تعظیم کوتاهی کردن.
_«صبح بخیر آقای جئون.»
_«صبح بخیر.»
با قدمهای آروم وارد لابی شدم.
همه سرشون پایین بود.
هیچکس حتی جرئت نمیکرد بلند حرف بزنه.
همون قانونی که روز اول گذاشته بودم...
هنوز اجرا میشد.
وارد آسانسور اختصاصی شدم.
طبقه آخر.
در آسانسور باز شد.
یونا همون لحظه از روی صندلیش بلند شد.
_«صبح بخیر آقای جئون.»
_«صبح بخیر.»
چند تا پوشه روی میزش بود.
_«جلسه ساعت نه با سرمایهگذارها آمادهست.»
_«فایلها هم روی میزتونه.»
_«و...»
یه لحظه مکث کرد.
_«آقای کانگ بوراک از هشت و ربع اومدن.»
سرمو بلند کردم.
_«بوراک؟»
_«بله.»
_«گفتن منتظر شما میمونن.»
اخمام کمی جمع شد.
بعد از دیشب...
بعید بود حالش خوب باشه.
در اتاقم رو باز کردم.
بوراک روی مبل نشسته بود.
کت و شلوار مرتب پوشیده بود.
موهاش مثل همیشه مرتب...
ولی...
دستش روی پیشونیش بود.
همین که منو دید...
بلند شد.
_«صبح بخیر رئیس.»
_«صبح بخیر.»
چند ثانیه نگاش کردم.
_«سردرد؟»
بوراک اخم کرد.
_«افتضاح...»
_«انگار یکی با پتک زده توی سرم.»
بیاختیار یاد دیشب افتادم.
_«طبیعیه.»
بوراک نشست.
بعد با اخم گفت:
_«دیشب...»
_«من یه کار خجالتآور کردم؟»
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد آروم گفتم:
_«چیزی یادت نیست؟»
_«نه.»
_«آخرین چیزی که یادمه...»
_«داشتم نوشیدنی میخوردم.»
_«بعدش هیچی.»
یه نفس آروم کشیدم.
خوشبختانه چیزی یادش نبود.
_«نه...»
_«اتفاق خاصی نیفتاد.»
_«فقط زیاد نوشیده بودی.»
بوراک با خیال راحت نفسشو بیرون داد.
_«خداروشکر...»
_«ترسیده بودم گندی زده باشم.»
اگه میدونستی...
با پدر و مادر دوین هم تلفنی حرف زدی...
احتمالاً همین الان دوباره از خجالت مست میشدی.
همون موقع...
تق تق...
در اتاق زده شد.
_«بفرمایید.»
یونا وارد شد.
_«آقای جئون...»
_«همه برای جلسه آمادهان.»
سر تکون دادم.
_«دارم میام.»
بوراک هم از جاش بلند شد.
_«منم میام.»
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره...
صداش زدم.
_«آقای کانگ.»
برگشت سمتم.
_«بله؟»
چند ثانیه مکث کردم.
بعد خیلی عادی گفتم:
_«امشب...»
_«بهتره استراحت کنی.»
_«و...»
_«اگه خواستی بری خونه کسی...»
_«اول مطمئن شو مست نیستی.»
بوراک با تعجب خندید.
_«معلومه رئیس.»
_«مگه من دیوونهام نصفه شب برم خونه همکارم؟»
فقط لبخند زدم.
اگه میدونست...
دیشب دقیقاً همین کارو کرده...
احتمالاً تا آخر هفته رومو نگاه نمیکرد.
پارت 40.
"ویو جئون جونگ کوک"
از خونه بیرون اومدم...
یه نفس عمیق کشیدم.
هوای صبح سئول...
مثل همیشه خنک بود.
کلید ماشین رو از جیبم درآوردم.
تق...
قفل ماشین باز شد.
قبل از اینکه سوار بشم...
یه بار دیگه به خونه نگاه کردم.
پرده پذیرایی کنار رفته بود.
دوین...
داشت از پشت پنجره نگام میکرد.
همین که فهمید دیدمش...
سریع پرده رو کشید.
بیاختیار خندم گرفت.
_«بچه...»
زیر لب گفتم...
بعد سوار ماشین شدم.
چهل دقیقه بعد...
ماشینم وارد پارکینگ شرکت شد.
کارمندها با دیدنم تعظیم کوتاهی کردن.
_«صبح بخیر آقای جئون.»
_«صبح بخیر.»
با قدمهای آروم وارد لابی شدم.
همه سرشون پایین بود.
هیچکس حتی جرئت نمیکرد بلند حرف بزنه.
همون قانونی که روز اول گذاشته بودم...
هنوز اجرا میشد.
وارد آسانسور اختصاصی شدم.
طبقه آخر.
در آسانسور باز شد.
یونا همون لحظه از روی صندلیش بلند شد.
_«صبح بخیر آقای جئون.»
_«صبح بخیر.»
چند تا پوشه روی میزش بود.
_«جلسه ساعت نه با سرمایهگذارها آمادهست.»
_«فایلها هم روی میزتونه.»
_«و...»
یه لحظه مکث کرد.
_«آقای کانگ بوراک از هشت و ربع اومدن.»
سرمو بلند کردم.
_«بوراک؟»
_«بله.»
_«گفتن منتظر شما میمونن.»
اخمام کمی جمع شد.
بعد از دیشب...
بعید بود حالش خوب باشه.
در اتاقم رو باز کردم.
بوراک روی مبل نشسته بود.
کت و شلوار مرتب پوشیده بود.
موهاش مثل همیشه مرتب...
ولی...
دستش روی پیشونیش بود.
همین که منو دید...
بلند شد.
_«صبح بخیر رئیس.»
_«صبح بخیر.»
چند ثانیه نگاش کردم.
_«سردرد؟»
بوراک اخم کرد.
_«افتضاح...»
_«انگار یکی با پتک زده توی سرم.»
بیاختیار یاد دیشب افتادم.
_«طبیعیه.»
بوراک نشست.
بعد با اخم گفت:
_«دیشب...»
_«من یه کار خجالتآور کردم؟»
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد آروم گفتم:
_«چیزی یادت نیست؟»
_«نه.»
_«آخرین چیزی که یادمه...»
_«داشتم نوشیدنی میخوردم.»
_«بعدش هیچی.»
یه نفس آروم کشیدم.
خوشبختانه چیزی یادش نبود.
_«نه...»
_«اتفاق خاصی نیفتاد.»
_«فقط زیاد نوشیده بودی.»
بوراک با خیال راحت نفسشو بیرون داد.
_«خداروشکر...»
_«ترسیده بودم گندی زده باشم.»
اگه میدونستی...
با پدر و مادر دوین هم تلفنی حرف زدی...
احتمالاً همین الان دوباره از خجالت مست میشدی.
همون موقع...
تق تق...
در اتاق زده شد.
_«بفرمایید.»
یونا وارد شد.
_«آقای جئون...»
_«همه برای جلسه آمادهان.»
سر تکون دادم.
_«دارم میام.»
بوراک هم از جاش بلند شد.
_«منم میام.»
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره...
صداش زدم.
_«آقای کانگ.»
برگشت سمتم.
_«بله؟»
چند ثانیه مکث کردم.
بعد خیلی عادی گفتم:
_«امشب...»
_«بهتره استراحت کنی.»
_«و...»
_«اگه خواستی بری خونه کسی...»
_«اول مطمئن شو مست نیستی.»
بوراک با تعجب خندید.
_«معلومه رئیس.»
_«مگه من دیوونهام نصفه شب برم خونه همکارم؟»
فقط لبخند زدم.
اگه میدونست...
دیشب دقیقاً همین کارو کرده...
احتمالاً تا آخر هفته رومو نگاه نمیکرد.
- ۶.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط