𝒫𝒶𝓇𝓉 22

𝒫𝒶𝓇𝓉 22
عقد با رئیس مافیا
ات به کانگ جون نگاه کرد.
کانگ جون که متوجه نگاه آن‌ها شده بود، آرام گفت: «چرا این‌طوری نگام می‌کنید؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
کانگ جون بالاخره پرسید: «رئیس... به من شک کردی؟»
تهیونگ سرد جواب داد: «فعلاً به همه شک دارم.»
کانگ جون لبخند تلخی زد.
«بعد از این همه سال؟»
تهیونگ گفت: «دقیقاً به همین دلیل.»
ات جلو آمد.
«تهیونگ، شاید بهتره قبل از قضاوت کردن مدرک پیدا کنیم.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«درسته.»
او رو به کانگ جون کرد.
«گوشی و کارت دسترسی‌ات رو بده.»
کانگ جون بدون اعتراض آن‌ها را روی میز گذاشت.
«هر چیزی لازم داری بررسی کن.»
نیم ساعت بعد...
کانگ جون در اتاق منتظر بود.
تهیونگ مشغول بررسی اطلاعات گوشی بود که ناگهان چیزی روی صفحه ظاهر شد.
یک پیام رمزگذاری‌شده.
تاریخ پیام: سه شب قبل.
فرستنده ناشناس.
تهیونگ پیام را باز کرد.
فقط یک جمله:
«فردا شب، سند را تحویل بگیر.»
ات با تعجب گفت: «پس کانگ جون جاسوسه؟»
تهیونگ جواب نداد.
چند لحظه بعد، کانگ جون آرام گفت:
«من این پیام رو نفرستادم.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«اما روی گوشی توئه.»
کانگ جون گفت: «گوشیم چند ساعت دست یکی از محافظ‌ها بود.»
تهیونگ پرسید: «اسمش؟»
کانگ جون پاسخ داد:
«مین‌سو.»
تهیونگ فوراً متوجه شد.
مین‌سو یکی از قدیمی‌ترین محافظان عمارت بود.
اما وقتی او را صدا زدند...
مین‌سو ناپدید شده بود.
تهیونگ، ات و کانگ جون به اتاق نگهبانی رفتند.
دوربین‌ها بررسی شدند.
تصاویر مربوط به چند ساعت قبل از حمله حذف شده بودند.
کانگ جون با تعجب گفت: «این کار فقط از سیستم اصلی امکان‌پذیره.»
تهیونگ آرام گفت: «یعنی کسی رمز اصلی رو داشته.»
ات پرسید: «چه کسانی؟»
کانگ جون گفت:
«من... تهیونگ... و—»
مکث کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«پدرم.»
ات آرام گفت: «ولی پدرت...»
تهیونگ به صفحه خیره شد.
«دقیقاً.»
ناگهان سیستم امنیتی پیامی دریافت کرد.
روی مانیتور فقط یک جمله ظاهر شد:
«اگر می‌خواهی حقیقت را بفهمی، ساعت ۱۲ شب به خانه قدیمی خانواده کیم بیا. تنها.»
ات با نگرانی گفت: «تهیونگ، این یه تله‌ست.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد.
«می‌دونم.»
ات گفت: «پس نمی‌ری.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«نه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«می‌ریم.»
ات با تعجب گفت: «گفت تنها.»
تهیونگ جواب داد:
«دقیقاً به همین دلیل، انتظار نداره با هم بریم.»
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند که درست در همان لحظه...
فردی داخل عمارت از پشت دوربین مخفی، آن‌ها را تماشا می‌کرد.
و روی صفحه لپ‌تاپش نوشته بود:
«مرحله آخر آغاز شد.»
ادامه دارد... 🖤🔥
#فیک
#فیک_تهیونگ
#فن_فیکشن
#فن_فیکشن_کره_ای
#داستان
#داستان_عاشقانه
#مافیا
#رئیس_مافیا
#عشق_اجباری
#عشق_مافیایی
#کاپل
#رمان_قسمتی
دیدگاه ها (۱)

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 23ساعت ۱۲ شب شد.تهیونگ، ات و کانگ...

@bts_iiiii خوشکلمون فالو نشه؟

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 21تهیونگ چند ثانیه هیچ حرفی نزد.حرف د...

𝒫𝒶𝓇𝓉 13عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط