طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۴۱
روز دوم پاریس، مانلی تصمیم گرفت همه رو به یه جای خاص ببره.
یه خیابون کوچیک و آروم که پر از کافههای قدیمی و مغازههای هنری بود.
یکی از اعضا با تعجب گفت:
ـ چطور این همه جا رو بلدی؟
مانلی خندید.
ـ چند سال اینجا زندگی کردم، قطعا معلومه همه جاهارو که بلدم.
تهیونگ که کنار او راه میرفت گفت:
ـ پس امروز ما مهمون راهنمای پاریسی هستیم.
ـ دقیقاً.
ـ یعنی اگه گم شدیم، تقصیر توئه.
ـ نه،.چون من هیچوقت گم نمیشم.
همه خندیدن.
بعد از چند دقیقه، گروه وارد یه کافهی کوچیک شد.
فضاش خیلی گرم و قشنگ بود.
مانلی شروع کرد برای بقیه توضیح دادن که کدوم غذاها بهترن.
تهیونگ با لبخند نگاهش میکرد....به چهره مانلی خیره بود و اصلا متوجه حرف های مانلی نمیشد
یکی از اعضا متوجه شد و با شیطنت گفت:
ـ تهیونگ، چرا فقط گوش میدی؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ دارم یاد میگیرم.
ـ چی رو؟
ـ اینکه دفعهی بعد کجا بریم.
مانلی با خنده گفت:
ـ یعنی دوباره میخوای بیای؟
ـ شاید.
ـ شاید؟
ـ بستگی داره راهنمای خوبی باشی یا نه.
ـ خیلی بامزهای.
بعد از کافه، مانلی تصمیم گرفت چندتا عکس از شهر بگیرد.
دوربینش را برداشت و مشغول شد.
تهیونگ از دور نگاهش میکرد.
جونگ کوک کنار او آمد و گفت:
ـ خیلی با کارش جدیه.
تهیونگ لبخند زد.
ـ آره.
ـ ولی جالبه.
ـ چی؟
ـ اینکه وقتی دربارهی کارش حرف میزنه، انگار کل دنیا رو فراموش میکنه.
تهیونگ چیزی نگفت.
چون خودش هم همینو فهمیده بود.
همون لحظه مانلی برگشت.
ـ هی، شما دوتا چرا اونجا ایستادین؟
تهیونگ گفت:
ـ هیچی.
مانلی با شک نگاهش کرد.
ـ چرا حس میکنم چیزی گفتین؟
یکی از اعضا سریع گفت:
ـ نه، فقط داشتیم میگفتیم تو خیلی سختگیری.
مانلی اخم مصنوعی کرد.
ـ من؟
تهیونگ خندید.
ـ آره، ولی همین باعث میشه کارت خوب بشه.
مانلی خواست جواب بده، اما لبخندش اجازه نداد.
اون روز پر از خنده و عکس بود...
ولی چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود، این بود که مانلی دیگه فقط مهمان این جمع نبود.
کمکم داشت یکی از خودشون میشد.... ادامه دارد🤍🌿
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۴۱
روز دوم پاریس، مانلی تصمیم گرفت همه رو به یه جای خاص ببره.
یه خیابون کوچیک و آروم که پر از کافههای قدیمی و مغازههای هنری بود.
یکی از اعضا با تعجب گفت:
ـ چطور این همه جا رو بلدی؟
مانلی خندید.
ـ چند سال اینجا زندگی کردم، قطعا معلومه همه جاهارو که بلدم.
تهیونگ که کنار او راه میرفت گفت:
ـ پس امروز ما مهمون راهنمای پاریسی هستیم.
ـ دقیقاً.
ـ یعنی اگه گم شدیم، تقصیر توئه.
ـ نه،.چون من هیچوقت گم نمیشم.
همه خندیدن.
بعد از چند دقیقه، گروه وارد یه کافهی کوچیک شد.
فضاش خیلی گرم و قشنگ بود.
مانلی شروع کرد برای بقیه توضیح دادن که کدوم غذاها بهترن.
تهیونگ با لبخند نگاهش میکرد....به چهره مانلی خیره بود و اصلا متوجه حرف های مانلی نمیشد
یکی از اعضا متوجه شد و با شیطنت گفت:
ـ تهیونگ، چرا فقط گوش میدی؟
تهیونگ سریع گفت:
ـ دارم یاد میگیرم.
ـ چی رو؟
ـ اینکه دفعهی بعد کجا بریم.
مانلی با خنده گفت:
ـ یعنی دوباره میخوای بیای؟
ـ شاید.
ـ شاید؟
ـ بستگی داره راهنمای خوبی باشی یا نه.
ـ خیلی بامزهای.
بعد از کافه، مانلی تصمیم گرفت چندتا عکس از شهر بگیرد.
دوربینش را برداشت و مشغول شد.
تهیونگ از دور نگاهش میکرد.
جونگ کوک کنار او آمد و گفت:
ـ خیلی با کارش جدیه.
تهیونگ لبخند زد.
ـ آره.
ـ ولی جالبه.
ـ چی؟
ـ اینکه وقتی دربارهی کارش حرف میزنه، انگار کل دنیا رو فراموش میکنه.
تهیونگ چیزی نگفت.
چون خودش هم همینو فهمیده بود.
همون لحظه مانلی برگشت.
ـ هی، شما دوتا چرا اونجا ایستادین؟
تهیونگ گفت:
ـ هیچی.
مانلی با شک نگاهش کرد.
ـ چرا حس میکنم چیزی گفتین؟
یکی از اعضا سریع گفت:
ـ نه، فقط داشتیم میگفتیم تو خیلی سختگیری.
مانلی اخم مصنوعی کرد.
ـ من؟
تهیونگ خندید.
ـ آره، ولی همین باعث میشه کارت خوب بشه.
مانلی خواست جواب بده، اما لبخندش اجازه نداد.
اون روز پر از خنده و عکس بود...
ولی چیزی که بیشتر از همه تغییر کرده بود، این بود که مانلی دیگه فقط مهمان این جمع نبود.
کمکم داشت یکی از خودشون میشد.... ادامه دارد🤍🌿
- ۸۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط